نوشته‌هایی با برچسب "شعر فروغ فرخزاد"

شعر نقش پنهان (فروغ فرخزاد) شعر نقش پنهان (فروغ فرخزاد)

آه ای مردی که لبهای مرا. از شرار بوسه ها سوزانده ای. هیچ در عمق دو چشم خامشم. راز این دیوانگی را خوانده ای. هیچ می دانی که من در قلب خویش. نقشی از عشق تو پنهان داشتم. هیچ می دانی کز ای عشق نهان. آتشی سوزنده بر جان داشتم. گفته اند آن زن زنی دیوانه است. کز لبانش بوسه آسان می دهد. آری اما بوسه از لبهای تو. بر لبان مرده ام جان میدهد. هرگزم در سر نباشد فکر نام. این منم کاینسان ترا جویم بکام. خلوتی می خواهم و آغوش تو. خلوتی می خواهم و لبهای جام. فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر. ساغری از باده ی هستی دهم. بستری می خواهم از گلهای سرخ. تا در آن یک شب ترا م

شعر شوق از فروغ فرخزاد شعر شوق از فروغ فرخزاد

اشعار زیبا و عاشقانه فروغ فرخزاد. فروغ‌الزمان فرخزاد (زادۀ ۸ دی ۱۳۱۳ - درگذشته ۲۴ بهمن ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت. یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی. چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟. چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید. اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز. چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟. سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال. نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور. پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال. چه ره آورد سفر دارم … ای مای

شعر از راهی دور فروغ فرخزاد شعر از راهی دور فروغ فرخزاد

شعر از راهی دور فروغ فرخزاد. دیده ام سوی دیار تو و در کف تو. از تو دیگر نه پیامی نه نشانی. نه به ره پرتو مهتاب امیدی. نه به دل سایه ای از راز نهانی. دشت تف کرده و بر خویش ندیده. نم نم بوسه ء باران بهاران. جاده ای گم شده در دامن ظلمت. خالی از ضربهء پاهای سواران. تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم. که ز خود رفته، در آغوش تو باشد. لیک چون حلقهء بازو بگشایی. نیک دانم که فراموش تو باشد. کیست آنکس که ترا برق نگاهش. می کشد سوخته لب در خم راهی ؟. یا در آن خلوت جادوئی خامش. دستش افروخته فانوس گناهی. تو به من دل نسپردی که چو آتش. پیکرت را ز عطش سوخته بودم. من

شعر رهگذر فروغ فرخزاد شعر رهگذر فروغ فرخزاد

یکی مهمان ناخوانده. ز هر درگاه رانده، سخت وامانده. رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلود. نهاده سر بروی سینهء رنگین کوسن هائی. که من در سالهای پیش. همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم. هزاران نقش رویائی بر آنها در خیال خویش. و چون خاموش می افتاد بر هم پلک های داغ و سنگینم. گیاهی سبز می روئید در مرداب رویاهای شیرینم. ز دشت آسمان گوئی غبار نور برمی خاست. گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم. نسیم گرم دستی ، حلقه ای را نرم می لغزاند. در انگشت سیمینم. لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید. و مردی مینهاد آرام، با من سر بروی سینهء خاموش. کوسن

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه