نوشته‌هایی با برچسب "شعر احمد شاملو"

شعر مرگ من را / احمد شاملو شعر مرگ من را / احمد شاملو

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد. اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد. اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد. ***************. در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام. در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام. در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام. نیلوفر و باران در تو بود. خنجر و فریادی در من. فواره و رؤیا در تو بود. تالاب و سیاهی در من. در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم. ***************. من برگ را سرودی کردم. سر سبز تر ز بیشه. من موج را سرودی کردم. پرنبض تر ز انسان.

شعر بدرود (احمد شاملو) شعر بدرود (احمد شاملو)

بدرود. برایِ زیستن دو قلب لازم است. قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند. قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد. قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید. قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم. تا انسان را در کنارِ خود حس کنم. □□□. دریاهای چشمِ تو خشکیدنی‌ست. من چشمه‌یی زاینده می‌خواهم. پستان‌هایت ستاره‌های کوچک است. آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم:. انسانی که مرا بگزیند. انسانی که من او را بگزینم،. انسانی که به دست‌های من نگاه کند. انسانی که به دست‌هایش نگاه کنم،. انسانی در کنارِ من. تا به دست‌های انسان‌ها نگاه کنیم،. انسانی در کنارم، آینه‌ی

شعر نوروز در زمستان/ احمد شاملو شعر نوروز در زمستان/ احمد شاملو

سالی. نوروز. بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،. ‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب. بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه. سالی. نوروز. بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،. بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور. بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی. سالی. نوروز. همراه به درکوبی مردانی. سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:. تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز. نام ِ ممنوع‌اش را. وتاقچه گناه. دیگربار. با احساس ِ کتاب‌های ممنوع. تقدیس شود. در معبر ِ قتل ِ عام. شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد. دروازه‌های بسته. به ناگاه. فراز خواهدشد. دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد. لبان فراموشی

شعر احمد شاملو / بر خاک جدی ايستادم شعر احمد شاملو / بر خاک جدی ايستادم

شعر احمد شاملو / بر خاک جدی ایستادم. بر خاک جدی ایستادم. و خاک، به‌سانِ یقینی. استوار بود. به ستاره شک کردم. و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشید. و آن‌گاه به خورشید شک کردم که ستاره‌گان را. هم‌چون کنیزکانِ سپیدرویی. در حرم‌خانه‌یِ پُرجلال‌اش نهان‌می‌کرد. دیوارها زندان را محدود می‌کند. دیوارها زندان را. محدودتر نمی‌کند. میانِ دو زندان. درگاهِ خانه‌یِ تو آستانه‌یِ آزادی است. لیکن در آستانه. تو را. به قبولِ یکی از آن دو. از خود اختیاری نیست!.

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه