نوشته‌هایی با برچسب "باران"

باران باران

باران. نگاه ساکت باران. به روی صورتم دزدانه میلغزد. ولی باران نمی داند. که من دریایی از دردم. به ظاهر گر چه می خندم. ولی اندر سکوتی تلخ می گریم.

باران باران

بارونام با رقصشون هلهله برپا می کننمی شینن رو پشت بوم چترشونو وا می کننحالا توی کوچه ها صدای ساز بارونهباد آواره داره تو کوچه آواز می خونهبازم اون ابر سیاه روی هوا پر می زنهنمی ترسم از هوا که عشق تو چتر منهعشق تو یه کفتره تو چشم من پر می زنهدر خونه دلم با خستـــــگی پر می زنهبس که بارون اومده می لرزه و خیسه تنشخونه های دلمو یـکی یــکی سر می زنه ای دو چشمون سیاه تو آتیش گردونِ مناین دوتا شعله ی وحشی چی می خوان از جون من؟چی می خوان از جون من؟.

باران باران

بارونام با رقصشون هلهله برپا می کننمی شینن رو پشت بوم چترشونو وا می کننحالا توی کوچه ها صدای ساز بارونهباد آواره داره تو کوچه آواز می خونهبازم اون ابر سیاه روی هوا پر می زنهنمی ترسم از هوا که عشق تو چتر منهعشق تو یه کفتره تو چشم من پر می زنهدر خونه دلم با خستـــــگی پر می زنهبس که بارون اومده می لرزه و خیسه تنشخونه های دلمو یـکی یــکی سر می زنه ای دو چشمون سیاه تو آتیش گردونِ مناین دوتا شعله ی وحشی چی می خوان از جون من؟چی می خوان از جون من؟.

باران باران

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود . صدایغرش آسمان را شنید . بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد . ناگهان سردی چیزی را درکف دستش احساس کرد. دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان. ! پول رو دادمبه اون گداهه.

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه