نوشته‌هایی با برچسب "اشعار مبعث پیامبر اکرم"

اشعار مدح پیامبر اکرم (ص) و عید مبعث(2) اشعار مدح پیامبر اکرم (ص) و عید مبعث(2)

توفیق نصیبم شده از یار بخوانم. مدّاحی دلدار کنم از دل و جانم. خواهم ز خدا ای هدف خلقت هستی. تا روز جزا زیر لوای تو بمانم. المنةُ لله که من وقف تو هستم. یعنی که گدای تواَم و شاه جهانم!. وقتی که زبان مدح و ثنای تو بگوید. شهد عسلت می چکد از هر دو لبانم. جام دلم از عشق تو گردیده لبالب. این حالت روحانی من گشته نشانم. جز مِهر تو را در دل خود راه ندادم. مِهر تو شود روز جزا خطّ امانم. سرشار شدم از کرَم واسعه ی تو. از فیض تو نشأت ببَرد طرز بیانم. بر طینت من مُهر غلامیتو پیداست. تزریق شده مِهرتو در روح و روانم. سوگند به زهرا که تویی دار و ندارم. گر اَمر

اشعار مبعث پیامبر اکرم (ص)-3 اشعار مبعث پیامبر اکرم (ص)-3

تویی هم مصطفی و هم محمد. تو را در آسمان نامند احمد. تـو کانــون صفـــا مــــرد یقـینی. تو عیـن رحمـه للعـالمینی. تو اکـنـون شهــر علــم و اجتهادی. تو رب النوع شمشیر و جهادی. تو خورشیدی شدی در گوشه غار. بر نور تو شد خورشید و مه تار. بتـاب و روشنـی بخش جهان باش. مـهـین پیغـمبر آخر زمان باش. عید پیامبری رسول خدا مبارک. از بعثت او جهان جـوان شد. گیتـى چو بهشـت جاودان شد. این عید به اهل دین مبارک. اشعار عید مبعث. امروز قلب عالم و آدم حرای توست. این کوه نور شاهد حرف خدای توست. مکه دگر برای بزرگیت کوچک است. فریاد کن رسول که دنیا برای توست. اقرأ باسم ر

اشعار مبعث پیامبر اکرم (ص)-4 اشعار مبعث پیامبر اکرم (ص)-4

سرود مبعث پیغمبر. احمد مرسل آن چراع جهان. رحمت عالم آشکار و نهان. آمد از رب سوى زمین عرب. چشمه زندگانى اندر لب. هم عرب هم عجم مسخّر او. لقمه خواهان رحمت در او. در جهانى فکنده آوازه. با خود آورده سنّتى تازه. دین بدو یافت زینت و رونق. زانکه زو یافت خلق راه به حق. سخن او برد تو را به بهشت. ادب او رهاندت ز کنشت. دل پر درد را که نیرو نیست. هیچ تیماردار چون او نیست. بر تو از نفس تو رحیم‌تر است. در شفاعت از آن کریم‌تر است. از کرم، نزهوا و نزهوسی. مهربانتر ز تست بر تو بسی. گر تو خواهى که گردى او را یار. از حرام و سفاح دست بدار. در حریم وی اى سلامت جوی.

اشعار مبعث پیامبر اکرم (ص) اشعار مبعث پیامبر اکرم (ص)

شعر مبعث پیامبر. آفتاب. آفتابِ عالم آرا آفتابی می‌کند. با اشعه رنگِ دلها را شهابی می‌کند. این چه دریائیست اعجازی حسابی می‌کند. چشم هر بیننده‌اش را نقره آبی می‌کند. خود دل است این، دلبر است این، رهنما و رهبر است. این رسول حق محمّد، حضرتِ پیغمبر است. کوه نور و صخره‌هایش خم شده در سجده‌اش. آشنا غار حرا با نغمه‌‌ی هر سجده‌اش. بوته‌های این بیابان گوئیا در سجده‌اش. می‌کند هم خاک و باد و آب و آذر سجده‌اش. کیست این جبریل دارد می به جامش می‌دهد. هم خدا، هم مکه، هم هستی، سلامش می‌دهد. نقش پیشانی او تک بیتی از دنیا غزل. رنگ چشمانش زند طعنه به شهد و بر عسل

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه