گذاشته ها

شعرطلسم

در گذر از عاشقان رسید به فالمدست مرا خواند و گریه کرد به حالم. روز ازل هم گریست آن ملک مستنامه تقدیر را که بست به بالم. مثل اناری که از درخت بیفتددر هیجان رسیدن به کمالم. هر رگ من رد یک ترک به تنم شدمنتظر یک اشاره است سفالم. بیشه شیران شرزه بود دو چشمشکاش به سویش نرفته بود غزالم. هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شددر جگرم آتش است از که بنالم.

ادامه مطلب ...
طعم خیس اندوه

طعم خیس اندوه و اتفاقه افتادهیه آه. خداحافظ،یه فاجعه سادهخالی شدم از رویا،حسی منو از من بردیه سایه شبیه من پشت پنجره پژمردای معجزه خاموش یه حادثه روشن شویه لحظه،فقط یه آه،هم جنس شکفتن شواز روزن این کنج خاکستری پرپرمشغول تماشای ویرون شدن من شوبرگرد به برگشتن از فاصله دورم کنیه خاطره با من باش،یه گریه مرورم کناز گرگر بی رحم این تجربه من سوزپرواز رهایی باش به ضیافت دیروزبه کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شدلحظه، آخر لحظه،شب ،عاقبت شب شدآغوش جهان رو به دلشوره شتابان بودراهی شدنت حرف نقطه چین پایان بودای معجزه خاموش یه حادثه روشن شویه لحظه،فقط یه آه

ادامه مطلب ...
صدای سوز دل شهریار و ساز حبیب

صدای سوز دل شهریار و ساز حبیبچه دولتی است به زندانیان خاک نصیببه هم رسیده در این خاکدان ترانه و شعرچو در ولایت غربت دو همزبان غریبروان دهد به سر انگشت دلنواز به سازکه نبض مرده جهد چون مسیح بود طبیبصفای باغچه قلهک است و از توچالنسیم همره بوی قرنفل آید و طیببه گرد آیه توحید گل صحیفه باغز سبزه چون خط زنگار شاهدان تذهیبدو شاهدند بهشتی بسوی ما نگرانبه لعل و گونه گلگون بهشت لاله و سیبچو دو فرشته الهام شعر و موسیقیروان ما شود از هر نگاهشان تهذیبمگر فروشده از بارگاه یزدانندکه بزم ما مرسادش ز اهرمن آسیبصفای مجلس انس است شهریارا باشکه تا حبیب به ما ننگرد

ادامه مطلب ...
صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه عاصیدر درونم هایهو می کرد مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستجو می کرد در درونم راه میپیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه هایش را در صدایم گوش میکردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویشاز چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور

ادامه مطلب ...
شعر زندگی

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکیکه همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبردشاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفتپس همیشه شاد باشامروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمارشاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشدکسی را که امیدوار است هیچگاه ناامید نکنشاید امید تنها دارائی او باشداگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشدصدای آب هرگز زیبا نخواهد شدهیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارمبه مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارمدوست داشتن بهترین شکل مالکیتو مالکیت بدترین شکل دوست داشتن استخوب گوش کردن را یاد بگیریمگاه فرصتها بسیار آ

ادامه مطلب ...
ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتابی است هوا یا گرفته ست هنوز؟من در این گوشه که از دنیا بیرون استآسمانی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه می بینم دیوارستآه این سخت سیاهآن چنان نزدیک استکه چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را برمی گرداندره چنان بسته که پرواز نگهدر همین یک قدمی می ماندکورسویی ز چراغی رنجورقصه پرداز شب ظلمانی استنفسم می گیردکه هوا هم اینجا زندانی استهر چه با من اینجاسترنگ رخ باخته استافتابی هرگزگوشه چشمی همبر فراموشی این دخمه نینداخته استاندرین گوشه خاموش فراموش شدهکز دم سردش هر شمعی خاموش شدهیاد رنگینی در خ

ادامه مطلب ...
شعر افسوس امشب

در شب کوچک من ، افسوسباد با برگ درختان میعادی دارددر شب کوچک من دلهرهء ویرانیستگوش کنوزش ظلمت را می شنوی ؟من غریبانه به این خوشبختی می نگرممن به نومیدی خود معتادمگوش کنوزش ظلمت را می شنوی ؟در شب اکنون چیزی می گذردماه سرخست و مشوشو بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن استابرها، همچون انبوه عزادارانلحظهء باریدن را گوئی منتظرندلحظه ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می لرزدو زمین داردباز می ماند از چرخشپشت این پنجره یک نامعلومنگران من و تستای سراپایت سبزدستهایت را چون خاطره ای در دستان من بگذار.

ادامه مطلب ...
شب طوفانی

شبست و قایقم بشکسته دریاست طوفانی. ز هر موجی به گوشم میرسد بانگ پریشانی. ره منزل نمی دانم ز غوغای گرفتاری. چو مرغی آشیان گم کرده در شبهای بارانی. لبم می خندد و دل در حصار سینه می گرید. ببین در برق چشمم آشکارا اشک پنهانی. تو شبها نیستی تا ببینی من با خود عالمی دارم. گهی از فیض مد هوشی گهی از شکر حیرانی. به ساحل امید ما را برد لطف خدا و گرنه. هزاران ناخدا گم شد در این دریای طوفانی.

ادامه مطلب ...
شب به هم درشکند زلف چلیپائی را

شب به هم درشکند زلف چلیپائی راصبحدم سردهد انفاس مسیحائی راگر از آن طور تجلی به چراغی برسیموسی دل طلب و سینه سینائی راگر به آئینه سیماب سحر رشک بریاشک سیمین طلبی آینه سیمائی رارنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دلتا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی رااز نسیم سحر آموختم و شعله شمعرسم شوریدگی و شیوه شیدائی راجان چه باشد که به بازار تو آرد عاشققیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی راطوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخنکه به دل آب کند شکر گویائی رادل به هجران تو عمریست شکیباست ولیبار پیری شکند پشت شکیبائی راشب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگلشمع بزم چمنند انجمن آرائی راصبح سرم

ادامه مطلب ...
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی. چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی. من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم. تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی. خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم. تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی. ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی. من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی. در سینه سوزانم مستوری و مهجوری. در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی. من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی. من سلسله موجم تو سلسله جنبانی. از آتش سودایت دارم من و دارد دل. دردی که نمی بینی دردی که نمی دانی. دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم. کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی.

ادامه مطلب ...
شاخه ی مهتاب

اگر ای عشق پایان تو دور است / دلم غرق تمنای عبور است / برای قد کشیدن در هوایت / دلم مثل صنوبرها صبور است . دوستت دارم به اندازه ی پلک هایی که در زمان خیال پردازی هایم زدم و چه بسیار خیالاتی که در ذهن پروراندم . آن بوسه که از روی تو در خواب گرفتم / گل بود که از شاخه ی مهتاب گرفتم / هرگز نتوانی ز من دور بمانی / چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم . بهارت بی گل و بلبل نباشد / نگاهت خالی از سنبل نباشد / به گلزار محبت تا قیامت / خودت گل باش و عمرت گل نباشد . جیرجیرک به خرس گفت دوست دارم ، خرس میگه الان زمستونه بعدا صحبت میکنیم ، خرس خوابید و نمیدونست

ادامه مطلب ...
سلام . . .

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیا

ادامه مطلب ...
سلام به گریه

سلام به روزهای ابری وقتی که قطرات باران راه زمین را پیش می گیرند وفداکارانه از آسمان خود را بر زمین می زنند تا ابراز همدردی کنندبا دلیوچشمی که نگران است و خیس و دلش به همین باران نم نم پاک خوشاست . سلام به گریه های بارانی سلام به بوی خاکی که وقتی چشمان توبر آن می بارند برای تو خودش را خوش بو می کند . غرض از این همه سلام، دلتنگی من هست و قلمی که به خون دلجوهر دارد و به خون جیگر نقشی می زند .

ادامه مطلب ...
سراب غم

درد زخمی به دلم،از غم تنهایی هاست. با من از عشق نگو،از من اینجا ماندن،شوق،شهامت،تو نخواه. رنگ شادی به خیال تو زدن،وعده ی خوب تو نبود. دل خوشم زود زمان میگذرد. ساده دل،عمر سبک پای تو با خط زمان هم آواست. بخت گل های بیابان کوتاه،قلب صحرا به زمستان تنهاست. چه سرابی،چه سرابی،همه اش چهره ی آرامش توست. لمس گرمای تو در بستر تنهایی من،دیر پاییدن شب،و تماشای سلام،روی لبخند تو در صبح نخست. در خسته روح من،آوای دلپذیر کلامت نهفته است. بر جای مانده ام،شاید به روشن فردای بودنت چیزی نمانده است. امشب تولد تو بود،مرا حق هدیه نیست. من نا آشنای دور دست توام،این س

ادامه مطلب ...
ستاره

به حساب خیال بافی ام نگذار!. حالم خوب است توهم نیستستاره ای دارم در تیره ترین شبها!وفقط می خواستم که بدانی!. می شود حتی دل خوش کرد!. به روشنی ستاره حتی یک ستاره !!!خواستم به او بگویم :. یادت نرود. سلام مرا به ستاره ات برسان. به او بگو!. من هیچ ستاره ای ندارم!. ستاره ام در تاریکی ها گم شده است. ستاره من هم می شود. من فقط دل خوشم به انبوه ستارگانی که. در شب تاریک از چشمانم جاریست. و به انتظار ستاره زندگیم نشسته ام!!!!!کسی چه می داند شاید یکی از همین روزها بیاید. می دانم او به زودی می آید.

ادامه مطلب ...
سایه روشن مهتاب

گل ازپرندچشم تودرخواب می وزدسرشارسایه روشن مهتاب می وزدگل بانسیم آمدنت بال می زندبردفترم پرنده ی بی تاب می وزددرروح واژه هاهیجانی است دیدنی امشب که چشم مست تودرقاب می وزدزل می زنی به خون سیاووش شعرمنصدسهره برجنازه ی سهراب می وزددربازتاب روزه ی گل های مریمتموسیقی شهودبه محراب می وزدباورکن ازبهاردل انگیزدست توصدکوچه باغ نرگس سیراب می وزدتابیده ای به موج غزل های دفترمبرمن هزارگوهرنایاب می وزدازمن نگیرگریه ی بی اختیارراگاهی که ابرخاطره ای ناب می وزد.

ادامه مطلب ...
ساقیا برخیز و درده جام را

ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام راساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام راگر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام راباده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام رادود آه سینه نالان من سوخت این افسردگان خام رامحرم راز دل شیدای خود کس نمی‌بینم ز خاص و عام رابا دلارامی مرا خاطر خوش است کز دلم یک باره برد آرام راننگرد دیگر به سرو اندر چمن هر که دید آن سرو سیم اندام راصبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را.

ادامه مطلب ...
دل بريدن ساده نيست

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیستاز زمان رفتنت خورشید را گم کرده ‏امناله های ابرراهرشب شنیدن ساده نیستقلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجرهماه راازپشت یک دیواردیدن ساده ‏نیستبوسه هایت دلنشین و خنده هایت دلفریبطعم تلخ این جدایی راچشیدن ساده نیست.

ادامه مطلب ...
باغ خیالت

زیباست سمت باغ خیالت پریدنم. تا در پرند ماه بیایی به دیدنم. مست آن چنان که چرخ زنان با تو سر دهم. در گوش عرشیان غزل پر کشیدنم. مست آن چنان که دست برم در مدار ماه. آن گاه بنگری تو به آیینه چیدنم. دستی تکان دهید پری های ناگهان. مفتونِ عاشقانه دریا شنیدنم. هر شب کنار پنجره تا صبح دیدنی است. در پرنیان خاطره هایت خزیدنم. تا مشق دوست داشتنی بی نشان کنم. حسرت به دوش جرعه ای از خود رمیدنم. یک ذره مهربانی ات این روزها نماند. یا آفریده ماند برای ندیدنم.

ادامه مطلب ...
زبون آسمون

چشمای آسمونی تو توی آسمون دیدم مهربونیت رو توی لبخند نازت فهمیدم. لحن شیرینه سلامت یه حسه ساده بود لحظه هام برای عاشق شدنم آماده بود. نفرت از رسیدنه به مقصدوندیدینت حس از خاطره وا نکردنه خندیدنت. همه وهمش خلاصه شد برای یک سفر توی پرواز که میگفتش من و با خودت ببر. حس نزدیک شدن به دست بیرحم زمین باور آخره پروازو نگاه آخرین. مثل دل کندن از یه آسمون عشق عجیب چجوری میشه پیاده شد ازین حس غریب. صـدوبیـسـت ویــک ،بــهــونه کردنا چه بیخبر از حکایته یه عشق با دوتا دل توی سفر. این عـدد رمـز یه حـس بود بـه زبـون آسـمون کـاش مـیشـد تمـوم نـشه ایـن مـقـصـد ک

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه