گذاشته ها

هیچ مگو...

مــن غلام قمــرم ، غیـــر قمـــر هیــــچ مگو پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم گــفت : آن چیـــز دگـــر نیست دگـر ، هیچ مگو من به گــوش تـــو سخنهای نهان خواهم گفت ســر بجنبـــان کـــه بلـــی ، جــــز که به سر هیچ مگو قمـــری ، جـــــان صفتـــی در ره دل پیــــــدا شـــد در ره دل چـــه لطیف اســت سفـــر هیـــچ مگــو گفتم : ای دل چه مه است ایــن ؟ دل اشار

ادامه مطلب ...
هواي انتظار

دوباره دلم هوای انتظار کرده است. هوس منجی و رهایی را کرده است جهانیان مجبورم می کنند که انکار کنم او ندیده عاشق کرده مرا چه کنم؟ دنیا پی انکار تو من در اوج نیاز منتظر دیدار تو ز انتظارت سخن ها راندم ز فراقت بس شکوه ها کردم گه با قلم به شعر پناه بردم شعر درک نکرد نیازم را باید به خدا پناه برم زبان قاصر است ز وصف فراقت ز وصف زجر من در نبودت بدان هر روز بمیرم در این حسرت که شاید بینم لحظه ای رویت کی شاید نصیبم شود وصال رهایی از این رنج و انتظار بس حسرت کشیدم در این انتظار ز حسرت سوختم بر سر دار دارم کشند یا که صلیبم کشند به زنجیرها ببندند و در ب

ادامه مطلب ...
هـمـیـشـه از دوریـتــــ واهـمـه دارم

هـمـیـشـه از دوریـتــــ واهـمـه دارم هـر چـنـد آغـاز دوسـتـیـمـون هـم از دوری بـود. مـانـنـد هـمـیـشـه بـه خـاطـر مـی آورم ,روزهـای نـخـسـتـیـن را کــ چـه عـاشـقـانـ در انـتـظـارتـــ بـودمو هـر بـار بـا حـُضـورتـــ چـه شـادمـانـه لـحـظـاتـــ را سـپـری مـی کـردم ,و بـه یـاد دارم زمـان نـبـودنـتـــ را کــ چـه بـی صـبـرانـه در آروزی دیـدارتــــ و امـروز کـــ بـاز نـیـسـتـی و دلـتـنـگـیـهـای تـمـام دنـیـا بـا مـن اسـتــــمـن آمـده ام تـا از ایـن پـس کـوچـه هـای بـاغ خـاطـراتـــ تـو را بـیـابـم هـرجـا مـی روم بـوی تـو هـسـتـــ چـشـمـان مـهـربـانـتــ

ادامه مطلب ...
هراسانم

من از سیاهه ظلمات مه آلود شبهایت که مهتابی نیست در آن ،هراسانممن از آفتاب خرسندم ولیکن از وهم اندودِ خوشه های گندم زارت نوید این نور عجیب و آبی رنگ که به گمانم به قهرانم تابیده است ،هراسانممن از نی نی چشمان مات سیاه رنگت که گویی ستوقی هرگز به روانم ارزانی نداشته ،هراسانمرفیق نا رفیق بی گمان من در این زمستلن انسان کش نمیمیرم گرمم کن به لبخندی که من سخت محتاج لبخندم ولی شاید من از لبخند سردت که هیچگاه حتی لحظه ای نشکفته است در اندک بهار جان بی روحم،هراسانممن از این وحشت مبهم که افتاده است در کالبد مرگموزندگی را در این مطلقکده سخت تار می بینم ،هرا

ادامه مطلب ...
هر وقت دلت گرفته گریه کن

دست به صورتم نزن!می ترسم بیوفتد نقابِ خندانی که بر چهره دارم!و بعدسیل ِ اشک هایمتو را با خود ببرد!!. و باز من بمانمُتنهایی!.

ادامه مطلب ...
هر خاطره زخمیست

هر خاطره زخمیست که من یاد تو باشم / هر یاد تو دردیست که بیمار تو باشم . شیشه می شکند و زندگی می آید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنیست ، پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت !روی گل زرشکی / با یک مداد مشکی / هزار دفه نوشتم / تو انتهای عشقی . بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی !سر مشقهای آب بابا یادمان رفت / رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت / شعر خدای مهربان را حفظ کردیم / اما خدای مهربان یادمان رفت . یه پایان تلخ خیلی بهتر از یه تلخیه ی بی پایانه !شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر ، لیک هرگز نپسندیدم به خویش ، که چون یکی ش

ادامه مطلب ...
هر جایی

از پیش من برو که دل آزارم ناپایدار و سست و گنه کارم در کنج سینه یک دل دیوانه در کنج دل هزار هوس دارم قلب تو پاک و دامن من ناپاک من شاهدم به خلوت بیگانه تو از شراب بوسه من مستی من سرخوش از شرابم و پیمانه چشمان من هزار زبان دارد من ساقیم به محفل سرمستان تا کی ز درد عشق سخن گوییگر بوسه خواهی از لب من بستان عشق تو همچو پرتو مهتابست تابیده بی خبر به لجن زاری باران رحمتی است که می بارد بر سنگلاخ قلب گنهکاریمن ظلمت و تباهی جاویدم تو آفتاب روشن امیدی بر جانم ای فروغ سعادتبخش دیر است این زمان که تو تابیدیدیر آمدم و دامنم از کف رفت دیر آمدی و غرق گنه گشت

ادامه مطلب ...
نیمه شب

نیمه شب آواره و بی حس و حال . درسرم سودای جامی بی زوال. پرسه ای آغاز کردیم در خیال . دل به یاد آورد ایام وصال. از جدایی یک دو سالی می گذشت . یک دو سال ازعمررفت و برنگشت. دل به یاد آورد اول بار را . خاطرات اولین دیدار را. آن نظربازی و آن اسرار را . آن دو چشم مست آهووار را. همچو رازی مبهم و سر بسته بود . چون من از تکرار او هم خسته بود. آمد و هم آشیان شد با من او . هم نشین و هم زبان شد با من او. دامنش شد خوابگاه خستگی . اینچنین آغاز شد دلبستگی. وای از آن شب زنده داری تا سحر . وای از آن عمری که با او شد بسر. مست او بودم زدنیا بی خبر . دم

ادامه مطلب ...
نمیدانم... چه بگویم آقا... همه ی مارا ببخش...

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیستدو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیستنیا نیا گل نرگس که در زلال دلیهزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیستنیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیعکه شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیستنیا نیا گل نرگس به آسمان سوگندقسم به نام و نهادت دلی برای تو نیستنیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاهکسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیستنیا نیا گل نرگس بدان و آگه باشکه جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیستنیا نیا گل نرگس که چون علی تنهابه فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیستنیا نیا گل نرگس به مجلس ندبهکه ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیستنیا نیا گل نرگس دعای

ادامه مطلب ...
بخوان، دوباره بخوان

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید به آشیانه خونین دوباره برگردند بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد پیام روشن باران ز بام نیلی شب که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد ز خشک سال چه ترسی که سد بسی بستند نه در برابر آب که در برابر نور و در برابر آواز و در برابر شور در این زمانه عسرت به شاعران زمان برگ رخصتی دادند که از معاشقه سرو و قمری و لاله سرودها بسرایند ژرف تر از خواب زلال تر از آب تو خامشی که بخواند؟ تو می‌روی که بماند؟ که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه

ادامه مطلب ...
نگاه کن که غم درون دیده ام

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر امید دلنواز منببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره ه می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش

ادامه مطلب ...
یاد کن از قلب

گر میان هر نگاهی صوت غمگینی شنیدی / یاد کن از قلب بی تابی که هردم یاد توست . خداوندا تو ستاری / همه خوابند تو بیداری / به حق خواب و بیداری / عزیزم را نگهداری . یک روز رسد خوشی به اندازه ی کوه / یک روز رسد غمت به اندازه ی دشت / افسانه ی زندگی چنین است گلم / در سایه ی کوه باید از دشت گذشت وصال در عشق بس چه دارد حیرانی ، من نگویم رسیدم به وصال ، اما دیده ام ناله ی عاشقی در تنهایی ، گریان سخن می گفت ، می کرد حق حق و. بی تابی ، ای کاش می شد اینگونه عاشق شد !عشقم با خاطره ای زیبا شد ، از سوی تو آن خاطره گر هیچ است ، اما حاصل آن خاطره عشقی زیبا شد ، ی

ادامه مطلب ...
نقاره را کی می‌زنند ؟

عمریست در میلاد تو ، نقاره‌ها هی می‌زننددر شام میلادت شبان ، بر آهوان نی می‌زنندچون برّه‌ی جامانده‌ای ، در وهم شیران مانده‌امضامن شو بار دیگرم ، با تو مرا کی می‌زنند ؟خواهم دلیلی آورم ، اشکی به سوغات از دلمچشمان خیسم یا علی ، اشک مرا مِی‌ می‌زنندهرکس به پابوس آمده ، سوگند داده بر جوادمن بی‌قسم پیش آمدم! فال مرا کی می‌زنند ؟حرف از کبوترهای توست ، از گنبد و صحن طلاخیل توسل‌ها ببین ، در عرش لی‌لی می‌زنند !دیدم شب وصل است خب ، دارم سؤالی یا رضا:امشب اگر میلاد توست ، بر سر چرا هی می‌زنند ؟اینجا فقط با یاد تو ، دنبال راه چاره‌اندآری برای حاجتی ، صحن

ادامه مطلب ...
نزدیک شو...

جادوى شهر خاطره! بانوى بی بدل!می بوسم ات شبیه غزلواره از ازلهر یازده دقیقه یکی می نویسم اتالهام می شوى به دلم مثل یک غزل. من حالـی ام نـمـی شـود ایـن حـرف پـاره هــادرگـیر عـطـر و بـوى تـــو هستــم، بیــا بــغـل. !من مال تو، تو مال خودم، عشق من توییبا من برقص پاى همین شعر بی بدل. شعرم شکست می خورد از دورى ات گلم!نزدیک شو . به حرف دلم – عشق – لااقل . حسین ظهرابی.

ادامه مطلب ...
میوه ی تاریک

باغ باران خورده می نوشید نورلرزشی در سبزه های تر دوید. او به باغ آمد درونش تابناکسایه اش در زیر و بم ها ناپدید. شاخه خم می شد به راهش مست باراو فراتر از جهان برگ و بر. باغ سرشار از تراوش های سبزاو درونش سبزتر سرشار تر. در سر راهش درختی جان گرفتمیوه اش همزاد همرنگ هراس. پرتویی افتاد در پنهان اودیده بود آن را به خوابی ناشناس. در جنون چیدن از خود دور شددست او لرزید ترسید از درخت. شور چیدن ترس را از ریشه کنددست آمد میوه را چید از درختسهراب سپهری. ،.

ادامه مطلب ...
مینویسم بارون ...

بی هوا می بارم آخه با این واژهخاطره ها دارماون شب ِ بارونی تو به من خندیدی شور ِ این شبهاروتو به من بخشیدیمینویسم کوچه . تو دلم آشوبهواسه من تکرار ِ این دقایق خوبهمینویسم ساعت . دلهره دلشورهیادم افتاد راهت چقدر از من . دوره. رد ِ پای ِ بارون مونده روی ِ شیشه خاطراتت واسمباز تداعی میشهخنده ها بی تردید رو. لبم میمیرن واژه ها تو ذهنمشکل ِ غم می گیرنمینویسم کوچه . تو دلم آشوبهواسه من تکرار ِ این دقایق خوبهمینویسم ساعت . دلهره دلشورهیادم افتاد راهت چقدر از من . دوره.

ادامه مطلب ...
میروم اما...

میروم اما بدان سنگ هم خواهد شکستآنچنان که تارو پود قلب من از هم گسستمیروم با زخم هایی مانده از یک سال سردآن همه برفی که آمد آشیانم را شکستمیروم اما نگویی بی وفا بود و نمانداز هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته استراستی یادت بماند از گناه چشم توتاول غربت به روی باغ احساسم نشستطرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بودروی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست.

ادامه مطلب ...
می روم با یاد چشمانت...

بی اختیار می روم. نمی دانم به کجا…تنها می روم با قدم های تنهایی. چه هوایی ست. دلم هوای تورا داردنه هوای بار. نه هوای آسمان. نه هوای مهتابفقط هوای تو را دارد. می دانی چه دردیست. تنها در کوچه پس کوچه های شهر قدم زنان. تنها با یاد تو. تنها با یاد تو کنارت قدم زدن. تنها با یاد تو دستانت را فشردن. تنها با یاد تو سر به روی شانه هایت گذاشتنآه. همه شان را دوست دارمابری که می بارد. برفی که می رقصد. چکاوکی که می خواند. کوهی که می ماند. مهتابی که می تابدهمه شان را دوست دارم. اما ،. با تو بودن را دوست تر دارمحتی اگر همه اینها نباشد. تو که باشی کنارم. تمام

ادامه مطلب ...
مهربانم ای، خوب!

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها، به تو می اندیشد و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است. مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست؛ زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد. مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد. مهربانم، ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها، با

ادامه مطلب ...
مهتاب

می تراود مهتابمی درخشد شب تابنیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیکغم این خفته چندخواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر. صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر. در جگر خاری لیکن از ره این سفرم می شکند. نازک آرای تن ساق گلیکه به جان اش کشتمو به جان دادم اش آب. ای دریغا! به برم می شکند. دست ها می سایمتا دری بگشایم. بر عبث می پایمکه به در کس آید. در و دیوار به هم ریخته شانبر سرم می شکند. می تراود مهتاب می درخشد شب تابمانده پای آبله از راه درازبر دم دهکده مردی تنهاکوله بارش بر دوشدست او بر در، می گوید با خود:غم

مهتاب مهتاب مجاب

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه