نثر کهن ایران

سیری در گلستان سعدی

سیری در گلستان سعدی. درویشی. مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجّاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من بکن! گفت: خدایا! جانش بستان!. گفت: از بهر خدای این چه دعاست؟. گفت: این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را. ای زبر دست زیر دست آزار گرم تا کی بماند این بازار؟ به چـه کار آیدت جهانداری؟ مردنت به که مردم آزادی. یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر؟. گفت: تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری. ظـــالمی را خفتــــه دیــدم نیمــه روز گفتم این فتنه است، خوابش برده به و آن که خوابش بهتر از بید

گلستان سعدی

ادامه مطلب ...
شناختن دنیا

شناختن دنیاشفقت با همسایه. آورده‌اند که درویشی در همسایگی توانگری خانه داشت. روزی کودکی از خانه توانگر به خانه درویش آمد؛ دید که آن درویش با عیال و اطفال خود طعام می‌خورد. آن کودک زمانی ایستاد و میل طعام داشت، کسی او را مردمی نکرد و گریان گریان بازگشت و به خانه خود آمد. پدر و مادر از گریه او متألم شدند و سبب پرسیدند. گفت به خانه همسایه رفتم و ایشان طعام می‌خوردند مرا ندادند. پدرش فرمود تا طعامهای گوناگون حاضر کردند؛ او چنانچه طریقه کودکان بدخو باشد می‌گریست و می‌گفت: «مرا از آن طعام که در خانه همسایه می‌خوردند می‌باید داد. » پدر درماند و ب

شناختن دنیا

ادامه مطلب ...
در هجر يوسف

در هجر یوسف. نقل است که روزی یوسف بر سر راه آمده بود، از راه گذران کنعان خبر می‌پرسید. اعرابئی دید که از راه کنعان می‌آید بر شتری سوار؛ یوسف خُدّام را به امری مشغول گردانید و به نزدیک اعرابی آمد و از حال کنعان و یعقوب خبر می‌پرسید. آن مرد گفت یعقوب از سورَتِ فراق و شدت اشتیاق فرزند دلبند خود یوسف نام، از شهر بیرون آمده است و بر سر راه خانه‌ای ساخته و آنرا بیتُ الاحزان نام کرده و شب و روز در فراق یوسف می‌گرید و از غایت اندوه و حزن انبوه، چشم جهان بینش مکفوف گشته. یوسف در گریه شد. ملازمان گفتند یا مالک! او حدیث یعقوب می‌گوید، تو چرا گریه می‌ک

ادامه مطلب ...
در طلب آب

در طلب آب. در بیان نصیحت بدان که احوال عالم بر یک حال نمی‌ماند، همیشه در گردش است، هر زمانی صورتی می‌گیرد، و هر زمانی نقشی پیدا می‌آید. صورت اول هنوز تمام نشده و استقامت نیافته که صورت دیگر آید و آن صورت اول را محو می‌گرداند. ای درویش! بعینه به موج دریا می‌ماند، یا خود موج دریاست. و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیت اقامت نکند. و به یقین بدان که مسافرانیم و احوال عالم هم مسافر است. اگر دولت است می‌گذرد، و اگر محنت است، می‌گذرد. پس اگر دولت‌داری، اعتماد بر دولت مکن، که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد؛ و اگر محنت‌داری، دلتنگ مشو، که م

ادامه مطلب ...
داستان روباه و كفشگر و اهل شارستان

داستان روباه و کفشگر و اهل شارستان سندباد نامه. آورده‌اند که در روزگارِ گذشته،‌ روباهی، هر شب به خانة ‌کفشگری در آمدی و چرم پاره‌ها بدزدیدی و بخوردی؛ و کفشگر در غصّه می‌پیچید، و روی رستگاری نمی‌دید، که با روباهِ دزد، بسنده نبود،‌ چه زبون شده بود. عادت چو قدیم شد طبیعیت گردد. چون کار کفشگر به نهایت رسید، شبی بیامد و نزد رخنة شارستان،‌ که روباه درآمدی مترصّد بنشست،‌ چون روباه از رخنه در آمد، رخنه محکم کرد، ‌و به خانه آمد. روباه را در خانه دید،‌ بر عادتِ گذشته گِرد چرمها بر می‌آمد. کفشگر چوبی برگرفت و قصد روباه کرد. روباه چون صولت کفشگر، و حِدّ

داستان روباه و کفشگر

ادامه مطلب ...
من بر خود بسی ظلم کرده ام

نقل است که ابراهیم نشسته بود. مردی بیامد و گفت: «ای شیخ! من بر خود بسی ظلم کرده‌ام. مرا سخنی بگوی تا آن را اَمام خود سازم». ابراهیم گفت: «اگر از من شش خصلت قبول کنی، بعد از آن هیچ تو را زیان ندارد: اول آن است که چون معصیتی خواهی کرد، روزی او مخور». او گفت: «هر چه در عالم است، رزق اوست؛ من از کجا خورم؟». ابراهیم گفت: «نیکو بُود که رزق او خوری و در وی عاصی باشی؟ دوم آن که چون معصیتی خواهی کرد از مُلک خدای ـ تعالی ـ بیرون شو». گفت: «این سخن دشوارتر است. چون مشرق و مغرب بلاد الله است، من کجا روم؟». ابراهیم گفت:«نیکو بُود که ساکن بلاد او با

ادامه مطلب ...
چند لطیفه

چند لطیفه. خلیفه بغداد با عربی که از بادیه برآمده بود و هرگز شهر ندیده و به مجلسی نرسیده، از یک طبق طعام می‌خورد: ناگاه نظر خلیفه بر لقمه وی افتاد و مویی به چشم وی درآمد. گفت: ای اعرابی! آن موی را از لقمه خود دور کن؛ اعرابی لقمه را بر خوان نهاد و دست باز کشید و گفت کسی که چندان در لقمه مهمان نگرد که موی را بیند، از خوان او طعام نتوان خورد!. ***. عربی بر سر خوان خلیفه حاضر شد؛ هریسه آوردند. خلیفه او را همکاسه خود کرد و پیش خلیفه روغن بسیار بود و پیش عرب خشک بود، به سر انگشت جوی ساخت تا روغن به طرف او روان شد. خلیفه این آیت خواند که: «اخرقتها

ادامه مطلب ...
ســـــمـــــک عــــــيــــار

ســـــمـــــک عــــــیــــاردرباره داستان سمک عیار و نشانه های فتوت در آن. داستان سمک عیار مربوط است به سرگذشت خورشید شاه فرزند مرزبانشاه ، سلطان شهر حلب که دلباخته دختر فعفور شاه ، شاه چین بود. خورشید شاه به جهت پیدا کردن معشوقه اش که مه پری نام دارد به سرزمین ماچین میرود و در آنجا درگیر جنگی بزرگ و دامنه دار با پادشاه ماچین میگردد ، اما در همه جا یاری و کمک عیار پیشهً بنام سمک است که او را از بدبختی ها و بندی و اسیری ها نجات می دهد و پیروزمندانه برمیگرداند. درحقیقت می توان گفت که این داستان دربارهً کار روایی های ، سمک عیار و جوانمردان و عیارا

ادامه مطلب ...
جواب یك پیغام

جواب یک پیغام. موسی علیه‌السلام، چون به مناجات رفتی، هر کسی از بنی اسرائیل پیغامی به زفان او به حضرت فرستادندی. یک روز می‌رفت. جوانی سراسیمه پیش او افتاد، گفت: یا موسی کجا می‌روی؟. گفت: به حضرت، به مناجات،. گفت: یک پیغام من بدو رسان. گفت: بگو تا چه می‌گویی؟. گفت او را بگوی: اگر تو خداوند منی، من بنده تو نیم! و اگر تو روزی دهنده منی، من روزی خواره تو نیم! و اگر تو خالق منی، من مخلوق تو نیم! و اگر تو مرا می‌خواهی، من تو را می‌نخواهم! و اگر تو دوست منی، من دوست تو نیم!. کلیم گفت: بار خدایا می‌شنوی و می‌دانی (که) چه می‌گوید. بازو جفا کرد و تندی ن

ادامه مطلب ...
حكایت از شاگردی حاتم اصم

حکایت از شاگردی حاتم اصم . آورده‌اند که حاتم اصم از شاگردان و مریدان شقیق بلخی بود رحمة‌الله علیهما:. روزی شقیق به وی گفت ای حاتم! چه مدت است که تو در صحبت منی و سخن من می‌شنوی؟ گفت سی و سه سال است؛ گفت در این مدت چه علم حاصل کرده‌ای و چه فایده از من گرفته‌ای؟ گفت هشت فایده حاصل کرده‌ام. شقیق گفت انا لله و انا الیه راجعون؛ ای حاتم! من جمله عمر در سر و کار تو کرده‌ام و تو را بیش از هشت فایده حاصل نشده است؟ گفت ای شیخ! اگر راست خواهی چنین است و بیش از این نمی‌خواهم و مرا از علم این قدر بس است زیرا که مرا یقین است که خلاص و نجات من در دو جهان در

ادامه مطلب ...
اندر خبر مرگِ سلیمان (ع)

اندر خبر مرگِ سلیمان (ع) تاریخ بلعمی. سلیمان، ‌علیه ‌السّلام از پسِ آن که مُلک بازِ او رسید ، بیست سال بزیست تا مُلکش چهل سال تمام شد و عمرش پنجاه و پنج سال بود، و دیوان مسخّر او بودند. سلیمان ایشان را فرمود تا بناها کردند و مزکت های بیت المقّدس تمام کردند. پس چون وقت مرگش بیامد، بیت المقّدس شد بدان مزکت، و دو ماه آنجا بود. نان آنجا خوردی و نماز آنجا کردی و اندر نماز کردن به یک رکعت روزی و شبی ببردی. و آن وقت که نماز کردی، هیچ کس به نزدیکش نیارستی شدن: نه آدمی و نه دیو و نه پری. و اندر آن وقت که نماز کردی، اگر دیو آنجا شدی، از آسمان آتشی آ

ادامه مطلب ...
حكایت بوزرجمهر و انوشیروان

حکایت بوزرجمهر و انوشیروان. چنان خواندم که چون بوزرجمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت ـ که دین با خلل بوده است ـ و دین عیسای پیغمبر صلوات الله علیه گرفت، برادران را وصیت کرد که «در کتب خواندم که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم، اگر روزگار یابم نخست کسی من باشم که بدو گروم، و اگر نیابم امیدوارم که حشر ما را با امت او کنند. شما فرزندان خود را همچنین وصیت کنید تا بهشت یابید. » این خبر به کسری نوشیروان بردند. کسری به عامل خود نامه نبشت که در ساعت، چون این نامه بخوانی بوزرجمهر را با بند گران و غل به درگاه فرست. عا

حکایت انوشیروان حکایت های انوشیروان

ادامه مطلب ...
نگاهی به ساختار روایت در ادبیات فارسی و حكایات فیه مافیه (2)

مولوی ‌‌علیه ‌‌تودورف. قسمت اول. قسمت دوم بررسی ساختار روایت در فیه مافیه. آغاز حکایت‌‌ها در فیه مافیه همچون اغلب حکایت‌های زبان فارسی با فعل «آوردند» آغاز می‌شود. این از آن روست که ساختار روایت در حکایات ادبیات پارسی مبتنی است بر خطابه و روایت شفاهی. از این رو لحن روایات لحنی است مبتنی بر منطق گفتار و به نوعی درحال دیالوگ با تاریخ شفاهی فرهنگ،سنت و آئین ایرانی و اسلامی. به عقیده نگارنده لحن حکایت در ادبیات فارسی بسیار شفاهی است و شاید اوج این شفاهی بودگی را ما به وضوح بتوانیم در مقامات نویسی ببینیم. همین که اغلب حکایات با «آورده‌اند»، «گفت

حکایات فیه مافیه

ادامه مطلب ...
حق‌تعالی به هر كس سخن نگوید

حق‌تعالی به هر کس سخن نگوید گزیده‌ای از مقالات فیه‌مافیه مولانا. نثر عرفانی یکی از مهم‌ترین گونه‌های نثر فارسی است که از طرفی باید پیچیده‌ترین احساسات و نیازهای انسانی را شرح می‌داد و از طرفی باید ساده می‌بود تا مخاطب آن را بفهمد. بخش ادبیات تبیان. این سادگیِ گاه افراطی به خاطر آن بود که هر جور آرایه و پیرایه را مخدوش‌کننده‌ی فهمِ معنا می‌دانست. نثر عرفانی در این تناقض ساخته می‌شد، هر چند که در دوره‌هایی سجع و آرایه‌های ادبی که از عربیتِ متونِ ترجمه به زبان فارسی می‌تراوید، نثرِ عرفانی را مسجع، موزون و مقفا می‌کرد اما تقریبا همیشه به سادگی وفا

ادامه مطلب ...
شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه

شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه بخش دوم. مقدمه‌ی شاه‌نامه‌ی ابومنصوریسپاس و آفرین خدای را که این جهان و آن جهان را آفرید و ما بند‌گان را اندر جهان پدیدار کرد و نیک‌اندیشان را و بدکرداران را پاداش و بادافره برابر داشت و درود بر برگزید‌گان و پاکان و دین‌داران باد، خاصه بر بهترین خلق خدا، محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم و بر اهل بیت و فرزندان او باد! آغاز کارنامه‌ی شاه‌نامه از گردآوریده‌ی ابومنصور المعمری دستورابومنصور عبدالرزاق عبدالله فرخ، اول ایدون گوید درین نامه که تا جهان بود مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نیکوترین یادگاری سخن دانسته‌اند چه

شناسنامه شاهنامه

ادامه مطلب ...
ای درویش بر سه چیز اعتماد نکن

ای درویش بر سه چیز اعتماد نکن از مقالات خواجه عبدالله انصاری. ای درویش بر سه چیز اعتماد نکن بر دل و بر وقت و بر عمر. بدانکه، هر که ده خصلت شعار خود سازد در دنیا و آخرت کار خود سازد:. با حق به صدق، با خلق به انصاف، با نفس به قهر، با بزرگان به خدمت، با خُردان به شفقت، با درویشان به سخاوت،‌با دوستان به نصیحت،‌با دشمنان به حلم، با جاهلان به خاموشی، با عالمان به تواضع. خواجه عالم 1 را پرسیدند که چه فرمایی در حق دنیا؟ حضرت فرمودند که: چه گویم در حق چیزی که به محنت به دست آرند و به دنیا نگاه دارند و به حسرت بگذارند. دنیـــا همـه تلــخ است بســان زهــر

به سه چیز اعتماد نکن

ادامه مطلب ...
روباه و كفشگر و اهل شارستان

روباه و کفشگر و اهل شارستان حکایتی از سند باد نامه اثر محمد ظهیری سمرقندی. چون کار کفشگر به نهایت رسید، شبی بیامد و نزد رخنه شارستان، که روباه درآمدی مترصّد بنشست، چون روباه از رخنه در آمد، رخنه محکم کرد، و به خانه آمد. آورده‌اند که در روزگارِ گذشته، روباهی، هر شب به خانه کفشگری در آمدی و چرم پارهها بدزدیدی و بخوردی؛ و کفشگر در غصّه میپیچید، و روی رستگاری نمیدید، که با روباهِ دزد، بسنده نبود، چه زبون شده بود. بیت (هزج) عادت چو قدیم شد طبیعیت گردد. چون کار کفشگر به نهایت رسید، شبی بیامد و نزد رخنه شارستان، که روباه درآمدی مترصّد بنشست، چون روباه

ادامه مطلب ...
پیرمردی که جوز می کاشت

داستانی از سیاست نامه ( سیر الملوک ) خواجه نظام الملک طوسی و دیدگاه رهبر انقلاب درباره این کتاب . فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان. درفصل سی و ششم کتاب سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی - وزیر مقتدر سلجوقیان - که به کوشش دکتر جعفر شعاع تصحیح گردیده ، داستان انوشیروان و پیرمردی که جوز می کاشت آمده است. این داستان به جهت آشنایی با سبک و سیاق نوشتاری خواجه نظام المللک درسیاستنامه در آن دوران قابل توجه است :. رسم تخمه ساسانیان چنان بوده است که هرکه پیش ایشان سخنی گفتی و یا هنری نمودی که ایشان را خوش آمدی، زفان ایشان برفتی که " زه ". چون بر زف

ادامه مطلب ...
پیرمردی که جوز می کاشت

پیرمردی که جوز می کاشت. داستانی از سیاست نامه ( سیر الملوک ) خواجه نظام الملک طوسی و دیدگاه رهبر انقلاب درباره این کتاب . فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان. درفصل سی و ششم کتاب سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی - وزیر مقتدر سلجوقیان - که به کوشش دکتر جعفر شعاع تصحیح گردیده ، داستان انوشیروان و پیرمردی که جوز می کاشت آمده است. این داستان به جهت آشنایی با سبک و سیاق نوشتاری خواجه نظام المللک درسیاستنامه در آن دوران قابل توجه است :. رسم تخمه ساسانیان چنان بوده است که هرکه پیش ایشان سخنی گفتی و یا هنری نمودی که ایشان را خوش آمدی، زفان ایشان بر

ادامه مطلب ...
حق‌تعالی به هر كس سخن نگوید

حق‌تعالی به هر کس سخن نگوید گزیده‌ای از مقالات فیه‌مافیه مولانا. نثر عرفانی یکی از مهم‌ترین گونه‌های نثر فارسی است که از طرفی باید پیچیده‌ترین احساسات و نیازهای انسانی را شرح می‌داد و از طرفی باید ساده می‌بود تا مخاطب آن را بفهمد. بخش ادبیات تبیان. این سادگیِ گاه افراطی به خاطر آن بود که هر جور آرایه و پیرایه را مخدوش‌کننده‌ی فهمِ معنا می‌دانست. نثر عرفانی در این تناقض ساخته می‌شد، هر چند که در دوره‌هایی سجع و آرایه‌های ادبی که از عربیتِ متونِ ترجمه به زبان فارسی می‌تراوید، نثرِ عرفانی را مسجع، موزون و مقفا می‌کرد اما تقریبا همیشه به سادگی وف

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه