قطعه ادبی

ادیت سودرگران

آنچه در رویایش میباشیم خوشبختی نیست آن شبی که به یادش می آوریم خوشبختی نیست خوشبختی ترانه ی دلتنگی مان نیست خوشبختی ، آنچه که هیچگاه نخواسته ایمش خوشبختی ، آنچه که به دشواری دریافته ایمش خوشبختی ، صلیبی برپاشده برای همگان است.

ادامه مطلب ...
پيش از آنکه

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم. پیش از آنکه پرده فرو افتد. پیش از پژمردن آخرین گل. بر آنم که زندگی کنم. بر آنم که عشق بورزم. برآنم که باشم. در این جهان ظلمانی. در این روزگار سرشار از فجایع. در این دنیای پر از کینه. نزد کسانی که نیازمند منند. کسانی که نیازمند ایشانم. تا دریابم ، شگفتی کنم ، باز شناسم. که می توانم باشم ، که می خواهم باشم. تا روزها بی ثمر نماند. ساعت ها جان یابد. لحظه ها گران بار شود. هنگامی که می خندم. هنگامی که می گریم. هنگامی که لب فرو می بندم. مارگوت بیگل.

ادامه مطلب ...
مي نويسم براي تو

شاید که بیایی شاید که برگردی شاید. آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،. که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!. به خودم گفتم. این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!. ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،. در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!. هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام. و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!. دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!. از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!. باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!. شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان. به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،. این تبعید ناتمام را م

ادامه مطلب ...
من واو

اگر من و او در مسافر خانه ای قدیمی و کهن. همدیگر را می دیدیم،. می نشستیم و به چند پیمانه. لبی تر می کردی��!. اما آراسته چون سربازی پیاده،. و چهره در چهره هم خیره،. به او شلیک کردم، همان گونه که او به من،. و در جا کشتمش. من او را با گلوله ای کشتم،چرا که. چرا که دشمن من بود،. فقط همین: او دشمن راه من بود،. به اندازه ی کافی واضح است، اگرچه. شاید، بی درنگ انگاشته بود که. در ارتش ثبت نام کند درست مانند من. چون بیکار بود و لوازم کارش را فروخته بود. دلیل دیگری وجود نداشت. آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!. تو کسی را به گلوله میزنی. که اگر در کافه ای میدیدی

ادامه مطلب ...
اگر عاشق شدی

اگر روزی عاشق شدی. در آن سوز و گداز شیرین عشق مرا به یاد آر. زیرا همه عاشقان چنان باشند که من :. بی ثبات و بی قرار در هر کار. مگر در خیال چهره معشوق. که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پابرجاست. آدمی مالک چیست ؟. هیچ چیز را براستی نتوان از آن خود دانست. مگرمرگ را. و آن قطعه زمین کوچک بی حاصل را. که پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد . بهترین ما و بدترین ما. در بدترین ما آنقدر خوبی هست. و در بهترین ما آنقدر بدی هست. که هیچ یک از ما را شایسته نیست. که از دیگران عیب جویی کنیم. ویلیام شکسپیر.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه