قطعه ادبی

اشک، مقصد نیست

اشک، مقصد نیست. کربلا و عاشورا را چگونه باید دید؟از کدام زاویه به این زمین و زمان باید نگریست؟. اگر حسین، مصباح است یعنی در تیرگی‌های وحشت‌بار و تاریکی‌های نفسگیر، تکیه‌گاه روشن و شفاف و اگر سفینه است یعنی در موج‌خیز حادثه‌ها و خیزاب‌های هولناک، کشتی نجات؛ پس چرا عاشورای او را از منظر روشنگری و راهگشایی و به‌ساحل‌رسانی نبینیم؟. چرا در عصر گم شدگی انسان و توفان خیزی و وارونگی زمان، از حسین و عاشورایش، همچون حبلی متین و عروه الوثقایی مبین بهره گیری نکنیم و گذار از جاده های خطر را با این همراه مطمئن آغاز نکنیم؟. عاشورا چه ندارد تا سراغ سرمشق ها و

این اشک نیست

ادامه مطلب ...
علمدار لشکر

علمدار لشکر. عباس من! این قوم لجوج و بی‌شرم که مرعوب دنیا شده‌اند و چشم روی سعادت و بهروزی اخروی خود بسته‌اند و ریختن خون حسین(ع) را به خود حلال کرده‌اند، همه این سربازان لشکر کفر و الحاد، دست از مولا و مقتدای تو بر نخواهند داشت تا آن که تشنه جان سپارد. اهل حرم به رجزخوانی دشمن در قتل حسین بن علی(ع) پی برده اند و نغمه شوم دشمن را شنیده اند که گریه و ناله سر داده اند، اینک وقت آن است که به دستور برادر، همه را به سکوت فرا خوانی، تو به زینب و دختران حسین(ع) بگو، حالا وقت گریه نیست، گریه های فراوانی در پیش دارید و باید آماده باشید برای صبر و استقا

ادامه مطلب ...
زندگی ما پر بود از ستاره‌ها

زندگی ما پر بود از ستاره‌ها. هدایت ‌الله بهبودی نویسنده و پژوهشگر کشورمان در یادداشتی با عنوان شکایت نامه از دل خوشی های کودکی گفته است. آن روزها از دیدن گنبدهای فیروزه‌ای و کاشی‌های لاجوردی همان قدر لذت می‌بردیم که از دیدن آسمان و ستاره‌ها. ما از همان کودکی عادت کردیم آسمان را خوب نگاه کنیم. روزهای زندگی ما پر بود از ستاره‌هایی که حرف می‌زدند و ما با این دایره‌های مهتابی و چشمک‌زن چقدر بازی می‌کردیم! از همان اول رنگ حیات‌مان آبی بود و رشته همه فکرها و نگاه‌ها، سری در آسمان ��اشت و سری دیگر در زمین. راستی! زمین هم به اندازه آسمان دوست داشتنی بو

ادامه مطلب ...
عاشقانه های الهی نامه

عاشقانه های الهی نامه. بخشی از الهی نامه اثر علامه حسن زاده آملی. بسم الله الرحمن الرحیم. الهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده!. الهی، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر. الهی، «یا مَن یَعفو عن الکثیر و یُعطی الکثیرَ بالقَلیل»، از زحمت کثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده!. الهی، سالیانی می‌پنداشتم که ما حافظ دین توایم، «استغفرک اللهمّ». در این لیله الرغائب 1390 فهمیدم که دین تو حافظ ماست، «أحمدک اللهمّ»!. الهی، چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است، و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است. الهی، ما همه بیچاره‌ایم و تنه

عاشقانه های الهی عاشقانه نامه عاشقانه نامه های

ادامه مطلب ...
يش از آنکه واپسين نفس را بر آرم

یش از آنکه واپسین نفس را بر آرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم تا دریابم ، شگفتی کنم ، باز شناسم که می توانم باشم ، که می خواهم باشم تا روزها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد لحظه ها گران بار شود هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم مارگوت بیگل .

ادامه مطلب ...
مي نويسم براي تو

می نویسم برای توشاید که بیایی شاید که برگردی شاید. آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی، که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری! به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست! ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من، در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود! هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ! دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم! از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم! باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای! شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند، این تبعید ناتمام ر

ادامه مطلب ...
مسافر خانه ای قدیمی

اگر من و او در مسافر خانه ای قدیمی و کهن همدیگر را می دیدیم، می نشستیم و به چند پیمانه لبی تر می کردیم! اما آراسته چون سربازی پیاده، و چهره در چهره هم خیره، به او شلیک کردم، همان گونه که او به من، و در جا کشتمش. من او را با گلوله ای کشتم،چرا که چرا که دشمن من بود، فقط همین: او دشمن راه من بود، به اندازه ی کافی واضح است، اگرچه شاید، بی درنگ انگاشته بود که در ارتش ثبت نام کند درست مانند من چون بیکار بود و لوازم کارش را فروخته بود دلیل دیگری وجود نداشت. آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست! تو کسی را به گلوله میزنی که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می

ادامه مطلب ...
اگر عاشق شدی

اگر روزی عاشق شدی در آن سوز و گداز شیرین عشق مرا به یاد آر زیرا همه عاشقان چنان باشند که من : بی ثبات و بی قرار در هر کار مگر در خیال چهره معشوق که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پابرجاست آدمی مالک چیست ؟ هیچ چیز را براستی نتوان از آن خود دانست مگرمرگ را و آن قطعه زمین کوچک بی حاصل را که پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد . بهترین ما و بدترین ما در بدترین ما آنقدر خوبی هست و در بهترین ما آنقدر بدی هست که هیچ یک از ما را شایسته نیست که از دیگران عیب جویی کنیم ویلیام شکسپیر.

ادامه مطلب ...
ياد ِ دوست

ویلیام شکسپیرWilliam ShakespeareRememberance When, in disgrace with fortune and men's eyes,I all alone beweep my outcast state,And trouble deaf heaven with my bootless cries,And look upon myself, and curse my fate,Wishing me like to one more rich in hope,Featured like him, like him with friends possest,Desiring this man's art, and that man's scope,With what I most enjoy contented least;Yet in these thoughts myself almost despising,Hoply I think on thee, and then my state,Like to the lark at break of day arisingFrom sullen earth, sings hymns at

ادامه مطلب ...
مي نويسم براي تو

برای تو که در تنهاییهایم درخشیدی و تو که در نا امیدی هایم لبخند را بر لبانم نقش بستی. تو که فرشته نجات احساسم بودی. دیروز تو را دیدم امروز تو را شناختم و فردا تو را از دست خواهم داد. اما در این مهلت اندک با تو بودن دوستت داشتم و دارم. اما تو چه زود بار سفر بستی و عاشقانه آخرین نگاهت را هدیه چشمان اشکبارم کردی. هیچگاه آخرین نگاهت را از یاد نخواهم بردکه در آن سکوت مبهم هزاران حدیث آشنا را دیدم. هیچگاه آخرین لحظه را از یاد نخواهم برد. هیچگاه آخرین لحظه را از یاد نخواهم برد. هیچگاه .

ادامه مطلب ...
که بود آنکه

که بود آنکه نشانی‌ام را به تو داد ؟ که بود او ؟ از کدامین راه ؟ بگو چگونه ؟ از کجا برای تسخیر روح من آمده‌ای منی که تلخ‌ترین بودم منی که الهه خشم با تاجی از تیغ و خار و منی که خداوند تنهایی که بود آنکه نشانی‌ام را به تو داد ؟ چه کسی راهنمای تو بود ؟ کدامین صخره ، کدامین دود ، کدامین آتشدان ؟ زمین لرزید گیلاس‌های پایه‌دار از شراب خورشید نوشیدند و من پر شدم از تو و من پر شدم از عشقی باکره که تو باشی که بود انکه نشانی‌ام را به تو داد ؟ بیش از آنکه برنجانم رنجیده شدم بیش از آنکه دوستم بدارند دوستشان داشتم بیش از آنکه عشقم دهند عشقشان و این حاصلی اس

ادامه مطلب ...
فصل‌ها

فصل‌ها گذشتند فصل‌ها تقریباً رقصان‌ گذشتند، صد بار. گلبرگ‌های‌ سرخ‌ پژمرده، و چند برگِ سردِ نقره‌ای‌ دارم: شاید فصل‌ها باز نخواهند گشت. من‌ چقدر گریه‌ کردم، بعد چقدر خندیدم‌ در آن‌ رقصِ شادی؛ اما بعد، خسته، گفتم: رهایم‌ کنید. و اینک‌ آن‌ها دیگر نیستند. زمستان‌ نیست‌ نه‌ حتی‌ تابستان، نه‌ پائیز و نه‌ بهار (بدرود، دانه‌های‌ برف، بدرود، نوازش‌های‌ آپریل، دریاهای‌ آبی، جنگل‌های‌ طلائی) و نه‌ صبح‌ است‌ و نه‌ عصر اما اگر من‌ با انگشت‌ سنگی‌ را لمس‌ کنم‌ باز هم‌ آفتابِ ولرم‌ را روی‌ آن‌ سنگِ بیچاره‌ حس‌ می‌کنم، و فکر می‌کنم‌ که‌ زندگی‌ من‌ خواهر آ

ادامه مطلب ...
طلسم زیبا

شرق و غرب متعلق به خداوند است و شمال و جنوب نیز! اوست که دادگر مطلق است و همه ریزه خوار خوان عدل او می باشند. پس میان اسماء صدگانه خداوند،او را به نام "عادل" بستاییم. آمین!ای خداوند،من هر لحظه دستخوش خطایم و جز تو راهنمایی نمی شناسم. هرگاه که دست به کاری می زنم یا شعری می سرایم،راه راست را به من بنما. اگر هم به چیزهایی ناچیز جهانی اندیشم،غمی نیست،زیرا روح که برخلاف تن،هرگز به خاک نمی پیوندد و غبار زمین نمی شود،پیوسته کوشاست تا مگر به نیروی اندیشه ره به سرچشمه ابدیت برد. در هر نفسی دو نعمت موجود است:آنگه که دم فرو می رود و آنگه که برمی آید،تا از

ادامه مطلب ...
زیباترین دریا

زیباترین دریادریایى است که هنوز در آن نرانده‌ایمزیباترین کودکهنوز شیرخواره استزیباترین روزهنوز فرا نرسیده استو زیباترین سخنى که می‏خواهم با تو گفته باشمهنوز بر زبانم نیامده است. از : ناظم حکمت.

ادامه مطلب ...
زادگاه آفتاب

ای دو چشمت زادگاه آفتابنوربارانم کن و بر من بتابراز و رمز هستی از چشمانِ توخواندم، ای چشمانِ زیبایت کتابچشم تو فارغ ز هر سودایِ عشقمن ز چشمان تو دارم التهابمی‌گریزد خواب از چشمان منای دو چشمت خفته در آغوشِ خوابدر رسیدن بر شطِ چشمان توزورقِ چشمان من دارد شتابمستی عالم ز چشم مست توستمی‌ تراود از نگاهِ تو شرابچشم من چون بی‌ستاره آسماناز شب چشم تو می‌جوید شهابچشم تو از شوره‌زار چشم منلاله می‌رویاند و برگ گلاببرق چشمان تو چشمم می‌زندورنه می‌‌یابم سوادِ شهر خوابغسل نورم ده درونِ چشم خودای دو چشمت زادگاه آفتابدکتر شفیقه یار قین.

ادامه مطلب ...
دنبالِ من اگر می‌گردی

دنبالِ من اگر می‌گردی در چشم‌های خودت باید بگردی خودت را این‌جا را . همین چشم‌ها را دنبالِ من اگر می‌گردی در شعرهای دیگر اشتباه می‌گردی شعرهای دیگر چرا این‌جا را بگرد همین شعر را دنبالِ من اگر می‌گردی در دنیای دیگر اشتباه می‌گردی دنیای دیگر چرا این‌جا را بگرد همین دنیا را چشم‌هایت را نمی‌بینی ؟ غیبم زد روزی کِی بود ؟ پنهان شدم جایی شبیه جمجمه‌ام بود ده‌سال گذشت و کسی خبردار نشد بیست‌سال گذشت و کسی خبردار نشد حالا که برگشته‌ام زندگی‌ام در کوله‌ای‌ست روی پشت‌ام حالا که برگشته‌ام آزادم دنبالِ من اگر می‌گردی لبخندت را ببین من لبخندِ تواَم نمی‌بینی

ادامه مطلب ...
چگونه دوست دارمت ؟

چگونه دوست دارمت ؟بگذار روش هایم را بشمرم. دوستت دارمبه ژرفا و پهنا و بلندایی. که روحم را توان رسیدن به آن هست. آنگاه که سرشار از حسی ناپیدا. به نهایت بودنو کمال زیبایی هستمدوستت دارمبه اندازه خاموشترین نیاز هر روزبه آفتاب و نور شمعدوستت دارمرها. چنان مردمانی که برای حقیقت می جنگنددوستت دارم. نابچنان مردمانی که به سماع در می آینددوستت دارمبا شوقی. که اندوه دیرسال مرا محو می کندو با ایمان کودکی امدوستت دارمبا عشقی که از دست رفتنی می نمایدو با قدیسین از دست رفته امدوست دارمتبا نفسها. لبخندها واشکهای تمام زندگی ام. و اگر خدا بخواهدپس از مرگ. نیکو

ادامه مطلب ...
تو را دوست نمی دارم

تو را دوست نمی دارم گرچه گلی در نظر آیی یا یاقوت زردی یا میخکی که آتش، آنها را به کشتن خواهد داد . تو را دوست می دارم چونان حقایق تاریک که دوست داشتنی هستند . من حقیقت تو را دوست می دارم اگر گیاهی باشی که هیچگاه شکوفه نداده است . باز دوستت می دارم حقیقت مطلق تو را و عشقی را که از تو در بدنم زندگی می کند . دوستت می دارم، بی آنکه بدانم چرا؟ یا چه زمانی -در کجا؟ تو را بی عقده و غرور تو را آشکارا دوست می دارم . ما به هم نزدیکیم به قدری نزدیک که دستان تو بر سینه ام همان دستان من است به قدری که بستن چشمان تو همان به خواب رفتن من است .

ادامه مطلب ...
تلنگر شادي

می توانم در اندوه دست و پا زنم ، در تمام تالاب هایش – به آن خو گرفته ام ، اما کمترین تلنگر شادی پاهایم را سست می کند و من مستانه می لغزم – سنگ ها را جای لبخندی نیست – باده ی تازه چنینم کرد – همین و بس ! قدرت نیست جز دردی که به انقیاد خویش درآوریم – تا آن که وزنه ها درآویزند – غول ها را مرهمی اگر دهی چون آدمیان می پژمرند – کوهساری به آنان بسپار تا آن را بر دوش برند ! .

ادامه مطلب ...
با من بيا

با من بیا مگو کجا تنها بامن بیا با من بیا تا درد ، تا زخم با من بیا تا نشانت دهم عشقم را آغاز از کجاست با من بیا با من بیا تا خونی از لبم چکید تا خونی که از سکوتم تا مرگ با من بیا تا دوباره به نوشداروی تو روئینه جانی تازه بگیرم تا شرابی باشی که عشقی را سیراب می کند با من بیا تا طعم آتش را دوباره احساس کنم آتشی از خون و میخک آتشی از عشق و شراب پابلو نرودا .

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه