غزل وقصیده

خیال‌انگیز(رهی معیری)

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایینداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیباییمن از دلبستگیهای تو با آیینه دانستمکه بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از ماییبه شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت راتو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آراییمنم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریمتویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آییمراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو رابهار شادی‌انگیزی حریف باده پیماییمه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماندمیان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیداییکسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تودلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشاییمرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علا

ادامه مطلب ...
ترک خودپرستی کن(رهی معیری)

گر به چشم دل جاناجلوه های ما بینیدر حریم اهل دل جلوه خدا بینیراز آسمانها را در نگاه ما خوانینور صبحگاهی را بر جبین ما بینیدر مصاف مسکینان چرخ را زبون یابیبا شکوه درویشان شاه را گدا بینیگر طلب کنی از جان عشق و دردمندی راعشق را هنر یابی درد را دوا بینیچون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کنتا بهر چه روی آری روی آشنا بینینی ز نغمه واماند چون ز لب جدا ماندوای اگر دل خود را از خدا جدا بینیتار و پود هستی را سوختیم و خرسندیمرند عافیت سوزی همچو ما کجا بینیتابد از دلم شبها پرتوی چو کوکبهاصبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینیترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کنتا ز دام غم

ادامه مطلب ...
ماجرای اشک(رهی معیری)

تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشکباران صبحگاه ندارد صفای اشکگوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیستروشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آهماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشکگوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیستچون جویبار ساخته ام با نوای اشکاز بسکه تن ز آتش حسرت گداخته استاز دیده خون گرم فشانم بجای اشکچون طفل هرزه پوی بهر سوی می دویماشک از قفای دلبر و من از قفای اشکدیشب چراغ دیده من تا سپیده سوختآتش افتاد بی تو بماتم سرای اشکخواب آور است زمزمه جویبارهاد�� خواب رفته بخت من از هایهای اشکبس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریماز بسکه دردناک بود م

ادامه مطلب ...
دل زاری که من دارم(رهی معیری)

نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارمبه آزار دلم کوشد دل‌آزاری که من دارمو گر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاریدلازاری دگر جوید دل زاری که من دارمبه خاک من نیفتد سایه سرو بلند اوببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارمگهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سربکوی دلفریبان این بود کاری که من دارمدل رنجور من از سینه هر دم می رود سوییز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارمز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شدهلاکم می کند آخر پرستاری که من دارمرهی آنمه بسوی من بچشم دیگران بیندنداند قیمت یوسف خریداری که من دارم. رهی معیری.

ادامه مطلب ...
غرق تمنای تو ام(رهی معیری)

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنمدر پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو ملمن شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنماول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ایآخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنمزآن رو ستانم جام را آن مایه آرام راتا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنماز گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی اوتا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنمروشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیمخاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنمغرق تمنای توام موجی ز دریای تو اممن نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنمدانم که آن سرو سهی از دل ندارد آ

ادامه مطلب ...
نیلوفر(رهی معیری)

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده امشاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده امگرچه خاموشم ولی آهم بگردون می روددود شمع کشته ام در انجمن پیچیده اممی دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشمبوی آغوش بهارم در چمن پیچیده امجای دل در سینه صد پاره دارم آتشیشعله را چون گل درون پیرهن پیچیده امنازک اندامی بود امشب در آغوشم رهیهمچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام. رهی معیری.

ادامه مطلب ...
داغ تنهایی(رهی معیری)

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختمسردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزدگرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختمسوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمعلاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختمهمچو آن شمعی که افروزند پیش آفتابسوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختمسوختم از آتش دل در میان موج اشکشوربختی بین که در آغوش دریا سوختمشمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشنددر میان پاکبازان من نه تنها سوختمجان پاک من رهی خورشید عالمتاب بودرفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم. رهی معیری.

ادامه مطلب ...
طوفان حادثات(رهی معیری)

این سوز سینه شمع شبستان نداشته استوین موج گریه سیل خروشان نداشته استآگه ز روزگار پریشان ما نبودهر دل که روزگار پریشان نداشته استاز نوشخند گرم تو آفاق تازه گشتصبح بهار این لب خندان نداشته استما را دلی بود که ز طوفان حادثاتچون موج یک نفس سر و سامان نداشته استسر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاکگیتی سری سزای گریبان نداشته استجز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ایاین تنگ چشم طاقت مهمان نداشته استدریا دلان ز فتنه ایام فارغنددریای بی کران غم طوفان نداشته استآزار ما بمور ضعیفی نمی رسدداریم دولتی که سلیمان نداشته استغافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخاین سیمگون ستاره

ادامه مطلب ...
زندان خاک(رهی معیری)

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده امنور مهتابم که در ویرانه ها افتاده امسایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده امجای در بستان سرای عشق می‌باید مراعندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده امپایمال مردمم از نارسایی های بختسبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده امخار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیستاشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده امتا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟برگ خشکم در کف باد صبا افتاده امبر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشقتا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده املب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیردر فراق همنوایان از نوا افت

ادامه مطلب ...
سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کندزان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدمغافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کندنور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهدبا مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کندسوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مراوز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کندبستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهییغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند. رهی معیری.

سوزد مرا سازد مرا

ادامه مطلب ...
غزل حدیث جوانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌امخارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌امبا یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشقهمچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌امچون خاک در هوای تو از پا فتاده‌امچون اشک در قفای تو با سر دویده‌اممن جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویشاز دیگران حدیث جوانی شنیده‌اماز جام عافیت می نابی نخورده‌اموز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌امموی سپید را فلکم رایگان نداداین رشته را به نقد جوانی خریده‌امای سرو پای بسته به آزادگی منازآزاده من که از همه عالم بریده‌امگر می‌گریزم از نظر مردمان رهیعیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام. رهی معیری.

ادامه مطلب ...
غباری در بیابانی(رهی معیری )

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهینه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهینه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامینه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهینیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعیندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهیبدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزیبه بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهیکیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگرداننه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهیگهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهیرهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبهاباقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی.

ادامه مطلب ...
طور نجلی : شب به هم درشکند زلف چلیپائی را(شهریار) ( گزیده غزلیات شهریار 1, )

شب به هم درشکند زلف چلیپائی راصبحدم سردهد انفاس مسیحائی راگر از آن طور تجلی به چراغی برسیموسی دل طلب و سینه سینائی راگر به آئینه سیماب سحر رشک بریاشک سیمین طلبی آینه سیمائی رارنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دلتا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی رااز نسیم سحر آموختم و شعله شمعرسم شوریدگی و شیوه شیدائی راجان چه باشد که به بازار تو آرد عاشققیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی راطوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخنکه به دل آب کند شکر گویائی رادل به هجران تو عمریست شکیباست ولیبار پیری شکند پشت شکیبائی راشب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگلشمع بزم چمنند انجمن آرائی راصبح سرم

ادامه مطلب ...
ساقیا برخیز و درده جام را

ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام راساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام راگر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام راباده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام رادود آه سینه نالان من سوخت این افسردگان خام رامحرم راز دل شیدای خود کس نمی‌بینم ز خاص و عام رابا دلارامی مرا خاطر خوش است کز دلم یک باره برد آرام راننگرد دیگر به سرو اندر چمن هر که دید آن سرو سیم اندام راصبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را.

ادامه مطلب ...
شاهد افلاکی (رهی معیری)

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکیمن چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل دردی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت ک

ادامه مطلب ...
هیچ مگو...

مــن غلام قمــرم ، غیـــر قمـــر هیــــچ مگو پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم گــفت : آن چیـــز دگـــر نیست دگـر ، هیچ مگو من به گــوش تـــو سخنهای نهان خواهم گفت ســر بجنبـــان کـــه بلـــی ، جــــز که به سر هیچ مگو قمـــری ، جـــــان صفتـــی در ره دل پیــــــدا شـــد در ره دل چـــه لطیف اســت سفـــر هیـــچ مگــو گفتم : ای دل چه مه است ایــن ؟ دل اشار

ادامه مطلب ...
رسوای دل(رهی معیری)

همچو نی می نالم از سودای دلآتشی در سینه دارم جای دلمن که با هر داغ پیدا ساختمسوختم از داغ نا پیدای دلهمچو موجم یک نفس آرام نیستبسکه طوفان زا بود دریای دلدل اگر از من گریزد وای منغم اگر از دل گریزد وای دلما ز رسوایی بلند آوازه ایمنامور شد هر که شد رسوای دلخانه مور است و منزلگاه بومآسمان با همت والای دلگنج منعم خرمن سیم و زر استگنج عاشق گوهر یکتای دلدر میان اشک نومیدی رهیخندم از امیدواری های دل.

ادامه مطلب ...
شاهد قدسی ومرغ بهشتی

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابتو ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبتخوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکاغوش که شد منزل آسایش و خوابتدرویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشداندیشه آمرزش و پروای ثوابتراه دل عشاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابتتیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفتتا باز چه اندیشه کند رای صوابتهر ناله و فریاد که کردم نشنیدیپیداست نگارا که بلند است جنابتدور است سر آب از این بادیه هش دارتا غول بیابان نفریبد به سرابتتا در ره پیری به چه آیین روی ای دلباری به غلط صرف شد ایام شبابتای قصر دل افروز که منزلگه انسییا رب مکناد آفت ایام خرابتح

ادامه مطلب ...
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق

ساقی به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ماما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایمای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ماهرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام ماچندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید به جلوه سرو صنوبرخرام ماای باد اگر به گلشن احباب بگذریزنهار عرضه ده بر جانان پیام ماگو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بریخود آید آن که یاد نیاری ز نام مامستی به چشم شاهد دلبند ما خوش استزان رو سپرده‌اند به مستی زمام ماترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواستنان حلال شیخ ز آب حرام ماحافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشانباشد که مرغ وصل کند قصد دام

ادامه مطلب ...
آهوی من

در کنار چشمه ای نزدیک شهر. آهوی وحشی خرامان می دوید. حال اما با وجود من و تو. هیچ کس آهوی وحشی را ندید. آهوی وحشی. کجایی مهربان؟؟؟. وصف زیبایت همیشه بر زبان. آهوی وحشی. تو بودی بهترین. پس کجایی؟؟؟باز گرد ای نازنین. آهوی وحشی. غم دوری بداست. چشمه هم از دوریت ساکت شده است. آهوی وحشی. دل من خسته است. از همان لحظه که آهو رفته است. آهوی وحشی به یاد گریه ها. عکس زیبای تو در آن برکه ها. چه چه آن بل بل شیرین سخن. قصه مادر بزرگ خوب من. آهوی وحشی. فرامشت شده؟؟؟. بهترین بودی تو نزد همه؟؟. آهوی وحشی. بیا زیباترین. بعد تو من مانده ام تنهاترین. آهوی وحشی. غم

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه