غزل وقصیده

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را(غزل)

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را. ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را. امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست. آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را. دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد. باری حریفی جو که او مستور دارد راز را. روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی. بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را. چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند. یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را. شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن. در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را. شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت. ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را. من مرغکی پ

ادامه مطلب ...
با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را. من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب. با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را. چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن. آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را. می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن. گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را. کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن. شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را. روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست. نقد را باش ای پسر کفت بود تأخیر را. ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز. هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را. زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار. پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر ر

ادامه مطلب ...
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

برقع فروهلد به جمال آفتاب را. گوی�� دو چشم جادوی عابدفریب او. بر چشم من به سحر ببستند خواب را. اول نظر ز دست برفتم عنان عقل. وان را که عقل رفت چه داند صواب را. گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق. بی‌حاصلست خوردن مستسقی آب را. دعوی درست نیست گر از دست نازنین. چون شربت شکر نخوری زهر ناب را. عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست. همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را. آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز. تا پادشه خراج نخواهد خراب را. قوم از شراب مست وز منظور بی‌نصیب. من مست از او چنان که نخواهم شراب را. سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق. تیر نظر بیفکند افراسیاب را. سعدی.

ادامه مطلب ...
ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را. من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این. روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را. هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد. چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را. من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن. گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را. مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس. ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را. وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم. اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را. امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم. آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را. گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی. کان کافر ا

ادامه مطلب ...
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را. باری به چشم احسان در حال ما نظر کن. کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را. سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت. حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را. من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم. کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را. چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد. آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را. حال نیازمندی در وصف می‌نیاید. آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را. بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت. دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را. یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت. چندان که بازبیند دیدار آشنا را. نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان. وقعیست

ادامه مطلب ...
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد(سعدی)

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را. الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را. قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد. سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را. گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی. دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را. گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم. تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را. خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید. دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را. باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن. تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را. از سر زلف عروسان چمن دست بدارد. به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را. سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان. چون تأمل کند ای

ادامه مطلب ...
شب فراق نخواهم دواج دیبا را

که شب دراز بود خوابگاه تنها را. ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند. که احتمال نماندست ناشکیبا را. گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی. روا بود که ملامت کنی زلیخا را. چنین جوان که تویی برقعی فروآویز. و گر نه دل برود پیر پای برجا را. تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو. ببرد قیمت سرو بلندبالا را. دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم. که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را. دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب. چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را. شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز. نظر به روی تو کوری چشم اعدا را. من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق. معاف دوست بدارند قتل عمدا را

ادامه مطلب ...
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا(سعدی)

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا. فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را. تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش. بیان کند که چه بودست ناشکیبا را. بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم. به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را. به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی. چرا نظر نکنی یار سروبالا را. شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش. مجال نطق نماند زبان گویا را. که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد. خطا بود که نبینند روی زیبا را. به دوستی که اگر زهر باشد از دستت. چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را. کسی ملامت وامق کند به نادانی. حبیب من که ندیدست روی عذرا را. گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری. ن

ادامه مطلب ...
روی تو خوش می‌نماید آینه ما

کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا. چون می روشن در آبگینه صافی. خوی جمیل از جمال روی تو پیدا. هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت. از تو نباشد به هیچ روی شکیبا. صید بیابان سر از کمند بپیچد. ما همه پیچیده در کمند تو عمدا. طایر مسکین که مهر بست به جایی. گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا. غیرتم آید شکایت از تو به هر کس. درد احبا نمی‌برم به اطبا. برخی جانت شوم که شمع افق را. پیش بمیرد چراغدان ثریا. گر تو شکرخنده آستین نفشانی. هر مگسی طوطیی شوند شکرخا. لعبت شیرین اگر ترش ننشیند. مدعیانش طمع کنند به حلوا. مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست. دست فرومایگان برند به یغما.

ادامه مطلب ...
بادصبا (غزل سعدی)

ای نفس خرم باد صبا. از بر یار آمده‌ای مرحبا. قافله شب چه شنیدی ز صبح. مرغ سلیمان چه خبر از سبا. بر سر خشمست هنوز آن حریف. یا سخنی می‌رود اندر رضا. از در صلح آمده‌ای یا خلاف. با قدم خوف روم یا رجا. بار دگر گر به سر کوی دوست. بگذری ای پیک نسیم صبا. گو رمقی بیش نماند از ضعیف. چند کند صورت بی‌جان بقا. آن همه دلداری و پیمان و عهد. نیک نکردی که نکردی وفا. لیکن اگر دور وصالی بود. صلح فراموش کند ماجرا. تا به گریبان نرسد دست مرگ. دست ز دامن نکنیمت رها. دوست نباشد به حقیقت که او. دوست فراموش کند در بلا. خستگی اندر طلبت راحتست. درد کشیدن به امید دوا. سر ن

ادامه مطلب ...
غرل 1(سعدی)

اول دفتر به نام ایزد دانا. صانع پروردگار حی توانا. اکبر و اعظم خدای عالم و آدم. صورت خوب آفرید و سیرت زیبا. از در بخشندگی و بنده نوازی. مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا. قسمت خود می‌خورند منعم و درویش. روزی خود می‌برند پشه و عنقا. حاجت موری به علم غیب بداند. در بن چاهی به زیر صخره صما. جانور از نطفه می‌کند شکر از نی. برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا. شربت نوش آفرید از مگس نحل. نخل تناور کند ز دانه خرما. از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق. از همه عالم نهان و بر همه پیدا. پرتو نور سرادقات جلالش. از عظمت ماورای فکرت دانا. خود نه زبان در دهان عارف مدهوش. حمد

ادامه مطلب ...
اتفاقم به سر کوی کسی افتادست (سعدی)

اتفاقم به سر کوی کسی افتادستکه در آن کوی چو من کشته بسی افتادستخبر ما برسانید به مرغان چمنکه هم آواز شما در قفسی افتادستبه دلارام بگو ای نفس باد سحرکار ما همچو سحر با نفسی افتادستبند بر پای تحمل چه کند گر نکندانگبین است که در وی مگسی افتادست هیچ کس عیب هوس باختن ما نکندمگر آن کس که به دام هوسی افتادستسعدیا حال پراکنده گوی آن داندکه همه عمر به چوگان کسی افتادست.

ادامه مطلب ...
تشنه درد(رهی معیری)

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم. و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم. نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی. دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم. چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد. من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم. ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها. به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم. چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری. تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم. به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد. اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتم‌سرا خواهم. نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری. رهی خاکستر خود را هم

ادامه مطلب ...
جلوهٔ ساقی(رهی معیری)

در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟. مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟. بادهٔ روشن دمی از دست ساقی دور نیست. ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است. خفته از مستی به دامان ترم آن لاله‌روی. برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است. در هوای مردمی از کید مردم سوختیم. در دل ما آتش از موج سراب افتاده است. طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید. از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است. آسمان در حیرت از بالانشینیهای ماست. بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است. گوشهٔ عزلت بود سرمنزل عزت رهی. گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است.

ادامه مطلب ...
پرنیان‌پوش(رهی معیری)

ز گرمی بی‌نصیب افتاده‌ام چون شمع خاموشی. ز دلها رفته‌ام چون یاد از خاطر فراموشی. منم با ناله دمسازی به مرغ شب هم‌آوازی. منم بی باده مدهوشی ز خون دل قدح نوشی. ز آرامم جدا از فتنهٔ روی دلارامی. سیه‌روزم چو شب در حسرت صبح بناگوشی. بدان حالم ز ناکامی که تسکین می‌دهم دل را. به داغی از گل رویی به نیشی از لب نوشی. به دشواری توان دیدن وجود ناتوانم را. به تار پرنیان مانم ز عشق پرنیان‌پوشی. به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما. چه رازی می‌توان خواند از نگاه سرد خاموشی. چه می‌پرسی رهی از داغ و درد سینه‌سوز من؟. که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوشی.

ادامه مطلب ...
نای خروشان(رهی معیری)

چو نی بسینه خروشد دلی که من دارم. بناله گرم بود محفلی که من دارم. بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب. بروی آب بود منزلی که من دارم. دل من از نگه گرم او نپرهیزد. ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم. بخون نشسته ام از جان ستانی دل خویش. درون سینه بود قاتلی که مندارم. ز شرم عشق خموشم کجاست گریه شوق ؟. که با تو شرح دهد مشکلی که مندارم. رهی چو شمع فروزان گرم بسوزانند. زبان شکوه ندارد دلی که من دارم.

ادامه مطلب ...
چشمهٔ نور(رهی معیری)

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریمرخشنده و بخشنده چو خورشید منیریمخاریم و طربناک تر از باد بهاریمخاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریماز نعره مستانه ما چرخ پر آواستجوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریماز ساغر خونین شفق باده ننوشیموز سفره رنگین فلک لقمه نگیریمبر خاطر ما گرد ملالی ننشیندآیینه صبحیم و غباری نپذیریمما چشمه نوریم بتابیم و بخندیمما زنده عشقیم نمردیم و نمیریمهم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاهروشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریماز شوق تو بی تاب تر از باد صباییمبی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریمآن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟جز حاسد مسکین که بر او خرده

ادامه مطلب ...
ساغرهستی (رهی معیری)

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست. و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست. زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال. صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست. شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع. در میان آتش سوزنده جای خواب نیست. مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک. مور را پای رهایی از دل گرداب نیست. خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است. کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست. ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم. ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست. آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست. ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست. گر تو را با ما تعلق نیست ما را ش

ادامه مطلب ...
بهشت آرزو(رهی معیری)

بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتمدر سرای دل بهشت آرزویی یافتمعمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبارتا به امداد نسیمی ره به کویی یافتمخاطر از آیینه صبح است روشن تر مرااین صفا از صحبت پاکیزه رویی یافتمگرمی شمع شب افروز آفت پروانه شدسوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتمبی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشستگنج را در زیر پا بی جستجویی یافتمتلخکامی بین که در میخانه دلدادگیبود پر خون جگر هر جا سبویی یافتمچون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذاربک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتمننگ رسوایی رهی نامم بلند آوازه کردخاک راه عشق گشتم آبرویی یافتم. رهی معیری.

ادامه مطلب ...
گریه بی اختیار (رهی معیری)

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست. غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست. اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم. فغان که در کف من اختیار باید و نیست. چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست. چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست. مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل. که می به گرمی آغوش یار باید و نیست. درون آتش از آنم که آتشین گل من. مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست. به سردمهری باد خزان نباید و هست. به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست. چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق. تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست. کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو. به سان شبنم گل اشکبار باید و نیس

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه