غزل وقصیده

خيال تو

ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب استگر خمر بهشت است بریزید که بی دوستهر شربت عذبم که دهی عین عذاب استافسوس که شد دلبر و در دیده گریانتحریر خیال خط او نقش بر آب استبیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که در این منزل خواب استمعشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکناغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب استگل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دیددر آتش شوق از غم دل غرق گلاب استسبز است در و دشت بیا تا نگذاریمدست از سر آبی که جهان جمله سراب استدر کنج دماغم مطلب جای نصیحتکاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب استحافظ چه شد ار عاشق و رند اس

ادامه مطلب ...
به جان خواجه (حافظ)

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درستکه مونس دم صبحم دعای دولت توستسرشک من که ز طوفان نوح دست بردز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شستبکن معامله‌ای وین دل شکسته بخرکه با شکستگی ارزد به صد هزار درستزبان مور به آصف دراز گشت و رواستکه خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجستدلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوستچو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چستبه صدق کوش که خورشید زاید از نفستکه از دروغ سیه روی گشت صبح نخستشدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوزنمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سستمرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجویگناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست.

ادامه مطلب ...
دير مغان(حافظ)

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگس مستش مستدر نعل سمند او شکل مه نو پیداوز قد بلند او بالای صنوبر پستآخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیستوز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هستشمع دل دمسازم بنشست چو او برخاستو افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشستگر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچیدور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوستبازآی که بازآید عمر شده حافظهر چند که ناید باز تیری که بشد از شست. حافظ.

ادامه مطلب ...
زلف آشفته(حافظ)

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دستنرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشستسر فرا گوش من آورد به آواز حزینگفت ای عاشق دیرینه من خوابت هستعاشقی را که چنین باده شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده پرستبرو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تحفه به ما روز الستآن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیماگر از خمر بهشت است وگر باده مستخنده جام می و زلف گره گیر نگارای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست. حافظ.

ادامه مطلب ...
زبان کلک تو (حافظ)

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مستصلای سرخوشی ای صوفیان باده پرستاساس توبه که در محکمی چو سنگ نمودببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکستبیار باده که در بارگاه استغناچه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مستاز این رباط دودر چون ضرورت است رحیلرواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پستمقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنجبلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الستبه هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باشکه نیستیست سرانجام هر کمال که هستشکوه آصفی و اسب باد و منطق طیربه باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبستبه بال و پر مرو از ره که تیر پرتابیهوا گرفت زمانی ولی به خاک نشستزبان کلک تو حافظ چه

ادامه مطلب ...
نرگس مستانه(حافظ)

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مستکه به پیمانه کشی شهره شدم روز الستمن همان دم که وضو ساختم از چشمه عشقچارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هستمی بده تا دهمت آگهی از سر قضاکه به روی که شدم عاشق و از بوی که مستکمر کوه کم است از کمر مور این جاناامید از در رحمت مشو ای باده پرستبجز آن نرگس مستانه که چشمش مرسادزیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشستجان فدای دهنش باد که در باغ نظرچمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبستحافظ از دولت عشق تو سلیمانی شدیعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست. حافظ.

ادامه مطلب ...
خيال روی تو(حافظ)

خیال روی تو در هر طریق همره ماستنسیم موی تو پیوند جان آگه ماستبه رغم مدعیانی که منع عشق کنندجمال چهره تو حجت موجه ماستببین که سیب زنخدان تو چه می‌گویدهزار یوسف مصری فتاده در چه ماستاگر به زلف دراز تو دست ما نرسدگناه بخت پریشان و دست کوته ماستبه حاجب در خلوت سرای خاص بگوفلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماستبه صورت از نظر ما اگر چه محجوب استهمیشه در نظر خاطر مرفه ماستاگر به سالی حافظ دری زند بگشایکه سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست. حافظ.

ادامه مطلب ...
به تماشای تو(حافظ)

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشین کز تو سلامت برخاستکه شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشستکه نه در آخر صحبت به ندامت برخاستشمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زدپیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاستدر چمن باد بهاری ز کنار گل و سروبه هواداری آن عارض و قامت برخاستمست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتبه تماشای تو آشوب قیامت برخاستپیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلتسرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاستحافظ این خرقه بینداز مگر جان ببریکاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست. حافظ.

ادامه مطلب ...
عیدآمد

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاستمی ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواستنوبه زهدفروشان گران جان بگذشتوقت رندی و طرب کردن رندان پیداستچه ملامت بود آن را که چنین باده خورداین چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاستباده نوشی که در او روی و ریایی نبودبهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاستما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقآن که او عالم سر است بدین حال گواستفرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیموان چه گویند روا نیست نگوییم رواستچه شود گر من و تو چند قدح باده خوریمباده از خون رزان است نه از خون شماستاین چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بودور بود نیز چه شد مردم

ادامه مطلب ...
آرامگه يار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاستشب تار است و ره وادی ایمن در پیشآتش طور کجا موعد دیدار کجاستهر که آمد به جهان نقش خرابی دارددر خرابات بگویید که هشیار کجاستآن کس است اهل بشارت که اشارت داندنکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاستهر سر موی مرا با تو هزاران کار استما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاستبازپرسید ز گیسوی شکن در شکنشکاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاستعقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کودل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاستساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولیعیش بی یار مهیا نشود یار کجاستحافظ از باد خزان در چمن دهر مرنجفکر معقول بفرما گ

ادامه مطلب ...
تفاوتی نکند قدر پادشایی را

که التفات کند کمترین گدایی را. به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد. که در به روی ببندند آشنایی را. مگر حلال نباشد که بندگان ملوک. ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را. و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود. هزار شکر بگوییم هر جفایی را. همه سلامت نفس آرزو کند مردم. خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را. حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر. به سر نکوفته باشد در سرایی را. خیال در همه عالم برفت و بازآمد. که از حضور تو خوشتر ندید جایی را. سری به صحبت بیچارگان فرود آور. همین قدر که ببوسند خاک پایی را. قبای خوشتر از این در بدن تواند بود. بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را. اگ

ادامه مطلب ...
لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را. آب را قول تو با آتش اگر جمع کند. نتواند که کند عشق و شکیبایی را. دیده را فایده آنست که دلبر بیند. ور نبیند چه بود فایده بینایی را. عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست. یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را. همه دانند که من سبزه خط دارم دوست. نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را. من همان روز دل و صبر به یغما دادم. که مقید شدم آن دلبر یغمایی را. سرو بگذار که قدی و قیامی دارد. گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را. گر برانی نرود ور برود بازآید. ناگزیرست مگس دکه حلوایی را. بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس. حد همینست سخندانی و زیبایی را. سع

ادامه مطلب ...
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

که تیر غمزه تمامست صید آهو را. هزار صید دلت پیش تیر بازآید. بدین صفت که تو داری کمان ابرو را. تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی. که روز معرکه بر خود زره کنی مو را. دیار هند و اقالیم ترک بسپارند. چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را. مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار. ندیده‌اند مگر دلبران بت رو را. حصار قلعه باغی به منجنیق مده. به بام قصر برافکن کمند گیسو را. مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر. چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را. لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم. سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را. بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست. چنان که معجز موسی طلسم جادو

ادامه مطلب ...
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را

یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را. اول پدر پیر خورد رطل دمادم. تا مدعیان هیچ نگویند جوان را. تا مست نباشی نبری بار غم یار. آری شتر مست کشد بار گران را. ای روی تو آرام دل خلق جهانی. بی روی تو شاید که نبینند جهان را. در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت. حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را. آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل. شهد لب شیرین تو زنبورمیان را. زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست. ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را. یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح. یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را. وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده. تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را.

ادامه مطلب ...
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را. سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند. عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را. دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت. سر من دار که در پای تو ریزم جان را. کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن. تا همه خلق ببینند نگارستان را. همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی. تا دگر عیب نگویند من حیران را. لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم. همه را دیده نباشد که ببینند آن را. چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب. گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را. گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن. که محالست که حاصل کنم این درمان را. پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکن

ادامه مطلب ...
تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا(سعدی)

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا. سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا. نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر. تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا. شربتی تلختر از زهر فراقت باید. تا کند لذت وصل تو فراموش مرا. هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین. روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا. بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند. به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا. سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید. بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا. سعدی.

ادامه مطلب ...
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را(غزل سعدی )

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را. بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را. هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود. توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را. می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند. تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را. از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود. ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را. زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد. کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را. غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی. باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را. جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد. ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را. دلب

ادامه مطلب ...
امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را( غزل سعدی )

امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را. یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را. یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد. ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را. هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل. کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را. گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی. جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را. چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد. بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را. سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان. ما بت پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را. سعدی.

ادامه مطلب ...
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را. یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند. بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را. مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق. دوستان ما بیازردند یار خویش را. همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر. مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را. رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی. ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را. هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند. گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را. عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن. ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را. گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش. قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را.

ادامه مطلب ...
دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را. شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود. کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را. وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او. تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را. گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم. جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را. کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست. بر زمستان صبر باید طالب نوروز را. عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند. این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را. عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست. کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را. دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم. ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را. سعدیا د

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه