غزل وقصیده

شعرشب

شب گشته سیه همچو بهاری غمگین همچون دل من در آرزوی تو نگین شب گشت و دگر از تو ندارم خبری من خسته و نالان ز پس بی خبری شب گشت و دگر نیست مرا پای عبور حتی دگرم نیست امیدی به حضور شب گشت و تو را با من تنها دوری پنهان شده ام در آرزوی نوری شب گشت و مرا برد به سویی نالان گم شد سخنم در آن سکوت و باران شب گشت و ندانم دگر این بازی چیست آن سایه به دنبال من نالان کیست؟؟؟؟.

ادامه مطلب ...
ساقی به نور باده برافروز جام ما

ساقی به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ماما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایمای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ماهرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام ماچندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید به جلوه سرو صنوبرخرام ماای باد اگر به گلشن احباب بگذریزنهار عرضه ده بر جانان پیام ماگو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بریخود آید آن که یاد نیاری ز نام مامستی به چشم شاهد دلبند ما خوش استزان رو سپرده‌اند به مستی زمام ماترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواستنان حلال شیخ ز آب حرام ماحافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشانباشد که مرغ وصل کند قصد دام

ادامه مطلب ...
ساعت، بمان نرو

ساعت، بمان نرودیگر زمان زیادی نمانده استباید کمی ستاره ببینم در آسمانباید نهال خنده بکارم به روی لبتا انتهای خطراهی نمانده استتیک تاک عمر منآه ای دقیقه‌های عجول و فراری‌امرخصت نمی‌دهید؟باید برای خنده بیابم بهانه‌ایای لحظه‌های عزیزم شما چرافرصت نمی‌دهید؟بر من چه کارهای زیادی که مانده استزین خیل آرزوی فراوان دور دستناگه چه دیر شدزین فرصتی که نمی‌آیدم به‌دستآخر کجا شدندایوان و چای و حوضو آن کودکی که پر از خاطرات سبزاز دست رفته‌اندساعت تو را به جان عقربه‌هایت، بمان، نروباید کمی بنفشه بکارم کنار حوضبا چترهای بسته، بجویم سرشک ابرآئینه، خنده‌های من از

ادامه مطلب ...
دیدن تو

یه روز برای دیدنت می رم تا اوج آسمون. تا اون بالا یا این پایین،هر جا هستی پیشم بمون. یه روز برای دیدنت می رم پیش ستاره ها. برای بودن پیش تو می رم پیش خدا و ماه. یه روز برای دیدنت می رم پیش دریا وآب. برای گرمی تنت می رم تا پیش آفتاب. یه روز برای دیدنت یه قلب تنها می کشم. یه قلب تنها و ظریف به وسعت آه می کشم. یه روز برای دیدنت یه موج آبی می کشم. تو، دریا هم اگه باشی بدون که خسته نمی شم. یه روز برای دیدنت یه دسته مریم می یارم. دوست ندارم هیچ وقت برات یه ذره هم غم بیارم. یه روز برای دیدنت به هر جایی سر می زنم. تا بدونی دوست دارم،عاشق خنده هات منم.

ادامه مطلب ...
شعردعا

ای رفیقان نیمه شب دست دعا بالا کنیدبی هیاهو ، تا مگر چشمی به ما، غوغا کنیدعاشقی از جمع ما خونین دلان دارد هوسوای اگر تنها رود، هنگامه ای بر پا کنیدگرچه معشوقش در ِ پنهان برویش بر گشودپیش ِ چشم ما رقیبان! پیش ِ پا دریا کنیدیا مبر او را اگر بردی ببین اینجا چه شدبندیان! زنجیر جنبان هر کجا نجوا کنیدمی برد ایمان ما گوید چرا کافر شدند!آتش خشمش فروزان می شود، پروا کنیداین رجز خوانی ز ما بسیار پیش از این شنیداو اگر دلگیر شد، این ها همه حاشا کنید(بی نشان)با چشم گریان گفت و گم شد گوشه ای ای رفیقان نیمه شب دست دعا بالا کنید.

ادامه مطلب ...
خستگی

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو هم سنگین شده. ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش. همچو بارانی که شوید جسم خاک هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک. ای طپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من. ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته. چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی. ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من. بیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم.

ادامه مطلب ...
حرف دل

حرف دل با که بگویم ای دوست/دل من اجالتاً خجالتیست کمی هم بی روست. دل مندوست ندارد راز خود فاش کند/یا که کفشهای عمو تجربه را پاش کند. دل من غد ویه دندست ملک میداند/زندگی از سر حیله و کلک میراند. دل من بازیچهء دست ملوسک ها نیست/دل من جزء عروسک ها نیست. دل من آب شده بر سر چوب بستنی دختر ها نیست/دل من سرور بی حوصلگی ها نیست. دل من خاروخزی بر جگر دشمن هاست/دل من صندوق اسرار شقایق هایست. دل من خار نشد آب نشد پا بر جاست/دل من خاک گل شمدانی هاست. قطعه شعری که الان من گفتم/درد دل بو دگر من رفتم.

حرف دل حرف دل من

ادامه مطلب ...
حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی ‌وفا حالا که من افتاده ‌ام از پا چرا؟نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایمدیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتباراینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟ شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟ ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفتاینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کنددر شگفتم من

ادامه مطلب ...
چون سنگها صداي مرا گوش ميكني

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی. سنگی و ناشنیده فراموش میکنی. رگبار نو بهاری و خواب دریچه را. از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی. دست مرا که ساقه سبز نوازش است. با بر گ های مرده هم آغوش میکنی. گمراه تر از روح شرابی و دیده را. در شعله می نشانی و مدهوش میکنی. ای ماهی طلایی مرداب خون من. خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی. تو دره بنفش غروبی که روز را. بر سینه می فشاری و خاموش میکنی. در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت. او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟ «فروغ فرخزاد».

ادامه مطلب ...
چه غريب ماندي اي دل

چه غریب ماندی ای دل , نه غمی نه غمگسارینه به انتظار یاری , نه ز یار انتظاری. غم اگربه کوه گویم , بگریزد و بریزدکه دگر بدین گرانی , نتوان کشید باری. دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندیچه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری. نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رسانددل آبگینه بشکن که نماند جز غباری. همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندددگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری. سحرم کشیده خنجر , که چرا شبت نکشته استتو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری. چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانیبگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری. نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرممنم آن

ادامه مطلب ...
چه خواهی از بهاران

چه خواهی از بهاران،پیک نالانکنون فصل زمستان است و بارانچه خواهی از صدای چشمه سارانکنون دل گم شده در این بیابانچه خواهی از نوای نای بی نیکنون افسانه غم رفته تا کیچه خواهی از صدای طبل و آوازکنون شادی و طربش گشته پروازچه خواهی از نبود یک اشارهکنون حتی اشاره گشته چارهچه خواهی از تمنای دل تنگکنون فریاد و آهم گشته کم رنگچه خواهی از سبوی پر می و زرکنون حتی می و زر هم نشد پرچه خواهی از فقان و درد و بادهکنون گریان و زاران ناله سر ده.

ادامه مطلب ...
لیلی ومجنون

به مجنون گفت روزی عیب جویی. که پیدا کن به از لیلی نکویی. که لیلی گر چه در چشم تو حوری است. به هر حسنی ز حسن او نکویی است. ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت. در آن آشفتگی خندان شد و گفت. اگر در دیده مجنون نشینی. به غیر از خوبی لیلی نبینی. تو کی دانی که لیلی چون نکویی است. کزو چشمت همین بر زلف و رویی است. تو قد بینی و مجنون جلوه ناز. تو چشم و او نگاه ناوک انداز. تو مو بینی و مجنون پیچش مو. تو ابرو،او اشارت های ابرو. دل مجنون ز شکّر خنده ، خون است. تو لب می بینی و دندان که چون است. کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام. نه آن لیلی است کز من برده آرام.

ادامه مطلب ...
بگذار که آتش بزنم

بگذار که آتش بزنم حاشیه ام راتا پر کنم از عطر وجودت ریه ام راکارم شده تلقین بکنم غصه ندارمافسردگی مطلق هر ثانیه ام رازیباتر از آنی که به تشبیه بگنجینظم تن تو ریخت به هم قافیه ام رامن مرد عمودی زمین بودم و امروزاز مرحمت عشق ببین زاویه ام رادر هندسۀ گیج جهان آنچه مهم استاسم تو سند خورده دل عاریه ام راتوجیه من این است دلم مال خودم نیستبا قاعدۀ عشق بخوان فرضیه ام را((امید صباغ نو)).

ادامه مطلب ...
بعد از آن طوفان و آن سيلابها

بعد از آن طوفان و آن سیلابهاکم کم آرامش گرفتند آبهاغیر از آن قومی که شد کشتی نشینشد تهی از آدمی روی زمینعاقبت کشتی به ساحل در نشستنوح با یاران خویش از ورطه رست. خاک شد گل ,گل چو خشت خام شدخشت روی خشت پی تا بام شدنوح را هم اوفتادش کار گلکار گل را برگزید از جان ودلساخت از گل کوزه هایی چند نوحداشت با آن کوزه ها پیوند نوحتا که روزی یک ملک با احترامنوح را آورد از حق این پیام:گفت باید کوزه ها را بشکنینوح در پاسخ هراسان گفت : نیکوزه هارا ساختم با دست خویشبشکنم گر کوزه دل گردد پریش. بار دیگر آن ملک آمد فروددر سرای نوح , گفت اورا درودگفت : حق گفتت که ای

ادامه مطلب ...
شعربرگ

برگ زیبای درختی زوزه می زد در باد در نهایت سکوت هق هقش را سر داد هق هقش اشک نبود . باران بود وای این برگ چرا نالان بود؟؟؟ آرام از بالا به زمین می پیوست چون به پایین آمد چشم هایش را بست روزگارانی پیش. همچو یک کودک ناز بر درختی روئید حال اما مادر بر زمینش کوبید کاش از آن لحظه که به دنیا آمد فکر حالا می کرد کوچ . از بالا به پایین باید فکر می کرد هرگز نیست برگی پایان یا تمام لحظه ها این چنین در گذران فکر می کرد که در وسعت هوهوی درخت او همیشگی تر است حال بر روی زمین دفترش را می بست عمر ما مثل بهاری شدن و پاییزاست مثل یک برگ درخت عمر ما ناچیز است از

ادامه مطلب ...
پریشانیم

باهمه ی بی سرو سامانیم باز به دنبال پریشانیمطاقت فرسودگیم هیچ نیست در پی ویران شدن آنیمآمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانیمدلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانیمآمده ام باعطش سالها تاتوکمی عشق بنوشانیمماهی برگشته زدریا شدم تا که بگیری و بمیرانیم خوبترین حادثه میدانمت خوبترین حادثه میدانیم؟حرف بزن ابر مرا باز کن دیرزمانیست که بارانیمحرف بزن. حرف بزن. سالهاست تشنه یک صحبت طولانیمها!به کجا میکشیم خوب من ؟ ها !نکشانی به پشیمانیم.

ادامه مطلب ...
ای فروغ ماه

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماآب روی خوبی از چاه زنخدان شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماآب روی خوبی از چاه زنخدان شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهبازگردد یا برآید چیست فرمان شماکس به دور نرگست طرفی نبست از عافیتبه که نفروشند مستوری به مستان شمابخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگرزان که زد بر دیده آبی روی رخشان شمابا صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ایبو که بویی بشنویم از خاک بستان شماعمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جمگر چه جام ما نشد پرمی به دوران شمادل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنیدزینهار ای دوستان جان من و

ادامه مطلب ...
اوج آسمان

امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک در آسمان ها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم جان یابم زین شب ها می کاهم از غم ها ماه و زهره را به طرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم نغمه ای بر لب ها امشب یک سر شوق وشورم از این عالم گویی دورمرازی باشد ب

ادامه مطلب ...
آه از آن شب

آه از آن شب که منم بیش به دنبال تو گشتم. آه از آن شب که منم فارغ از احوال تو گشتم. آه از آن شب که چه زاری و چه شیون کردم. آه از شب که نه تو از منو نه من زتو دیدن کردم. آه ازآن ابر که نالان به سرم می بارید. آه ازآن ظلمت شبگیر که سوهان به پرم می سائید. من ولی فارغ از احوال تو. بی دیدن روی تو. بازم به تمنای تو. در دشت سبو گم شده ای. سخت به دنبال تو. با یاد تو. بازم به تمنای تو. در کنج درختی به زاری بنشستم. بر سرم سایه ی باران خدا بود. آه از آن شب که چه تنها من نالان به تو امید ببستم. تو شکستی همه امید منو روح وتنم. همه غرش این ابر شده پیرهنم. و تو

ادامه مطلب ...
امشب ای ماه

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی. آخر ای ماه، تو همدرد منِ مسکینی. کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم. که تو از دوری خورشید، چه‌ها می‌بینی. چه دلی ماند و چه دینی؟ که نبردی از راه. ای سر زلف، ندانم به چه کفر و دینی. کی بر این کلبهٔ طوفان‌زده سر خواهی زد؟. ای پرستو، که پیام‌آورِ فروردینی. شهریارا! اگر آیین محبت باشد. چه حیاتی و چه دنیای بهشت‌آیینی.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه