شعر پاییز

دخترک پاییزی

دخترک پاییزی فریاد کشید:. من برنده ام؛ این رهایی را!حبس می کنم کابوس هر شب ام را؛عشق را!در هزار توی رنگین دروغ های رنگارنگش؟!به خود می بالمکه تنها برای خودو برای رویاهایمعاشقانه می نگارم!.

ادامه مطلب ...
پاییز با تو

پاییز با تو از راه رسید . و پرنده های غریب آرزوهایمان چهآزادانه پر گشودند به سوی دستانت . و چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقیعشق دو کبوتر را به یاد می آورد. تو را دوست میدارم و تنها تو را چرا که هنوزبه یاد تلاقی نگاه خسته ام برچشمان پر نیازت. می توانم زندگی کنم. من عاشق بوی دستان گرمت هستم که در هرفضایی بوی بهار را میدهدو عاشق آن نگاه . خسته ات که بوی نیازگمشده را میدهد.

ادامه مطلب ...
پاییز بمان

پاییز بمانکــجــا می روی؟. من هنوز دلتنگمهنوز دستهایش را نگرفته ام. پاییز بمانقول داده بودتا تو نرفته ای برگرددقول داده بودزردی برگها رازیر پایمان حس کنیم. پاییز بمانوقت رفتن نیستمن هنوز نگفته ام دوستش دارم!. پاییز بمانزمستان که بیاید وگرمِ دستانش نباشدسرما امانم نمی دهد. پاییز بمانهنوز بر نگشته استهنوز جایش خالیستهنوز منتظرم. پاییز بمانمی ترسم تا ابد در زمستان دفن شوم.

ادامه مطلب ...
پاییز را دوست دارم...

پاییز را دوست دارم. بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش. بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن. و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولی

ادامه مطلب ...
پاییز که می آید

پاییز که می آید خانه دلم می لرزد ،. دوباره عاشق می شوم !یاد روزهای بارانی از گذر لحظه هایم عبور می کندحس عشق در نگاهم می نشیند ،دوستت دارم ساده می شود !خاطرات تلخم فرو می افتد مانند برگهای زردی که از درختان می ریزدریشه وجودم سبز می ماند !تو را در کنار خویش حس می کنم و خودم را در آغوش تو ،در میان بازوان برگهای پاییزیو اینگونه مجذوب نگاه تو می شوم !واژه آشنای انتظار برایم غریبه شده ،تماشای غروب به همراه بودنتبرایم دلنشین می شود !وقتی پاییز می آید. هیچ چیز را با یاد تو عوض نمی کنموقتی باران می بارد . دلم بیشتر برایت تنگ می شود ،دیوانگی را می شناسی

ادامه مطلب ...
پاییز3

پاییز مگر چیزی جز این همه نارنجی دلتنگ که افتاده بر خاک کوچه هاست؟ یا اندوه دستان کودکی از پشت شیشه برای عروسکی. این روزها این خاک باران خورده ی غریب بوی عزیزان مرا میدهد. حال ملتهبی جاریست میان لحظه ها. تن روزها میلرزد از سوز سرد لای پنجره. پاییز که میشود. انگار تمام شجره نامه ات را باران میشوید. و تو میشوی غریب ترین آدم زمین. انگار تازه بند ناف تو را بریده اند و جدایت کرده اند از هر چه که هست. پاییز که میشود . انگار. تمام بهار ها سراب بود.

ادامه مطلب ...
پائیز2

از چهره طبیعت افسونکاربر بسته ام دو چشم پر از غم راتا ننگرد نگاه تب آلودماین جلوه های حسرت و ماتم راپاییز ای مسافر خاک آلودهدر دامنت چه چیز نهانداریجز برگهای مرده و خشکیدهدیگر چه ثروتی به جهان داریجز غم چه میدهد به دل شاعرسنگین غروب تیره و خاموشت ؟جز سردی و ملال چه میبخشدبر جان دردمند من آغوشت ؟در دامن سکوت غم افزایتاندوه خفته می دهد آزارمآن آرزوی گمشده می رقصددر پرده های مبهمپندارمپاییز ای سرود خیال انگیزپاییز ای ترانه محنت بارپاییز ای تبسم افسردهبر چهره طبیعت افسونکارفروغ فرخزاد.

ادامه مطلب ...
پاییز

فصل زیبای هزاران چهره فصل بیداری احساس زمان و شکوفایی عشق از چشم دل رهگذرانی عاشق که حتی به وجود زردش هم می بالند و صادقانه دل می سپارند به صدای سرد باران در کوچه ی دلتنگی ها. چه کسی می گوید فصل غم و اندوه و جدایی است پاییز؟ چه کسی می گوید رویش برگ عریانی به اندام درخت فلسفه ی آغاز را می برد زیر سؤال؟ چرا همگان زندگی را در گلزاری از آسودگی می خواهند؟ چرا در باغ نه چندان سرسبز نتوان خاطره را احیاء کرد؟ ای دلدادگان ِ شور و غوغای بهار بدانید پاییز بهاری است که عاشق شده است .

ادامه مطلب ...
هزار برگ پاییزی

نمی دانند. که من هزارویکمین برگ از پاییزم. که زیر پای رهگذری. له شدم. و صدایی هم از من به گوش نرسید. من همان هزارویکمین برگ از پاییزم. که حتی درخت هم برای داشتنم تقلا نکرد. همانم که زرد زردم. و. هیچ از من نمانده. جز صدای خش خشی زیر پای رهگذر.

ادامه مطلب ...
فصل پاییزی

فصل پاییزی من که میرسهفصل اندوه سفر سرمیرسهتو سکوت خسته باور منسایه ام فکر جدایی میکنهشاخه سرد وجودم نمیخوادرگ بیداری لحظه هام باشهنفسم در نمیادبه چشم خواب نمیاددل من تو رو میخوادچشم من گریه میخوادنفسم در نمیادبه چشم خواب نمیاددل من تو رو میخوادچشم من گریه میخواد. تو عبور از پل خواب جاده هاروح من عشقی به رفتن ندارهتو سکوت خالیه این دل مندیگه هیچی جز تو جایی ندارهمثل شبنم که میخواد گریه کنهفصل بارون تو چشم در میزنهفصل پاییزیه من که میرسهنفسم به عشق تو پر میزنهنفسم در نمیادبه چشم خواب نمیاددل من تو رو میخوادچشم من گریه میخوادنفسم در نمیادبه چشم خ

ادامه مطلب ...
پاییز رابه موهایت آورده ای

باید از درخت ها باشی. که اینگونه پاییـــــــــــــــــــــز را به موهایت آورده ای. و از رودها. که ماهیان آبی و قرمز. در صدایت شنا می کننــــــد!!!. گاه چنان از غم حرف میزنی ، که باور های مرده ات جان میگیرند. تا خودکشــــــــــی کنند. و گاهی که چشم میبندی تمام جهان ، خوابی ست که میبینم. بارها. برگ ها را دیده ام که رقصان رقصان از کنار پنجره عبور می کنند. تا رفتنـــــــــــــــت را زیباتر کند. و ابر را ،که بر بام خانه نشسته است. که تصویـــــــــــــــــــر انتظار مرا کاملـــــــــــــــــــتر!!!. و من. فقط پنج دقیقه از تاریکی مرخصی گرفته ام. تا بر

ادامه مطلب ...
پاییزهم دلش گرفت

آن‌ قدر نیامدی؛ پاییز هم دلَ‌ش گرفت. رنگَ‌ش پرید؛ زرد شد!. با عاشقانه‌ هایم کوه را به آتش می‌کشم هر شب. تا راهْ گُم نکنی!. تو که بیایی. همۀ درس‌هایم را دوباره فوتِ آب می‌شوم. نه این‌که چشم‌هایت تخته‌سیاهِ مشق‌هایم بوده است!. تو ، پشت ِ پرده ِ پنهان شده بودی و من، از هراسِ گم شدن؛ گم شدم.

ادامه مطلب ...
باز پاييز است

باز این دل از غمی دیرینه لبریز است. باز میلرزد به خود سر شاخه های بید سرگردان. باز میریزد فرو بر چهره ام باران. باز رنجورم خداوندا پریشانم. باز میبینم که بی تابانه گریانم. باز این دنیا غم انگیز است. باز پاییز است و هنگام جدایی ها. باز پاییز است و مرگ آشنایی ها.

ادامه مطلب ...
اینجاپاییز است بی انتها

اینجا پاییز است ،. خیلی زیاد. اینجا تک تک برگ درختان زیر پایت محو شده اند. اینجا از سر به زیر بودنت یک عابر ایستاده در آنسوی خیابان بغض می کند. اینجا لحظه دیدار است پس از هفده سال و اندی ، خدا ناظر است. اینجا . اینجا این طرف خیابان را می گویم انگار نفسهای مردی. ایستاده بریده اند. اینجا یک نفر هفده بار شکسته تر از لحظه اول عاشقی شده است. اینجا پاییز است ، بی انتها.

ادامه مطلب ...
پادشاه فصل ها، پاييز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش. ابر با آن پوستین سرد نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست،. با سکوت پاک غمناکش. ساز او باران ، سرودش باد. جامه‌اش شولای عریانی ست. ور جز اینش جامه‌ای باید،. بافته بس شعله‌ی زر تار پودش باد. گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد،. باغبان و رهگذاری نیست. باغ نومیدان،. چشم در راه بهاری نیست. گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،. ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛. باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟. داستان ازمیوه‌های سر به گردون‌سایِ اینک خفته درتابوت پست خاک می‌گوید. باغ بی برگی. خنده اش خونی است اشک آمیز.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه