شعر پاییز

آن‌ قدر نیامدی؛ پاییز هم دلَ‌ش گرفت...

آن‌ قدر نیامدی؛ پاییز هم دلَ‌ش گرفت. رنگَ‌ش پرید؛ زرد شد! با عاشقانه‌ هایم کوه را به آتش می‌کشم هر شب . تا راهْ گُم نکنی! تو که بیایی. همۀ درس‌هایم را دوباره فوتِ آب می‌شوم. نه این‌که چشم‌هایت تخته‌سیاهِ مشق‌هایم بوده است! تو ، پشت ِ پرده ِ پنهان شده بودی و من، از هراسِ گم شدن؛ گم شدم.

ادامه مطلب ...
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر با آن پوستین سرد نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست،با سکوت پاک غمناکش. ساز او باران ، سرودش بادجامه‌اش شولای عریانی ستور جز اینش جامه‌ای باید،بافته بس شعله‌ی زر تار پودش باد. گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد،باغبان و رهگذاری نیست. باغ نومیدان،چشم در راه بهاری نیست. گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟داستان ازمیوه‌های سر به گردون‌سایِ اینک خفته درتابوت پست خاک می‌گوید. باغ بی برگیخنده اش خونی است اشک آمیز. جاودان بر اسبِ یال افش

ادامه مطلب ...
فصل برگ ریزان

باز دوباره فصل برگ ریزان آمد ، دوباره نسیم مهربان پاییزی می وزد. فصلی که آغازش ، ماه مهر و محبت است . دوباره غروبهای پاییز و دوباره صدای خش خش برگهای درختان زیر پاهای خسته. دوباره باران پاییزی و دوباره شوق قدم زدن در کوچه باغها . فصل پاییزی من آمد ، فصلی که در آن پا به این دنیا گذاشتم. یک نیمکت خالی و برگهای زردی که بر روی آن ریخته است ، یک دل خسته با یک عالمه درد دل بر روی آن نشسته و میخواند شعر پاییز را. پاییز همان فصلی است که زیباست با برگ ریزانش ، خش خش درختانش ، نم نم بارانش . فصلی است که آغاز باران است ، آغاز شبهای بلند با مهتاب است. بیا

ادامه م��لب ...
ببخشيد

به تـــــو اون شـــب یه حـــرف اتــــــفاقیزدم بـــــــــازم شکســـت برگ اقـــــــاقیشـــــاید روح ودلِ تـــــــــو مثـــــل بــــرگنشـــــاید حـــرفـــای مـــن گاهــی تـگرگناگــــه بــــــــرگا بـــــــــرنـــجن از تگـــــرگاتـــــو بـــاغـــــــا زود میـــاد پاییــز مـــــرگانـــوشــتی نـــــــــامـــه تـــــــــو آخــــرینهنــمی خواد چشـــمِ تــــو مــــن رو ببینهنـــوشــتی اون روزای خــــوب گـذشــتننـــوشــتی رفتـــن امّـــــــا بـــــرنگشــتنزدی رو عــــاشــــقیمون مـــــهر بــــاطلولـــــی حــافظ میـــگه افـــتاده مشـــکلحـــالا من می نوی

ادامه مطلب ...
شهر پاییزی

به یاد دارم شب هایی را که تا سحردر خیابان های این شهر پاییزیدر زیر بغض ابرهایت گام بر میداشتمو خاظرات شیرین درد را با تو تکرار می کردمو سحرگاه، رفتگرخاطرات را جارو می کرد و به جوی می سپارد . به یاد دارم غرش آسمانت رادر هنگام آشتی دو ابر . پاییز ای کاش می دانستمبه کجا خواهی رفت تا نامه ای برایت می نوشتم . پاییز آن شب یادت هست ؟یادت هست با هم باریدیم ؟یادت هست تو بر من فریاد زدی و من . فقط می باریدم . پاییز . تو رقتیولی من به پاس آن شبهنوز می بارم . پاییز . بهانه شب های دلتنگیپاییز . پر احساس ترین معشوقهپاییز . آغوش دلهای عاشق.

ادامه مطلب ...
پاییز رو دوست دارم

بیقرار یه حس تازه ام. یه حس ناب. بوی پاییز میاد. پاییز فصل قدم زدنه. فصل فکورانه قدم زدن. فصل قدم زدن های شانه به شانه. فصل شیشه های بخارگرفته. فصل بیقراری و عاشقی.

ادامه مطلب ...
حتی در انتهای این مرداد پاییز

حتی در انتهای این مرداد. پاییز. رژ خوشرنگ لبهاش را. به رخ درختهای این خیابان می کشد !. ما همسایه همیم و هم سایه همین درختها. باد که می وزد. همراه رقص برگ ها. شکوفه های تو از دستت می ریزد و. برگ های من از تنم . ما درختیم. شبیه درخت های همین خیابان . پاییز مهمان همیشگی چنارهاست !.

ادامه مطلب ...
دنیای ما اندازه هم نیست

دنیای ما اندازه هم نیست من عاشق بارون و گیتارم من روزها تا ظهر می‌خوابم من هر شبُ تا صبح بیدارمدنیای ما اندازه هم نیست من خیلی وقتا ساکتم، سردم وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردمدنیای ما اندازه هم نیست می‌بوسمت اما نمی‌مونم تو دائم از آینده می‌پرسی من حال فردامم نمی‌دونمتو فکر یه آغوش محکم باش آغوش این دیوونه محکم نیست صد بار گفتم باز یادت رفت دنیای ما اندازه هم نیست.

ادامه مطلب ...
عاشق پاییز

زاده بهارم. عاشق پاییزوقتی به واپسین روزهای پاییزی فکر می کنم چشمام بارونی می شه. بمون پاییز. نذار دلهای عاشق غصه دار بشه. دلتنگم. دلتنگم برای روزی که صدای خش خش برگهای پاییزی رو زیر قدمهام حس نکنم. دلتنگم برای روزی که لذت قطره سرد بارون پاییزی رو، رو گونه هام حس نکنم. بارون پاییزی برام یه خاطرست. دلتنگم برای روزی که پاییز خاطره هامو با خودش ببره. خدایا. امشب دلم بارونیه . نوای بارون می خواد. خدایا. بغضهامو به ابرها می دم، بذار امشب بارون بباره. خدایا بذار تو این روزهای آخر دوباره عشق بازیه آسمونو حس کنم. ببار بارون که نوای قلبمی.

ادامه مطلب ...
پاییزغمگین

شبی در زیر موج نور مهتابکنار لحظه های رقص شبتابمیان نم نمک بازی قطره و یاستو گفتی آرزوهامون یه رویاسیه رویای بلورین و طلاییکه میشکنه یه روزی با جداییدلم لرزید اما با تو گفتممنم آن گل که در پاییز شکفتمبدان گرچه پاییز است غمگینولی گوید هزاران شعر رنگینهزاران حرف ناب همصداییهزاران حرف از رسیدن ، از رهاییکه پاییز است فصل آشناییهمان فصل عروج و همصدایی.

ادامه مطلب ...
غروب جمعه پاييز مي آيد

غروب جمعه پاییز می آیدهزاران برگ پاییزی لباس زرد خود بر تنبه زیر گامهای عابری خستهخزان و خشکی خود را، به نجوا باز میگویند غروب جمعه پاییز وچشمانی که تا باریدنشتنها به قدر یک بهانه، فاصله باقیستیکی آمد، کلید قفل لبهای مرا ،آهسته برداردولی مناین سکوتمراخرین سرمایه ام رابا کسی، قسمت نخواهم کردبه تنهایی قسمدلتنگ دلتنگممیان آسمان دل گرفته، با دل تنگمفقط، یک پنجره، راه استغروب وجمعه وپاییز!!!عجب ترکیب دلتنگیولی من خسته ام از حس تنهاییمرا با غم حسابی نیستمرا با غصه کاری نیستدلم می خواهد از فردارها سازم خودم را از غم و دلتنگی وتشویشمن از شنبه خودم را د

ادامه مطلب ...
کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز بودم. کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودمبرگ های آرزویم یکایک زرد می شدآفتاب دیدگانم سرد می شدآسمان سینه ام پردرد می شدناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باراندامنم را رنگ می زدوه. چه زیبا بود اگر پاییز بودموحشی و پرشور و رنگ آمیز بودمشاعری در چشم می خواند. شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زددر شرار آتش دردی نهانینغمه ی من. همچو آوای نسیم پر شکستهعطر غم می ریخت بر دلهای خستهپیش رویم: چهره ی تلخ زمستان جوانیپشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانیسینه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانیکاش چون پایی

ادامه مطلب ...
پاییز

کدام از خدا بی خبری،پاییز رااز خواب زمستانی اش بیدار کرد؟!خیلی زود بود. خیلی. زود بود برای دل کندن برگ از درختو زودتر بود برای ،امدنم . محض ِ رضای دلم یک نفر برای پاییز ؛لالایی بخواند!من از کابوس ِ دوباره امدن؛عجیب میترسم. این راز را فقط شمع تولدم میداندکه هر ساله با دیدن شعله ای برسرتمامی ِ تنش سخت میلرزد.

ادامه مطلب ...
وسوسه ی پاییز

مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام!رازی را فهمیده ام آخر. بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها بسته اندمیدانی چه شد. ( یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد )باور کن. فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است. !آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم . !؟ آمده ام که بمانم . ! شاید که مسافری باز گشته باشد . ! شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد . ! شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم . سوار بر باد.

ادامه مطلب ...
قسم به پاییز

میخواهم برومجایی خوانده امهیچ راهی دور نیستمی خواهم برومتاآخر ِ . ته. ته. دلدادگی هایم. به جایی که دل بستمدل را بستممحکم بستمقسم به پاییزدلم گشودنی نیستجایی دلبسته امکه گشودنی نیست. !.

ادامه مطلب ...
در این پاییز

مرا باد در این کوچه با برگهایم می چرخانَدکولی وار دور زمین می گردانَدبا حنجره ای که شبانه ترین شبها را می خوانَددر این پاییز ای دل از برگباری موحش در باد مهراساین که پاییز، پاییز استبرگ، برگ و باد،باد این که پاییز ، همان مرگ استبرگ ، تویی و باد ، عا بری همیشه است –نه ، مهراس و وقتی که برگباری موحش بر شانه هایت می باردبگذ راز کوچه یی پاییز زده در جادویش ، زیبا ، مرموز.

ادامه مطلب ...
دوباره پاییـــــــز

دوباره پاییـــــــزاما نه فصلـــ خزانـــ زرد!دوباره پاییـــــــزاما نه فصلـــ اندوه و درد!دوباره پاییـــــــزفصلـــ زیبای سادگیدوباره پاییـــــــزموسمــــ شدید دلدادگی دوباره پاییـــــــز فصلـــــ هوای بارانیدوباره فصلــــ ، فصلــــ ِعاشقیپاییـــــــز .

ادامه مطلب ...
همین امروز

پاییز را طورِ دیگری دیده امچیزی در خنکای سر صبح بودچیزی در زرد و نارنجی برگ هاچیزی در نم نم بی‌ جان بارانچیزی در هر نفس کشیدن بودکه خاطره ی تو را زنده میکردچیزی که دست کشید رویِ پریشانی احوالمو مثل یک معجزه ، آرامم کردچیزی مثل یک مهربانیِ دورخودش را پیچید دور گردنمرؤیائی نهفته را دوباره گرم کردچیزی مثل یک خوابیک خواب خوبدستِ سردم را در جیب‌هایش نگاه داشتو هرگز رها نکردچیزی یک روز پاییزی را در من زنده کردو همانجا ، کنار من ماندچیزی در من جریان داشت که می گفتباید عاشق باشی‌تا پاییز را جور دیگری ببینی‌چیزی میگفتتو باید باشی‌تو باید باشی‌ تا پاییز

ادامه مطلب ...
یک لحظه خودم را در کوچه ای پاییز زده دیدم

یک لحظه خودم را در کوچه ای پاییز زده دیدمیک عمر عاشق پاییز شدمفصل طلایی من ، زیباترین فصل سال در برابر چشمهای مندر این کوچه باغ پاییزی ،اگر بی احساس هم باشی ، این فصل رویایی تو را به اوج احساس خواهد بردحالا من هستم و قلب پر احساسم و یک دنیا برگهای طلاییاز آسمان می بارد برگ ، بر روی زمین ریخته یک دریای برگدنیا میدرخشد در پادشاه فصلهای سالآسمان طلایی است ، وای که غروب پاییز چه رویای زیباییستخورشید میدرخشد در لا به لای برگهای طلایی و میدرخشند درختان مثل جواهری در قلب پاییزی دنیادلم میخواهد غرق شوم در دریای برگهایی که بر روی زمین ریخته،در زیر این د

ادامه مطلب ...
در این پاییز

در این پاییز ای دل از برگباری موحش در باد مهراساین که پاییز، پاییز استبرگ، برگ و باد،باد این که پاییز ، همان مرگ استبرگ ، تویی و باد ، عا بری همیشه است –نه ، مهراس و وقتی که برگباری موحش بر شانه هایت می باردبگذ راز کوچه یی پاییز زده در جادویش ، زیبا ، مرموز –.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه