شعر پاییز

فصل انتظار،پاییز است یا زمستان؟؟؟

شب بود،شب دلتنگی ،شبی که آسمان از رقص ستاره ها بی خبر ماند. شبی که ماهِ تکیه بر آسمان باز هم تنهایی را حس کرد. شبی که مهتاب رنگ دلتنگی را به خود گرفت. شبی که در تنهائیش زمین ستاره ها را شریک نمی کرد . آرزوهای خود را در چهره ی رویایی این شب پر رمز و راز پنهان نمودمتا کسی پی به وجود آن نبرد. تنهایی را در کنج خلوت قلبم ترجیح دادم. اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد. بغض تلخی دامنگیر گلویم شده است بغضم میان حنجره ی آسمان می شکند. می بارم بی آنکه بارانی ببارد ،نه از چشمان اشک گرفته ام بلکه از دلی که تنهاست. ته مانده های چشمه ی اشکم چه تلخ و داغ

ادامه مطلب ...
صد نگار جلوه زیبا بر تن کرده تا در سفر

صد نگار جلوه زیبا بر تن کرده تا در سفر آسمان برگها آخرین رقص عشق را بر پا کنند. بوی هزار برگ می پیچد در هامون سکوت گرفته از هجرت گلها. شکوه پاییزه در چشمان عشاق سوخته دل. چهره افروخته بنگر که در پیمان زندگی خویش. وفاداری از پروانه ها می آموزند .

ادامه مطلب ...
خدا حافظ براي او چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود))

خدا حافظ برای او چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود))و چنین بود که در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید،و بهارم طی شد. در سراش��بی مرگ،برگها افتادند. خش خشی بی پایانزوزه ای از سرما، و صدایی از درد،باغ را ویران کرد. سبزی روی مرا می دیدیهمگی گم شد و رفت،حرف مردم شد و رفت. گفتنی را گفتم،آنچه می دانستم. همه را باخته ام و جوانی را هم. جبر و تقدیر چنان کرد که باور کردم،آنچه بر ما آمد. ***تو که در بازاری،راستی قیمت یک شاخه مریم چند است؟مریمم پرپر شد. باز بازنده شدم.

ادامه مطلب ...
تقصیر من و تو نیست

تقصیر من و تو نیست ، مقصر پاییز است و غروب هایش . که تنهاییم را،و حرفهای ناگفته در این خلوتم را . دل تنگیم را. و بغضها و گریه هایم در این تنگ دلیهایم را. غصه هایم را. و قصه ماتمهایم را . با تمام قدرت توی سرم می کوبد . !!!. پس ،پیاده ، تنها روی برگ های زرد راه میروم و زیر قدم هایم خورد میکنم برگهای خشکیده و زرد در جوی آب بی آب . خودم را . تو را و خاطراتت تو را با دلم. تمامشان را میسپارم به گرد. به خاک . به هوا. و همه و همه را لعنت میکنم و فشار میدهم به همه جایم تا باز فراموشت کنم . تا فراموششان کنم رویاهایت خوابهایت که با هم میدیم . که چه کردی ب

ادامه مطلب ...
باغ من …

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر با آن پوستین سرد نمناکشباغ بی برگیروز و شب تنهاست ؛با سکوت پاک غمناکش ساز او باران ؛ سرودش بادجامـه اش شولای عریـانی ستور جز اینش جامه ای باید؛بافته بس شعله ی زر تار پودش بادگو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهدباغبان و رهگذاری نیستباغ نومیدان ؛چشم در راه بهاری نیست گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابدور به رویش برگ لبخندی نمی رویدباغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید م. امید.

ادامه مطلب ...
میخواهم بروم

میخواهم برومجایی خوانده امهیچ راهی دور نیستمی خواهم برومتاآخر ِ . ته. ته. دلدادگی هایم. به جایی که دل بستمدل را بستممحکم بستمقسم به پاییزدلم گشودنی نیستجایی دلبسته امکه گشودنی نیست. !.

ادامه مطلب ...
شعرپاییز

مرا باد در این کوچه با برگهایم می چرخانَدکولی وار دور زمین می گردانَدبا حنجره ای که شبانه ترین شبها را می خوانَددر این پاییز ای دل از برگباری موحش در باد مهراساین که پاییز، پاییز استبرگ، برگ و باد،باد این که پاییز ، همان مرگ استبرگ ، تویی و باد ، عا بری همیشه است –نه ، مهراس و وقتی که برگباری موحش بر شانه هایت می باردبگذ راز کوچه یی پاییز زده در جادویش ، زیبا ، مرموز.

ادامه مطلب ...
مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام!

مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام!رازی را فهمیده ام آخر. بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها بسته اندمیدانی چه شد. ( یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد )باور کن. فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است. !آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم . !؟. آمده ام که بمانم . ! شاید که مسافری باز گشته باشد . ! شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد . ! شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم . سوار بر باد

ادامه مطلب ...
کدام از خدا بی خبری،

کدام از خدا بی خبری،پاییز رااز خواب زمستانی اش بیدار کرد؟!خیلی زود بود. خیلی. زود بود برای دل کندن برگ از درختو زودتر بود برای ،امدنم . محض ِ رضای دلم یک نفر برای پاییز ؛لالایی بخواند!من از کابوس ِ دوباره امدن؛عجیب میترسم. این راز را فقط شمع تولدم میداندکه هر ساله با دیدن شعله ای برسرتمامی ِ تنش سخت میلرزد.

ادامه مطلب ...
کاش چون پاییز بودم...

کاش چون پاییز بودم. کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودمبرگ های آرزویم یکایک زرد می شدآفتاب دیدگانم سرد می شدآسمان سینه ام پردرد می شدناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باراندامنم را رنگ می زدوه. چه زیبا بود اگر پاییز بودموحشی و پرشور و رنگ آمیز بودمشاعری در چشم می خواند. شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زددر شرار آتش دردی نهانینغمه ی من. همچو آوای نسیم پر شکستهعطر غم می ریخت بر دلهای خستهپیش رویم: چهره ی تلخ زمستان جوانیپشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانیسینه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانیکاش چون پایی

ادامه مطلب ...
فصل پاییزی

فصل پاییزی من که میرسهفصل اندوه سفر سرمیرسهتو سکوت خسته باور منسایه ام فکر جدایی میکنهشاخه سرد وجودم نمیخوادرگ بیداری لحظه هام باشهنفسم در نمیادبه چشم خواب نمیاددل من تو رو میخوادچشم من گریه میخوادنفسم در نمیادبه چشم خواب نمیاددل من تو رو میخوادچشم من گریه میخوادتو عبور از پل خواب جاده هاروح من عشقی به رفتن ندارهتو سکوت خالیه این دل مندیگه هیچی جز تو جایی ندارهمثل شبنم که میخواد گریه کنهفصل بارون تو چشم در میزنهفصل پاییزیه من که میرسهنفسم به عشق تو پر میزنهنفسم در نمیادبه چشم خواب نمیاددل من تو رو میخوادچشم من گریه میخوادنفسم در نمیادبه چشم خوا

ادامه مطلب ...
غروب جمعه پاييز مي اي

غروب جمعه پاییز می ایدهزاران برگ پاییزی لباس زرد خود بر تنبه زیر گامهای عابری خستهخزان و خشکی خود را، به نجوا باز میگویند غروب جمعه پاییز وچشمانی که تا باریدنشتنها به قدر یک بهانه، فاصله باقیستیکی آمد، کلید قفل لبهای مرا ،آهسته برداردولی مناین سکوتمراخرین سرمایه ام رابا کسی، قسمت نخواهم کردبه تنهایی قسمدلتنگ دلتنگممیان آسمان دل گرفته، با دل تنگمفقط، یک پنجره، راه استغروب وجمعه وپاییز!!!عجب ترکیب دلتنگیولی من خسته ام از حس تنهاییمرا با غم حسابی نیستمرا با غصه کاری نیستدلم می خواهد از فردارها سازم خودم را از غم و دلتنگی وتشویشمن از شنبه خودم را د

ادامه مطلب ...
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادمخداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادمخداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرمدر این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرمو بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی اردو برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد. چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟؟. چگونه می روی با انکه می دانی چه تنهایم؟؟. خداحافظ تو ای عابر شب های غزل خوانی. خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی.

ادامه مطلب ...
شبي در زير موج نور مهتاب

شبی در زیر موج نور مهتابکنار لحظه های رقص شبتابمیان نم نمک بازی قطره و یاستو گفتی آرزوهامون یه رویاسیه رویای بلورین و طلاییکه میشکنه یه روزی با جداییدلم لرزید اما با تو گفتممنم آن گل که در پاییز شکفتمبدان گرچه پاییز است غمگینولی گوید هزاران شعر رنگینهزاران حرف ناب همصداییهزاران حرف از رسیدن ، از رهاییکه پاییز است فصل آشناییهمان فصل عروج و همصدایی.

ادامه مطلب ...
زاده بهارم... عاشق پاییز

زاده بهارم. عاشق پاییزوقتی به واپسین روزهای پاییزی فکر می کنم چشمام بارونی می شه. بمون پاییز. نذار دلهای عاشق غصه دار بشه. دلتنگم. دلتنگم برای روزی که صدای خش خش برگهای پاییزی رو زیر قدمهام حس نکنم. دلتنگم برای روزی که لذت قطره سرد بارون پاییزی رو، رو گونه هام حس نکنم. بارون پاییزی برام یه خاطرست. دلتنگم برای روزی که پاییز خاطره هامو با خودش ببره. خدایا. امشب دلم بارونیه . نوای بارون می خواد. خدایا. بغضهامو به ابرها می دم، بذار امشب بارون بباره. خدایا بذار تو این روزهای آخر دوباره عشق بازیه آسمونو حس کنم. ببار بارون که نوای قلبمی.

ادامه مطلب ...
دوباره پاییـــــــز

دوباره پاییـــــــزاما نه فصلـــ خزانـــ زرد!دوباره پاییـــــــزاما نه فصلـــ اندوه و درد!دوباره پاییـــــــزفصلـــ زیبای سادگیدوباره پاییـــــــزموسمــــ شدید دلدادگی دوباره پاییـــــــز فصلـــــ هوای بارانیدوباره فصلــــ ، فصلــــ ِعاشقیپاییـــــــز .

ادامه مطلب ...
در این پاییز

در این پاییز ای دل از برگباری موحش در باد مهراساین که پاییز، پاییز استبرگ، برگ و باد،باد این که پاییز ، همان مرگ استبرگ ، تویی و باد ، عا بری همیشه است –نه ، مهراس و وقتی که برگباری موحش بر شانه هایت می باردبگذ راز کوچه یی پاییز زده در جادویش ، زیبا ، مرموز –.

ادامه مطلب ...
دخترک پاییزی فریاد کشید:

دخترک پاییزی فریاد کشید:من برنده ام؛ این رهایی را!حبس می کنم کابوس هر شب ام را؛عشق را!در هزار توی رنگین دروغ های رنگارنگش؟!به خود می بالمکه تنها برای خودو برای رویاهایمعاشقانه می نگارم!.

ادامه مطلب ...
حتی در انتهای این مرداد

حتی در انتهای این مردادپاییزرژ خوشرنگ لبهاش رابه رخ درختهای این خیابان می کشد !ما همسایه همیم و هم سایه همین درختها. باد که می وزدهمراه رقص برگ هاشکوفه های تو از دستت می ریزد وبرگ های من از تنم . ما درختیمشبیه درخت های همین خیابان . پاییز مهمان همیشگی چنارهاس�� !.

ادامه مطلب ...
پائیز

از چهره طبیعت افسونکاربر بسته ام دو چشم پر از غم راتا ننگرد نگاه تب آلودماین جلوه های حسرت و ماتم راپاییز ای مسافر خاک آلودهدر دامنت چه چیز نهانداریجز برگهای مرده و خشکیدهدیگر چه ثروتی به جهان داریجز غم چه میدهد به دل شاعرسنگین غروب تیره و خاموشت ؟جز سردی و ملال چه میبخشدبر جان دردمند من آغوشت ؟در دامن سکوت غم افزایتاندوه خفته می دهد آزارمآن آرزوی گمشده می رقصددر پرده های مبهمپندارمپاییز ای سرود خیال انگیزپاییز ای ترانه محنت بارپاییز ای تبسم افسردهبر چهره طبیعت افسونکارفروغ فرخزاد.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه