شعر های مذهبی

نیا نیا گل نرگس

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیستدو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیستنیا نیا گل نرگس که در زلال دلیهزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیستنیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیعکه شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیستنیا نیا گل نرگس به آسمان سوگندقسم به نام و نهادت دلی برای تو نیستنیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاهکسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیستنیا نیا گل نرگس بدان و آگه باشکه جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیستنیا نیا گل نرگس که چون علی تنهابه فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیستنیا نیا گل نرگس به مجلس ندبهکه ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیستنیا نیا گل نرگس دعا

ادامه مطلب ...
نقاره را کی می‌زنند ؟

عمریست در میلاد تو ، نقاره‌ها هی می‌زننددر شام میلادت شبان ، بر آهوان نی می‌زنند. چون برّه‌ی جامانده‌ای ، در وهم شیران مانده‌امضامن شو بار دیگرم ، با تو مرا کی می‌زنند ؟. خواهم دلیلی آورم ، اشکی به سوغات از دلمچشمان خیسم یا علی ، اشک مرا مِی‌ می‌زنند. هرکس به پابوس آمده ، سوگند داده بر جوادمن بی‌قسم پیش آمدم! فال مرا کی می‌زنند ؟. حرف از کبوترهای توست ، از گنبد و صحن طلاخیل توسل‌ها ببین ، در عرش لی‌لی می‌زنند !. دیدم شب وصل است خب ، دارم سؤالی یا رضا:امشب اگر میلاد توست ، بر سر چرا هی می‌زنند ؟. اینجا فقط با یاد تو ، دنبال راه چاره‌اندآری برای

ادامه مطلب ...
غفلت*

در مثل گویم که یک مرد کریم زندگی می کرد در عهد قدیم. در محیطی بس بزرگ و با صفا با دلی آکنده از مهر و وفاپر ز شیرینی دکانی داشت او در کنارش بوستانی داشت او بود کاخی در میان بوستان حاضر از بهر حضور دوستاننهرها در باغ جاری گشته بود بلبلان بر شاخه ها بنشسته بود بهر آن دکان و باغ و آن نعیم داشت فکری پخته آن مرد کریمگفت با خود گر بیابم یک جوان گیرم از او در صداقت امتحان چون که شد پیروز او در امتحان واگذارم هر چه باشد بر جوانگردد این کاخ بزرگم خانه اش آن دکان و جنسها سرمایه اش بود تا روزی جوانی با شتاب گشت وارد بر دکان آن جناب گفت هستم در پی شغلی روان

ادامه مط��ب ...
شب ظالم

شب ظلم می کنی می خندیآرام زیر لب رجز می خوانیمی کشی غنچه ها را. اسیر می کنی ماه راز تقدیر خود بی خبری ؟از فرجام خود نمی ترسی؟تو را تردیدی آشکار فراگرفته است. اجلت همین امروز و فرداستشب ستارگان را شکنجه می کنی. ماه را می سوزانیبدان خاکستر ماه تو را رسوا خواهد کردای ماه ای سیاوش شب های تارای سوخته در حسرت یارصدای التماست را که در میان آتش فریاد می زنی بیا‌‌‌‌‌‌ می شنومصدای گریه هایت شانه های شب را می لرزاندکجایید ای دستانی که شب را دفن خواهید کرد؟ای دستانی که ماه را شاد خواهید کردای چشمانی که نور امید را هدیه خواهید کرددر آغوش گیرید ماه را حقیقت

ادامه مطلب ...
دستان قائم

ای ماه با تو شب چه زیباستبا تو این دیو چو پریاستماه عصمت شبهاستدر حضورش شب چه فریباستماه را رها باید ز شب کردرها ز زندان و بند کردنشاید که سیاوش درآتش بسوزدماه معصوم از چه محبوس باشد؟نشاید که ماه تنها در میدان شب بجنگدنشاید که غفلت ، دولت شب را تثبیت کندباید که صاعقه ای زند بر مابرقی سهمگین زند بر ماباید که در شیپورها بانگ بیداری افکنداین در ناز خفتگان را تکانی دهندخواهم زین شب رهایی. خواهم با روز آشناییحیرتم ماه به این پاکی نصیب شبی شده به این تاریکیحیرتم که ماه بسوزد زخاکسترش خورشید نمایان شودخواهم ز خدایم گشاید بند از دستان ماهنصیب ماه کند ر

ادامه مطلب ...
ای منجي

تا به کی به امید دیدارت ای منجی با غم نشینم به کنجی؟ از غمت ز شادی پیوند گسستم سیل اشک را هر آن ز دیده روان می کنم از فراقت شکوه ها می کنم من التماس می کنم به وصال منجی ندانم که من لایق نیستم به منجی منجی من موعود من تنها امید حیات من همه شب زنم نوای غم که شاید بشنوم مژده وصالت را شاید که بشنوم مردی نزول کرده ازآسمان قدم نهاده بر زمین محبت هدیه آورده بر زمین ظلم را ز ریشه بر کنده بذر محبت را به سینه ها عطا کرده رویایی است بس شیرین دیدار تو من لایق نیستم به رویای تو من آنم که سوزم در حسرت من آنم که خاکستر شوم ز دوریت شب ها ز فراقت سوزم خورشید در

ادامه مطلب ...
مهدی بیا

رفته اى جانا دلم خون شد بیا بى تو چشمانم چو جیحون شد بیامانده ام تنها در این وادى بیا اى تمام هستى ام مهدى بیااز فراقت جان به لب آمد بیا دل ز غم در تاب و تب آمد بیامن به چشمان تو دل بستم بیا عهد با غیر از تو بگستم بیابى تو هر لحظه بود سالى بیا بى تو هر جمعى بود خالى بیابى تو هر اشکى شود دریا بیا بى تو هر جانى کند غوغا بیابى تو هر چشمى شود پر خون بیا بى تو هر لیلى شود مجنون بیابى تو مى بارد ز چشمم خون بیا بى تو باغ دل شود محزون بیابى تو هر چشمى شود گریان بیا بى تو هر قلبى شود نالان بیابى تو اشکم مى شود ریزان بیا بى تو مى میرم بیا جانان بیابى تو

ادامه مطلب ...
گریه کن آسمان

پشت پنجره نشسته امزانوی غم بغل کرده امآسمان بارانی شدهباران نیست اشک دل من استآسمان به نیابت از من می ریزد اشکمن ناپاک و نالایق بودم به اشکاشک پاک و من پست و خوارمن لیاقت اشک ندارمپیش آسمان گفتم درد دلم رابه آسمان گفتم که من لایق این حسرت نیستممن لایق انتظار نیستملایق نیستم که هر چه گویم عبث استالتماسم بر باد استآسمان تو لایق این انتظاریمن صبوری نکردم در انتظارشاید که لایق باشد اشک های آسمانلایق التماس باشد لایق دیدار تو باشدنصیب ما نشد دیدار دوستکاش نصیب آسمان شود دیدار دوستاو بیند و مژده آورد بر مازین غم برهاند ما رازین غم و حسرتزین فراق و ظل

ادامه مطلب ...
ديار عشق

اهل دیار عشقم روزگارم تلخ است تکه قلبی دارم، سرزمینی از یخ، و دل تنهایی آشنایی دارم ، بهتر از آنچه که هست اشکهایی ، بهتر از خنده مست و خدایی که همیشه با من است آشنایم آن دل است و خدایم آشناست من مسلمان دلم قبله ام اشک روان جانمازم پاکی چشم زلال شیشه تنهایی ها ، سجاده من من وضو را با تپش دل می گیرم در نمازم با خدا رازونیازی می کنم آرزوها می کنم ،شاید او داند کهاهل دیار عشقم روزگارم تلخ است تکه قلبی دارم، سرزمینی از یخ، و دل تنهایی آشنایی دارم ، بهتر از آنچه که هست اشکهایی ، بهتر از خنده مست و خدایی که همیشه با من است آشنایم آن دل است و خدایم آشن

ادامه مطلب ...
اعتراف

مهدی منجی نام تو تنها اعتراف من. زیر شکنجه های بی امان منکران است. منجی امید به ظهورت تنها راه از این زندان است. منجی من بارها زیر شکنجه سوی گناه رفته ام. تا از بند آزاد شوم. اما امروز با تمام وجود. اعتراف می کنم شکنجه با امید به ظهور. تو. بسی شیرینتر از آن آزادی ساختگی است. بسی دلچسب تر از آن خیالهای شاد و پوچ است. با تمام وجود این شکنجه ها را به جان می خرم. و در زیر شکنجه ها به ظهورت. امیدوارتر می شوم. و با قاطعیت فریاد می زنم. منجی من خواهد آمد. و بند از دستان من خواهی گشود. منجی من خواهد آمد و منکران تو دست. به دهان خواهند ماند. منجی من عدا

ادامه مطلب ...
خوشا آن سر كه سـوداى تـو دارد

خوشا آن دل که غوغاى تو دارد. ملَـک غـیـرت بـرد افـلاک حـسـرت. جـنـونى را که شیـداى تـو دارد. دلــم در سـر تــمــنـاى وصــالــت. سـرم در دل تـمـاشـاى تو دارد. فـرود آیـد بـه جز وصل تو هیــهات. سـر شـوریـده سوداى تـو دارد. دلـم کـى بـازمـانـد چون به پــرواز. هـواى قـاف عـنـقـاى تــو دارد. چو ماهى مى‌تپم بر ساحل‌هجر. که جانم عشق در پاى تو دارد. دل و جـان را کـنـم مـأواى آن کـو. دل و جـان بـهـر مـأواى تو دارد. نـهـم در پـاى آن شـوریـده سر کو. سـر شـوریـده در پـاى تـو دارد. فــدایـت چـون کـنـم بـپـذیـر جـانـا. چـرا کایـن سر تمـنـاى تو دارد. چگـونـه

ادامه مطلب ...
یا صاحب الزمان

سر می نهم به پای تو یا صاحب الزمان. جان می کنم فدای تو یا صاحب الزمان. تقدیم میکنم سرو جان را ز فرط شوق. گر بشنوم صدای تو یا صاحب الزمان. صد مرحبا بر آن که گرفته است توشه ای. از روی دلربای تو یا صاحب الزمان. آری صفای مجمع سوته دلان همه. می باشد از صفای تو یا صاحب الزمان. والله بر تمام سلاطین روزگار. دارد شرف گدای تو یا صاحب الزمان. بیگانه است با همه بیگانگان تو. شد هر که آشنای تو یا صاحب الزمان. مشمول لطف حق نشود آن کسی که نیست. مشمول او دعای تو یا صاحب الزمان. چه پریشانی لذت بخشیست ،. دلتنگ تو بودن! یا صاحب الزمان.

ادامه مطلب ...
بغض كن اما نبار

خشک شو اما نریز. دل نبار از پا نیوفت. سر بلندی کن عزیز. کم نشو بی حوصله. گم نشو بی ردپا. رد شود این حال بد. شاید دیر شود اما می آید. از حیاط بدرقه تا سنگرای بی ریا. از دعای مادرا تا لمس لبخند خدا. یادگار قصه ای آبروی این دیار. صاحب افسانه ی اشک و سیم خاردار. از حیاط بدرقه تا سنگرای بی ریا. از دعای مادرا تا لمس لبخند خدا. یادگار قصه ای آبروی این دیار. صاحب افسانه ی عشق و خون و افتخار. خشک شو اما نریز. دل نبار از پا نیوفت. سر بلندی کن عزیز. کم نشو بی حوصله. گم نشو بی ردپا. رد شود این حال بد. شاید دیر شود اما می آید.

ادامه مطلب ...
هوای انتظار

دوباره دلم هوای انتظار کرده است. هوس منجی و رهایی را کرده است. جهانیان مجبورم می کنند که انکار کنم. او ندیده عاشق کرده مرا چه کنم؟. دنیا پی انکار تو من در اوج نیاز منتظر دیدار تو. ز انتظارت سخن ها راندم. ز فراقت بس شکوه ها کردم. گه با قلم به شعر پناه بردم. شعر درک نکرد نیازم را. باید به خدا پناه برم. زبان قاصر است ز وصف فراقت. ز وصف زجر من در نبودت. بدان هر روز بمیرم در این حسرت. که شاید بینم لحظه ای رویت. کی شاید نصیبم شود وصال. رهایی از این رنج و انتظار. بس حسرت کشیدم در این انتظار. ز حسرت سوختم بر سر دار. دارم کشند یا که صلیبم کشند. به زنجیر

ادامه مطلب ...
اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش

نجف رفتی کربلا رفتی کاظمین رفتی یاد ما هم باش. مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر مادرت زهرا. به دیدارقبقر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش. زیارت نامه که میخوانی در کنار آن تربت خاموش. به دنبال قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش. بغل کردی قبر مادر را جای ما هم او ار زیارت کن. همان لحظه که به احوالش از نوا رفتی یاد ما هم باش. شب جمعه کربلا رفتی یادما هم کن چون زدی بوسه. کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتی یاد ما هم باش. بزن بوسه جای ما روی قبر عباس و اکبر و اصغر. سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتی یاد ما هم باش. به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویران

ادامه مطلب ...
شعر شب قدر 2

عبدم ولـی عبـد گنه‌کارهم روسیاهم هم گرفتارمعبود من ای حیّ دادارمن بنـدۀ عاصی، تو غفار الغوث خلّصنا من النّاردستـم بگیــر از پا نشستمیک عمر عهدم را شکستمعفو تو باشد بـود و هستمیارب تو آبرویم را نگهدار الغوث خلّصنا من النّارمن خستــه از بـار گنـاهممویــم سفیـد و روسیـاهماین عفو تو این اشک و آهمبـاز آمـدم با جرم بسیار الغوث خلّصنا من النّاراگـرچـه مستحـق نـارمروزم شده چون شام تارممولا علی را دوست دارمبـر حـرمت حیـدر کرّار الغوث خلّصنا من النّاریا سیـدی تـا زنـده هستماز عفو تـو شرمنـده هستمشرمنده زین پرونده هستمخواندم تو را با این دل زار الغوث خلّص

ادامه مطلب ...
شعر شب قدر

لطف تو یارب! ازل است و ابد. این منم و این گنه بی‌عددروی سیه، بار خطا، فعل بد نمی‌زنی به سینه‌ام دست رد یا واحد یا احد یا صمدتشنـه لبم آب حیاتم بده غرق گنـاهم حسناتم بدهاز کرم خویش نجاتم بده اگرچه باشدگنهم بی‌عدد یا واحد یا احد یا صمدبنده ولی بنـده شرمنده‌ام رو سیه و زار و سرافکنده‌امباز به سوی تو پناهنده‌ام ای همه عفو تو فراترزحد یا واحد یا احد یا صمدآمده‌ام تا کـه قبولم کنی وصل به اولاد رسولم کنیسائل زهرای بتولم کنی جزکرمت هیچ ندارم سند یا واحد یا احد یا صمدمرا به قرآن پیمبر ببخش به اشک صدیقه ‌اطهر ببخشبه آخرین نماز حیدر ببخش که بوده ذکرم همه

ادامه مطلب ...
شعر سعدی شیرازی درباره عید فطر

برگ تحویل می کند رمضانبار تودیع بر دل اخوان. یار نادیده سیر، زود برفتدیر ننشست نازنین مهمان. ماه فرخنده روی برپیچیدو علیک السلام یا رمضان. الوادع ای زمان طاعت و خیرمجلس ذکر و محفل قرآن. بهر مردمان ایزدی بر لبنفس در بند و دیو در زندان. تا دگر روزه با جهان آیدبس بگردد به گونه گونه جهان. بلبلی زار می نالیدبر فراق بهار وقت خزان. گفتم انده مبر که باز آیدروز تو روز و لاله و ریحان. گفت ترسم بقا وفا نکندوره هر سال گل رمدبستان. روزه بسیار و عید خواهد بودتیر ماه و بهار و تابستان. تا که در منزل حیات بودسال دیگر که در غریبستان.

شعر سعدی شیرازی درباره سعدی شیرازی شعر سعدی عید فطر

ادامه مطلب ...
عید فطر 2

هزاران آفرین بر جانت ای ماهروان عاشقان قربانت ای ماه. مبارک باد ماه عشق بازانکه بنشینند در ایوانت ای ماه. مبارک باد عید روزه داراننکویان جهان مهمانت ای ماه. مبارک باد شهر الله اعظمهمایون طالع رخشانت ای ماه. همه مهمان سلطان وجودیمخوشا بر سفره ی احسانت ای ماه. نزول دفتر عشق و صعودششب قدر است در دورانت ای ماه. به شادروان عزت روزه دارانعیان بینند قدر و شانت ای ماه. نصیب روزه داران دیدن یاردر ایوان عظیم الشانت ای ماه. دو شادی روزه داران را فرستندز لطف حضرت سبحانت ای ماه. یکی هنگام افطار اندر این داردگر در جنت رضوانت ای ماه. مبارک باد عشق روزه دارانک

ادامه مطلب ...
عید فطر

بگذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران، معشوق پدید آمد. آن صبح چو صادق شد، عذرای تو وامق شد معشوق توعاشق شد، شیخ تو مرید آمد. شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمدشد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کلید آمد. جان از تن آلوده، هم پاک به پاکی رفتهرچند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد. از لذت جام تو دل مانده به دام تو جان نیز چو واقف شد، او نیز دوید آمد. بس توبه شایسته برسنگ تو بشکستهبس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد. باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دمبر بوی بهار تو، ازغیب رسید آمدمولوی.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه