شعرهای عاشقانه

با هر چه عشق

با هر چه عشق , نام تو را می توان نوشت. با هر چه رود, راه تو را می توان سرود. بیم از حصار نیست , که هر قفل کهنه را. با دست های روشن تو می توان گشود.

ادامه مطلب ...
با تو از شب های سرد بی کسی می گویم

و با تو از شب های سرد بی کسی می گویماز التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،. در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارمنه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن. آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانمسر به سوی آسمان می کنم،. معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،. به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته. نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،هوای پریدن به سرم زده،. ندایی در من نجوا می

ادامه مطلب ...
حدیث پریشانی

این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سودنامه ی ویرانی من استامشب نه این که شام غریبان گرفته ام بلکه به یومن آمدنت جان گرفته امگفتی غزل بگو غزلم شور حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مردگفتم مروکه تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانیگفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باد فرصت دیدن نمی دهدوقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیمان سنگ بودن استدیگرچه جای دلخوشی عشق بازی است اصلا کدام احمق ازاین عشق راضی استاین عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن استحالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنی

ادامه مطلب ...
شهر عشق

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداس خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاس وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید معنی کلام عشق خالی تر از باد هواس اما من که آخرین عاشق دنیام ماهی مونده به خاک و اهل دریام از همه دنیا برام یه چشمه مونده چشمه ای به قیمت همه نفس هام از همینه که همه عمرمو مدیون تو ام تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه خسته و زخمی دست آدمک های بدم پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن راه دور عشقمو پیمودم این جا اومدم بی نیازی به تن قلند

ادامه مطلب ...
این دل وفادار تو بود اما نکردی باورش

از خدا خواهم شبانگه / دامن گل را بگیرم / تو برای من بمانی / من برای تو بمیرم . آنچه بر لوح زمان می ماند ، راه و رسم سفر است ، رهگذر میگذرد . دوست دارم دستانم را به سوی آسمان پر ستاره دراز کنم و ستاره ای بچینم و بر روی آن بنویسم ای اولین حکایت بی انتهای عشق ، با تمام وجود. دوستت دارم . همیشه دوست داشتن رو سرلوحه ی عمر وجودیت نکن ، شاید شکستن قلبت و در نهایت شکستن شیشه ی عمرت باشه . قلب مرا آتش زدی هدیه به تو خاکسترش / این دل وفادار تو بود اما نکردی باورش . قبله ی من نگاه تو / چشای من برای تو / نگی که دوستت ندارم / هر نفسم به یاد تو . سکوت من فرد

ادامه مطلب ...
این حنجره جز با لب تو، شعرنخوانده ست

این حنجره جز با لب تو، شعرنخوانده ستجز طعم ِصدایت به صدایش نچشانده ستقلب تو زیارتکده ای در دل کوه استیک عشق نفسگیر، مرا تا تو رسانده ستخودکار، شده قطره چکانی پر احساساز شیره ی جان تو در این شعر، چکانده ستآنقدر نوشتم " تو" که باغ گل سرخیدر گوشه ی هر ناخن من ، ریشه دوانده ستسرسخت چو ابریشمی و دست کبودمگل های تو را بر تن قالیچه ، نشانده ستسرسبزترین باغ زمین است نگاهتیک عالمه پروانه به این سمت ، پرانده ستیک رود ِخروشان و دو مرغابی حیراندست تو مرا تا دل این رود ، کشانده ستممنوعه ترین منطقه ی عشق ، همین جاستراهی به جز آواره شدن در تو نمانده ستحسنا مح

ادامه مطلب ...
این انجمن عشق است

این انجمن عشق است توفانگر سامانهایک‌لیلی وچندین‌حی‌، یک‌یوسف وکنعانهاناموس وفا زین بیش برداشتن آسان نیستبر رنگ من افکندند خوبان‌گل پیمانهااین دیده فریبیها از غیر چه امکان استبوی تو جنونکار است در رنگ‌گلستانهاخواندیم رموز دهر از تاب و تب انجمخط‌نیست‌درین‌مکتوب‌جز شوخی‌عنوانهاوحشت ز محیط عشق آثار رهایی نیستامواج به زنجیرند از چیدن دامانهادر انجمن توفیق پر بی‌اثر افتادیمتر رفت سرشک آخر از خشکی مژگانهاپیری هوس دنیا نگذاشت به طبع ماآخ دل از این لذات کندیم به دندانهاتا دل به‌گره بستیم با حرص نپیوستیمجمعت‌گوهر ریخت آب رخ توفانهانامحرمی خویشت سد ره آزا

ادامه مطلب ...
ای که دریا پیش پایت خاکساری میکند

ای که دریا پیش پایت خاکساری می‌کند،صبر هم در انتظارات بی‌قراری می‌کند. بی‌تو می‌خشکد لبان رود، ای باران عشقعقد اشک و چشم را نام تو جاری می‌کند. نیست اندر سر هوای هیچ جا جز کوی توناکجا آباد، آن‌جا خانه‌داری می‌کند. در تمام سال‌های دوری من از رُخَتدر حضور غیبتت دل داغداری می‌کند. ای تمام معنی یک رود، اندر یک «کویر»گر نباشی بی‌تو خشکی حکم جاری می‌کند.

ادامه مطلب ...
ای عشق...

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم. با عقل، آب عشق به یک جو نمی رودبیچاره من که ساخته از آب و آتشم!. دیشب سرم به بالش ناز وصال و بازصبح است و سیل اشک به خون شسته باشدم. پروانه را شکایتی از جور شمع نیستعمری است در هوای تو می سوزم و خوشم. لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نیتا بشنوی نوای غزال های دلکشمشهریار.

ادامه مطلب ...
ای عشق...

ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق. جز محنت و غم نیستی، اما خوشی ای عشق. این شوری و شیرینی من خود ز لب توست. صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق. چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز. تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق. دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش. چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق. رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون. هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق. آواز خوشت بوی دل سوخته دارد. پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق. بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند. از بوته ی ایام چه غم؟ بی غشی ای عشقهوشنگ ابتهاج.

ادامه مطلب ...
ای عشق یتیمان را کوثر نمیدهی ؟

ما را حلال کن که تمام شکوه ها را به تو بردیم و تو تمام شکوه را خرمایی شیرین در دهانمان و تنها به ماگفتی بخور و از علی راضی باش . مرا به هیچ حساب مکن . امشب حساب مرا از کوفیان و صوفیان جدا کن آقا جان . من یتیمی را رها نخواهم کرد . من کوچه بنی هاشم را خوب میشناسم سالیان زیادیست از آن بوی یاس به مشام نمیرسد . مادر که رفت . حسین چادر خاکی راسجاده کر�� . بیت الاحزان بیشتر صدای غربتتو بود تا غربت مادر . ناراحت نمیشوی به شما میگویم پدر ؟ مادر که ناراحت نمیشود . مادر گریه های شبانه اش تو بودی پدر . بیت الاحزانش تو بودی . تمام حرف در چند کلمه بود

ادامه مطلب ...
اولين نقطه

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریختو بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است!اولین آواز را من خواندم ،به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها راکه تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها رابخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارمفضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها رابه دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها رادلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!چرا باید چنین باشد؟. نمی‌فهمم سبب‌ها رابیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویمکه دارم یاد مــی‌گیرم

ادامه مطلب ...
آوارگی ...

دلم آوارگی را دوست داردنسیم رهگذر از کوچه تونگاه منتظر بر پیچ جادهصدای سادگی را دوست داردشبی افتاد از دستت چو شیشهشکست و بی صدا صد تکه گردیدشبی بیچاره شد از برق چشمتهمین بیچارگی را دوست داردنمی دانم چه بوده در نگاهتکه دل را برده تا امواج و طوفاننمی دانم چه کردی با دل من؟که این دلدادگی را دوست داردمرا روزی که کارم با تو افتادبه اوج کهکشان ها برده بودیبه لبهایم سرودی تازه دادیدلم این تازگی را دوست داردولی روزی که رفتی تا همیشهغروب یک خزان در من نهادیدلم دیوانه شد از درد دوریولی دیوانگی را دوست داردسه شنبه ساعت نه یا ده شبنوشتم تا بماند یادگاریکه

ادامه مطلب ...
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست. آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست. مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب. در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست. آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد. بال وقتی قفس پر زدن چلچه هاست. بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است. مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست. باز می پرسمت از مساله و دوری عشق. و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست.

ادامه مطلب ...
آنکه می رود

آنکه می رود فقط می رودولی آنکه می ماند درد می کشد،غصه می خورد،بغض می کند،اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشدو در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشتآرام آرام خاکستر می شود …آری ، این استخاصیت عشق یک طرفه …چقدر تازگی دارد برایم. روزهایی که به امید آمدن کسی دل خوش نیستم. و شبهایی که از نیامدنش دلگیر نمیشوم!!!بی کسی هم عالمی دارد.

ادامه مطلب ...
درد عشق

آنکس که درد عشق بدانداشکی بر این سخن بیفشاند:این سان که ذره های دل بی قرار منسر در کمند عشق تو . جان در هوای توستشاید محال نیست که بعد از هزار سالروزی غبار ما را آشفته پوی باد. در دوردست دشتی از دیده ها نهان. بر برگ ارغوانی. -پیچیده با خزان-یا پای جویباری. -چون اشک ما روان-پهلوی یکدگر بنشاند!ما را به یکدگر برساند!"فریدون مشیری".

ادامه مطلب ...
آن عشق

آن عشق که دیده گریه و آموخت ازو. دل در غم او نشست و جان سوخت ازو. امروز نگاه کن که جان و دل من. جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو.

ادامه مطلب ...
امشب تو بهانه ی من باش‌

ای پرنده ی کوچک‌!. و لبخند که می‌زنی‌. من اگر خدا بودم‌. سکوت را به شب می‌دادم‌. غم را به انسان‌. موسی‌َ را به بنی‌اسرائیل‌. و تو را برای خودم نگه می‌داشتم‌. من اگر خدا بودم‌. تو را روی اِوِرست بنا می‌کردم‌. ای پرنده ی کوچک‌. شاید دچار ترانه‌ای شوم‌.

ادامه مطلب ...
کوله بارم را بستم

اگر روزی کوله بارم را بستم از شهر تو ، از دیار یاد تو رفتم ،. نقاشی هایم را نگاه دار. نقاشی هایی که قلب کوچکم با مداد رنگی های یاد تو رنگ کرده بود . مداد رنگی هایم را چه کنم؟اگر روزی از یاد تو سفر کردم اسمم را همیشه سبز نگاه دار ،. اما نه !. نقاشی هایم را به دور افکن ، اسمم را در خزان رها کن . می خواهم دور از خود خواهی باشم. اما ، مداد رنگی هایم را چه کنم . ؟!.

ادامه مطلب ...
اعترافهاي عاشقانه

خــدایا ؟کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . . مــی خــواهـــم در گوشــت چــیــزی بــگــویم . . . !ایـن یـک اعــتـراف اســت . . . مــن . بــی او . دوام نــمی آورمروی تخته سنگی نوشته شده بود:اگر جوانی عاشق شد چه کند؟. من هم زیر آن نوشتم:بایدصبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردمزیر نوشته ی من کسی نوشته بود:اگر صبر نداشته باشدچه کند؟. من هم با بی حوصلگی نوشتم:. بمیرد بهتراستبرای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما. زیر تختهسنگ جوانی را مرده یافتم. ! افسانه ها را رها کندوری و دوستی کدام است؟اگر نباشی

اعترافهای عاشقانه

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه