دلنوشته

چرا غمگینی ؟

چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم. آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی. چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست. لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او. چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت. دلت کجاست ؟ : پیش او. قلبت کجاست ؟ : او برده. پس حتما بی رحم بوده نه ؟ : نه اصلا. چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . . .

ادامه مطلب ...
جز دعا کار دگر نیست مرا

جز دعا کار دگر نیست مرا شب روزت همه شاد دلت از غم آزاد همه ایام به کام و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون همچو گنجشک به هر بام ودرخت بنشینی خندان وسبکبال تر از برگ درخت در هوا رقص کنان مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند و ز تو نغمه مستی آید . لحظه هایت چون قند روزگارت لبخند هفته هایت پر مهر هر کجایی که قدم بگذاری همه از کینه تهی همه از قهر و عداوت خالی همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری . و تو با یاد خداوند بزرگ به سلامت ببری راه به پیش.

ادامه مطلب ...
ثانيه‌هاي‌ مقدس‌

ثانیه‌های‌ مقدس‌ را زیر و رو می‌کنم‌دوستم‌ سر سجاده‌ بود که‌ شیطان‌ آمد و چادر نمازش‌ را از سرش‌ کشید و فرار کرد. دوستم‌ رفت‌ که‌ چادر نمازش‌ را پس‌ بگیرد اما دیگر برنگشت. حالا هزار سال‌ است‌ که‌ در به‌ در دنبال‌ دوستم‌ می‌گردم. سراغش‌ را از همه‌ لحظه‌های‌ ناب‌ میگیرم. ثانیه‌های‌ مقدس‌ را زیرورو می‌کنم، از در و دیوار ملکوت‌ بالا می‌روم‌ و گاهی‌ حتی‌ به‌ پشت‌بام‌های‌ ازل‌ و ابد هم‌ سرک‌ می‌کشم‌ اما پیدایش‌ نمی‌کنم، خبری‌ از او نیست. اما اگر او بود، این‌ جاده‌ این‌ همه‌ طولانی‌ نبود و من‌ این‌ همه‌ تنها نبودم. اگر او بود این‌ کوله‌پشتی‌ این‌ هم

ادامه مطلب ...
تـــــــو کـــجایــــــــی ســـــــــهراب؟

تـــــــو کـــجایــــــــی ســـــــــهراب؟آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند. وای سهراب کجایی آخر؟. زخم ها بر دل عاشــــــق کردند خون به چشمان شقایق کردند !تو کجایی سهراب؟؟؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند,همه جا سایه ی دیوار زدند !وای سهراب دلــ ــم را کشتندصبرکن ای ســـــهراب قایـــــقت جا دارد. ؟؟؟؟؟.

ادامه مطلب ...
پنجره رابازکن

پنجره رابازکنبیا!داردآفتاب می رود - غروب شوددارد دیرمی شودخودمان هم اگرنخواهیمدست های مان - میانِ راهگم می کنند هم دیگر را.

ادامه مطلب ...
پرنده‌ی خیس...

می‌خواهم بروممی‌خواهم بمانمدارم در ترانه ای مبهم زاده می‌شومبه نسیما بگو کتابهای کودکان راکنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چیده‌امگونه‌هایم گر گرفته استتشنه نیستممی‌خواهم تنها بمانمدر اتاق را آهسته ببندشب پیش،خواب باران و پائیزی نیامده را دیدمانگار که تعبیر تمام رفتن‌هابازگشت به زادرود شقایق استحالا بوی مینار مادرم می‌آیدبوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره . می‌خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشمبه بوی نان، به لحن الکل فتیله و فانوسبه رنگ پونه و پسین کوهمی‌خواهم به باران، به بوی خاکبه اشکال کنار جاده بیندیشمبه سنگ‌چین دوداندود اجاق ترنجترانه، ل

ادامه مطلب ...
پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیربا اعتماد زمان حالت را بگذرانو بدون ترس برای آینده آماده شوایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیاندازشک‌هایت را باور نکنو هیچگاه به باورهایت شک نکنزندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌که بدانی چطور زندگی کنیپرسیدم آخر . و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:مهم این نیست که قشنگ باشی،قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفرکوچک باش و عاشق . که عشق، خود میداند آیین بزرگ کردنت رابگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسیموفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدنداشتم به سخنانش فکر می‌کر

ادامه مطلب ...
پاییز

پائیز آمد . بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید . کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدم های کودکان در کوچه و خیابان میشنویم . کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران استشمام خواهیم کرد . کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید . آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید. باز هم یک شب مهتابی اما نه یک شب رویایی باز هم آسمان بارانی اما باران دلتنگی نه عاشقی باز هم امروز باز هم فردا اما اینبار بی هدف تر از گذشته . انتظار تنها ذکر دقایق بی تو . و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به رودخانه می ما

ادامه مطلب ...
پایان انتظار

روزی دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری استروزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر، رنچ جستجوی قافیه نبرم!روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم. و من آن روز را ا

ادامه مطلب ...
بهاریادت هست؟

بهاریادت هست؟ودانه های معطرِکاج؟بیدارباشِ گنجشک ها و پروانه ها؟ریسه های بیدوُشرم-خنده های کودکیکه من بودم؟وگیاهِ نارنجیِ خورشیدبی غروب وُ - همیشه درطلوع؟.

ادامه مطلب ...
بعد از اين بگذار قلب

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند. گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند. باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست. پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند. گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام. صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند. شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه. تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند. کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد. قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند.

ادامه مطلب ...
بانو ...

بانو . می دانم . چیزی نمی گوییاینروزها خاموش نشسته ای ترسیدم از دست بردن به قلم ترسیدم بنویسم از گذشته ای، که همه اینروزها دوست دارند فراموشش کنندآه بانو. می دانم /می دانم مردم ِ اینروزها از شنیدن ِ تو خسته اند و تا لب باز می کنی بگویی . آنچنان مورد ِ هجوم واژه ها قرارت می دهند که فقط اشک می ریزی و بی هیچ جنجالی می کشی کنار هی . بحث سر مرزهاست . سر این که من ایرانی ام و تو نیستیسر اینکه اگر بگویم دوستت دارم و اگر نتوانم دست از دامن تو بکشم با اینها فرق می کنم بانو. مردم اینروزها دختری با چادر مشکی را دوست ندارند باید برهنه باشی تا دل ها سراغت ر

ادامه مطلب ...
با من چيزي بگو

با من چیزی بگوکلامی آنقدر کوتاه که همسایه نشنود با من چیزی بگو ساده ترین حرف انسانی آوازی که یک حنجره به یاد آورد با من بگو بگو که دوستم داری.

ادامه مطلب ...
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ.

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﺳﺖ. ﺩﻝ ﻋﺠﺐ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺳﺨﺖ ﺟﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ،ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻮﺩ;ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ;ﻣﯿﺴﻮﺯﺩ;ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ؛ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﭙﺪ. ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖﺭﺳﻢ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﺶ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﮔﻢ ﻣﯿﺸﻮﯼ،ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺑﮕﺮﺩﻧﺪ؛ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺭ ﺯﺩﯼ؛ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺭﺳﯿﺪ؛ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﺍﺳﺖ.

ادامه مطلب ...
این روزا زیاد نقاشی می کنم

این روزا زیاد نقاشی می کنم نقاشی یک هوا نقاشی برف نقاشی خدا این روزها با باران، نقاشیِ اشک می کشم من با مداد سیاهم خوب نقاشی می کنم با مداد سیاه رنگین کمانی کشیده ام که هفت رنگ آن حتی در کتاب رنگ ها هم نمی گنجد انقدر زیبا که رنگ ارغوانی سر به سجده گذاشت آبی با من از رفتن گفت قرمز سر به زیر آرام خفت این روزها نقاش تر می شوم چون می خواهم نقشی بکشم که با چشمان کسی آشنا نیست نقشی که وجود ندارد چشمهایم را می بندم و مداد سیاهم را دست دلم می دهم باز هم نقاشی میکنم من با مداد سیاهم می خواهم که اشک را در چشمان خدا نقاشی کنم می دانم نقاشی من بیست می گیرد

ادامه مطلب ...
این درد نوشت ها ........

این درد نوشت ها . نه دلنشین اند نه زیبااینها یک مشت حرف ِ زخم خورده ی بغض دارندکه نشانی دردناکاز یک عشق ناکام دارند ،و تنها مخاطبش ،غایب است . !!.

ادامه مطلب ...
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد

ادامه مطلب ...
ای کاش ...

ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم یادم میامد تمامی خاطراتم با تو . ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم یادم میامد سری که برروی شانه‏ام میگذاشتی . ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم یادم میامد شبی را که پیشت صبح کردم . ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم یادم میامد . ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم کمی به خود ترس راه میدادم که اگر بفهمی . ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم راست میگفتم . ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم فکر میکردم . ای کاش هنگامی که داشتم برایت مینوشتم . ای کاش . ای کاش کمی جرأت صحبت کردن داشتم . ای کاش کمی دنیا

ادامه مطلب ...
انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند

از بهشت که بیرون آمد، دارایی‌اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته‌ها گفتند: تو بی‌بهشت می‌میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده‌ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می‌خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده‌ای که تو را دوباره به بهشت می‌رساند و از زمین می‌گذرد؛ زمینی آکنده از شروخیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه. و فرشته‌ها همه گریستند. اما انسان نرفت.

ادامه مطلب ...
اشک های فرهاد، شیرین بود

وقتی دلم آشوب می شود، نیروهای خودسر را به قلب خود می فرستم. بلوایی که ایجاد کرد، به خوردن حلوای ختمش ختم شد. «اتوبان»، شخصی است که از اتو محافظت می کند. رختخواب، باوفاترین همخوابه ی دنیاست. در راهپیمایی میوه ها، پیاز به میوه های معترض گاز اشک آور شلیک می کرد. معتقد بود کچل نیست بلکه موهایش نامرئی هستند. پاییز فصل کوچ عمودی برگ هاست. اشکال دل هایی که مثل آینه صافند این است که نور را جذب نمی کنند. علف، مجازات هرزگی باغچه است. اشک های فرهاد، شیرین بود. قبله نمای من همیشه جای تو را نشان می دهد. شیر بهایش را یارانه ای حساب کردند. حیوانات جمهوری خواه

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه