دلنوشته

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

کاش می شد هیچ کس تنها نبودکاش می شد دیدنت رویا نبودگفته بودی با تو می مانم ولیرفتی و گفتی که اینجا جا نبودسالیان سال تنها مانده امشاید این رفتن سزای من نبودمن دعا کردم برای بازگشتدست های تو ولی بالا نبودباز هم گفتی که فردا می رسیکاش روز دیدنت فردا نبود.

ادامه مطلب ...
قیافـه ام تابلـو شـده بــود !

قیافـه ام تابلـو شـده بــود !گفتـن : چی میـکـشی ؟گفتـم : "زجــر"گفتـن : نـه یعـنی چی مـصـرفـــ میـکنی ؟گفتـم : فقط "زنـدگی" . . . . !!!.

ادامه مطلب ...
قبـــول نیستـــ

قبـــول نیستـــاین بارتو چشــمــ بگذار من فـراموشـت می کنمـــفقط تا صــد بشمار،آهستهـــ آهستهـــراستے ، . من بازی را خـــوب نمی دانمـــ،خـــودمـــ را باید پنــهان کنمــ یا گذشتهـــ را ؟تـــو را فرامــوش کنمـــ یا خاطــره را ؟این بازی کے تمـــام می شود؟؟؟.

ادامه مطلب ...
فنجان واژگون شدۀ قهوۀ مرا ،

فنجان واژگون شدۀ قهوۀ مرا ،بر روی میز باز تکان داد با ادا . یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام. آرام و سرد گفت : که در طالع شما،قلبم تپید ٬ باز عرق روی صورتم. گفتم بگو ٬ مسافر من میرسد؟ و یا . با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد . گفتم چه شده ؟. سکوت بود و تکرار لحظه ها. آخر شروع کرد به تفسیر فال من. با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا. اینجا فقط دو خط موازی نشسته است. یعنی دو فرد دلشدۀ تا ابد جدا. انگار بی امان به سرم ضربه می زدند . یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟گفتم درست نیست از اول نگاه کن. فریاد زد:بفهم. !رها کرده او تو را .

ادامه مطلب ...
غم احاطه ام کرده است .

غم احاطه ام کرده است . دیگر سنگری برایم باقی نمانده است . باید شکست را سر افرازانه پذیرفت . مگر نه این هم جزیی از زندگیست ؟. امی این بار باید پذیرفت چیزی را که انتخاب نکرده ای . چیزی را که برایت جز نیست کل است. کاش می شد رفت . کاش می توانستم بروم . کاش نسان نبودم . کاش دوست نداشتم . کاش بغض اجازه می داد .

ادامه مطلب ...
عاشقت خواهم ماند...

عاشقت خواهم ماند. بی آن که بدانی دوستت خواهم داشت. بی آن که بگویم درد دل خواهم گفت. بی هیچ گمانی گوش خواهم داد. بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست،بی آن که حس کنی. در تو ذوب خواهم شد،بی هیچ حرارتی. اینگونه شاید احساسم نمیرد. !.

ادامه مطلب ...
صدا، صدای تو بود؛

قلبم هم نوای تو بود؛. سخن تو حرف دل نبود، کلماتی بود، صوتی بود، برای من نبود، ولی صدایت آرامش قلبم بود. نمی دانی، نخواهی دانست، و نمی خواهم که بدانی سخنم را؛. و نخواهم گفت با تونقش خود را بر پرده ی تراژدی غم ها؛. و دیگر نخواهم تراشید بر کتیبه ی سنگی پیکرم نام تو را. ای آنکه ندانم چه خطاب تو کنم:. بدان که تا ابدیت انکار نخواهم کرد عشق تو را؛. وفراموش نخواهم کرد آذرخش اولین نگاه تو را؛. و نادیده نخواهم گرفت تبسم ها و چشم های تهی از احساس تو را.

ادامه مطلب ...
زندگی را پس زده ام

زندگی را پس زده امدل درد عجیب افکارمتنها پسخوراندشتوییچیزی که میدانمهستامانیستکمی به من نبات بدهیدشعورم سردیش کرده.

ادامه مطلب ...
زمین زیر

زمین زیر عصای پیر مرد نیستمرده ای از درون قبر ناظر استکه آیا قصه ای آغاز می شود ؟این کلام در ذهن قطب ترجمه می شود به یخکه آفتاب زیر پرچین ذهن یخ بسته ی آدمهامرده . کلاغ را برای کودک نوسال می خوانمخوشش نمی آید ولی حقیقتی است . امشب هوای شهر عرق کرده است مثل تن دو معشوقه در بسترمثل ذهن یک شاعرمثل دل من . زمین زیر عصای پیر مرد جای خالی می دهد مرده ای درون قبر می خندد . .

ادامه مطلب ...
ز چشمت اگر چه که دورم هنوز

ز چشمت اگر چه که دورم هنوزپر از اوج و عشق و غرورم هنوزاگر غصه بارید از ماه و سالبه یاد گرشته صبورم هنوزشکستند اگر قاب یاد مرادل شیشه دارم بلورم هنوزسفر چاره ی دردهایم نشدپر از فکر راه عبورم هنوز.

ادامه مطلب ...
رویاهای بر باد رفته

از یک جایی به بعد آلیس می‌شوی در عجایب سرزمینی که جز خاطره پای هیچ عصایی به آنجا باز نمی‌شود. از یک جایی به بعد به خودت که می‌آیی پر شدی از رفت و آمد رویاهای پابرهنه‌ای که اعتبارشان نسبت مستقیم دارد با آرزوهای خطور نکرده در سر واقعیت!از یک جایی به بعد شهر در خاطرات ذهنی‌ات به گل می‌نشیند تا دست از عصا درازتر برگردی. برگردی به خواب، به رویا، به هر چیزی که دیدنش از زندگی عینی، لذت‌بخش‌تر است. از یک جایی به بعد فقط باید خوابید که تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.

ادامه مطلب ...
رفتن...

داشتم فکر می کردم به ماندن و رفتنت، نفهمیدم چه شد . دیدم رفته ای! بعد یک دفعه دلم خواست همه ی باورهای تلخم را بریزم دور؛ "عشق در نرسیدن است. با وصل، عشق می میرد. " نفرین به باورهایم! بعد یک دفعه دلم خواست همه ی فاصله ها را پاک کنم؛ "همیشه فاصله ای هست" نفرین به فاصله! بعد نگاه کردم، دیدم چه تنها شده ام. دیدم چه قدر دلم هوایت را کرده است. .

ادامه مطلب ...
روزگاریست

روزگاریست که. عشق را باید در کتاب ها جست و جو کردآدم را باید در خواب دیدسیاره خاکی پر شده از سایه های سردی که هر روز به یک رنگ دیده میشوندصادقانه دروغ میگویندعاشقانه خیانت میکننداما. "چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید"آسمان هنوز آبیست.

ادامه مطلب ...
دیوانـ ـ ــه كسـ ـ ــی اسـ ـت

دیوانـ ـ ــه کسـ ـ ــی اسـ ـتکه معشـ ـ ــوق را در مجـ ـ ــاورتآغـ ـ ــــوش دیگـ ـ ــریببینـ ـ ــد و بـ ـ ــاز برایـ ـش بنویسـ ـ ــد !مـ ـن اگـ ـردیوانـ ـ ــه نبـ ـ ــودم ،اینجـ ـ ــا نبـ ـ ــودم !میـ ـان ایـ ـن همـ ـ ـهدل سـ ـ ــنگ . مثـ ـ ــل تـ ـ ــو . !.

ادامه مطلب ...
دیگر آن مجنون سابق نیستم

دیگر آن مجنون سابق نیستمآن بیابان گرد عاشق نیستماینک از اهل نسیم و سایه امبا تب صحرا موافق نیستمبا سلامی با خیالی دل خوشمدر تکاپوی حقایق نیستمبس کنید اصرار را، بی فایده ستمن برای عشق لایق نیستم.

ادامه مطلب ...
دیدی که سخــــت نیســـــت

دیدی که سخــــت نیســـــتتنها بدون مــــــــــن ؟!!دیدی صبح می شودشب ها بدون مـــــــــن !!این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…فرقی نمی کندبا مــــــن …بدون مــــــن…دیــــــروز گر چه ســـــــختامروزم هم گذشت …!!!طوری نمی شودفردا بدون مــــــن !!.

ادامه مطلب ...
دیــده ای شــیشــه هـای اتــومبــیل را ..

وقـــتــی ضربـــه ای مـــی خــورنـد و مـــی شــکنـنـد ! ؟ دیــده ای شـیشــه خــرد مــی شــود ولــی از هــم نمــی پاشــد ! ؟ایـــن روزهـــا همـــانــ شــیشــه امــــ ؛ خــرد و تــکـه تــکــه ،از هــم نـمـــی پــاشـمــ . ولـــی شــکـستـــه امــ .

ادامه مطلب ...
دوستی می خواهـم؛ نابـیـنا

دوستی می خواهـم؛ نابـیـنا کـه بـریـل بـدانــدو فصل به فصل دلم را بخوانــد . دستش را بگیرم؛ بازو به بازوچشمش شــوم و عـصایــشدنیا را برایـش تعریف کنـــمو تمام زشتیهای جهــان رابرای او از قلــم بینـــدازم .

ادامه مطلب ...
دوستت دارم پریشان‌

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبودراستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببینشرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟.

ادامه مطلب ...
دنیـــا کوچک تر از آن است

دنیـــا کوچک تر از آن استکه گمشده ای را در آن یافته باشی ،هیـــچ کس اینجا گم نمی شود !آدم ها به همان خونسردی که آمده اندچمدانشان را می بندندو ناپدید می شوند !یکی در مهیکی در غباریکی در بارانیکی در بادو بی رحم ترینشان در برف !آنچه به جا می ماندردّپـــــایی ستو خاطـره ای که هـر از گـاه پس می زند.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه