خسته ام

وقتی خسته ام

وقتی خسته اموقتی کلافموقتی دلتنگمبشقاب ها را نمی شکنمشیشه ها را نمی شکنمغرورم را نمی شکنمدلت را نمی شکنمدر این دل تنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسداین بغض لعنتی است …که میشکنم. دلـت به ماندن نیست بـرو،عشـق که گـدایی نـدارد. یادت نیست مگر؟این نذر مـن بود،که کوه شوم و پای نبودنهایت بمانم.

ادامه مطلب ...
شـــیــــر خــســتـــه

هــرکی فـهـمـید کـه بـریدی مـیخواد از تنت ببره واسـه شـیـره خـسـته ،مـوشـم، یلی میشه و میغره. تــابـدونـن شـدی خـسـتـه هـمه مـیـپـرن به جونت تـیـکه تـیـکـت و مـیـدزدن حـتـی قـلب مهربونت. دیـگـه تـسـلیـم مـیـشـی وقـتی تـوی گـله ی شـغالا آشــنــارو بـبـیـنـی کــه غـــریــبــن دیــگــه حــالا. حــتـی اونـایی کـه روزی هـمه یاور بودن وکس وقـتی افـتـادی مـیبـینـی که میشن به شکل کرکس. وقــتــی قــیمــتـه شـهـامـت کـمـتـراز قـیـمته نونه وقــتـی نـقــل نــقـدوسکست هرشغـالـی مهـربونه. نـون تو خون زدن یه عادت،هرحـماقـتی رشادت قـربـونـت بـرم خدایـا تورو م

ادامه مطلب ...
خسته ام....

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم. خسته شدم بس که از سرما لرزیدم. بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد. خسته شدم بس که تنها دویدم. اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن. می خواهم با تو گریه کنم . خسته شدم بس که. تنها گریه کردم. می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم. خسته شدم بس که تنها ایستادم.

ادامه مطلب ...
خسته ام....

خسته ام، خسته ای تنها و غریب در دل شب که از تکرار شبهای بی لبخند، از تکرار ورقه های سپید تنهایی، که هر شب بی هیچ نوشته ای، بی هیچ نقش و نگاری ورق میخورند، دلگیرمنمیدانم ستاره شمردنها تا به کی باید کار من باشد؟ نمیدانم به روی ایوان شب تنها نشستن ��ا تا به کی باید کار من باشد؟ نمیدانم به امید قاصدک شادی نشستن ها تا به کی باید همراه من باشد؟!!چقدر در سکوت و خلوت و خاموشی باید دست و پا بزنم؟ چقدر در لابه لای شعله های آتش انتظار پر و بالم بسوزد و من ضبحه نزنم و خاموش بمانم!! چقدر به حوض خالی و یخ بسته حیاظ خیره بمانم و در انتظار ماهی قرمز باشم؟ چقدر

ادامه مطلب ...
خسته ام....

خسته ام از زندگی از سوز و ساز. خسته ام از سوز درد انتظار. و چه دنیای پر از شور و شریست. مردمانش را نقاب دیگریست. عشق می دزدی خرابت می کنند. دوست می داری جوابت می کنند. خسته ام ….

ادامه مطلب ...
آرام بخواب...!

آرام بخواب. !گوسفندان را چوپانشان دارد می درد، به نام تو. !آرام بخواب. !گرگ برای خودش شرافتی داردحالا که انسان دردنده شده است. خستــه ام . دلم مـی خواهد بروم یک گوشه بنشینمپشتم را بکنم به دنیــاپاهایم را بغـل کنم و بلند بلند بگویم :من دیگر بــازی نمی کنمخستــه ام . .

ادامه مطلب ...
وقتی دلم خسته می شود...

گرد و غبارش را با اشک می‌گیرم و از شادی که در راه است، می‌گویم. وقتی دلم خسته می‌شود،برایش از فردایی روشن می‌خوانمبه‌یادش می‌آورم که چه دل‌هایی را از خستگی به درآورده!. وققی دلم خسته می‌شود،می‌نشینم و برایش آرام نجوا می‌کنمگرد و غبارش را با اشک می‌گیرمو از شادی که در راه است، می‌گویم. وقتی دلم خسته می‌شود،دوست را صدا می‌زنم. و به خدایی که بزرگ است، می‌سپارم‌اش.

ادامه مطلب ...
خسته ام....

جسمم خسته بود چشمانش خستگی را بر من رهانیدو حال که او نیستوحال که تمام خستگی از ان وجودم است و تو نیستی با چه رها شومنه آنکه رهایی بر من حرام شدهولی اما حال وجود خسته ام را بی تو چه کنمکاش تمام خستگی دنیا را داشتم و خستگی وجود بی تو را نه . اکا افسوس که باید تا ابد این خستگی را ثبت کنم بر وجود بی چیزمکه دیگر نمیایینمیایینمیایی.

ادامه مطلب ...
خسته ام....

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دورههمیشه بین ما دیوار صد رنگ غرورهنداریم هیچکدوم حرفی که بازم تازه باشه. چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کورهمن و توهم صدای بی صداییم. با هم واز هم جداییمخسته از این قصه هاییمهم صدای بی صداییم. نشستیم خیلی شب هاقصه گفتیم از قدیمایه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا. تموم وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیمدیگه هیچی نمی مونه برای گفتن مامن و تو. هم صدای بی صداییم….

ادامه مطلب ...
شعرخسته ام....

خسته ام. خسته ام از قصه های شومتان. خسته از همدردی مسمومتاناینهمه خنجر دل کس خون نشداین همه لیلی کسی مجنون نشد. بس کن ای دل نابه سامانی بس است. کافرم دیگرمسلمانی بس است. در میان خلق سردر گم شدم. عاقبت بازیچه مردم شدم. بعد از این با بی کسی خو میکنم. هرچه در دل داشتم رو میکنم. نیستم از مردم خنجربه دست. بت پرستم بت پرستم بت پرست‬.

ادامه مطلب ...
خستــه ام…

خستــه ام…از صبوری خستـــه ام…از فریـــادهایی که در گلویـــم خفـه ماند…از اشــک هایی که قـاه قـاه خنـــده شد…و از حـــرف هایی که زنده به گـــور گشت در گــورستان دلمآســان نیست در پس خـــنده های مصــنوعی گریــه های دلت را ،در بی پنـــاهیت در پشت هـــزاران دروغ پنهـــان کنی…این روزهــا معنی را از زندگـــی حذف کــرده ام…برایــم فرق نمـــی کند روزهایـــم را چگونــه قربانـی کنم !.

ادامه مطلب ...
خسته ام از این کویر

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر. این هُبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر. آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف. ابر های سر به راه ، بید های سربه زیر. ای نظاره ی شگفت ! ای نگاه ناگهان !. ای هماره در نظر ! ای هنوز بی نظیر !. آیه آیه ایت صریح ، سوره سوره ات فصیح. مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر. مثل شعر، ناگهان مثل گریه ، بی امانمثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیرای مسافر غریب ، در دیار خویشتنبا تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدیدیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !این تویی در آن طرف پشت میله ها رهااین منم در این طرف ،

ادامه مطلب ...
خســــــته ام از آرزوها

خســــــته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاریخســــــته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری. شـــــوق پرواز مجازی ، بالــــهای استعاری. لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن. خــــاطرات بایگــــانی،زندگی هــــــای اداری. آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین. سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهـــــای اجاری. با نگاهی سر شکسته ،چشمهـــایی پینه بسته. خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری. صندلی هـــای خمیده،میزهــــای صف کشیده. خنده های لب پریده ، گریه هــــای اختیاری. عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی. پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری. رو نوشت روزها را،روی

ادامه مطلب ...
تو نگرانم نشو !

تو نگرانم نشو !همه چیز را یاد گرفته ام !راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم . بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام . نفس بکشم بدون تو. و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را را با رویای با تو بودن. و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم. یاد گرفته ام بی تو گریه کنم. و بدون شانه هایت. !.

ادامه مطلب ...
با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام

با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام. چون بغض های کهنه ی در خود شکسته ام. رفتند صبح زود مرا جا گذاشتند. تنها به جرم این که پرو بال بسته ام. پرواز آرزوی تمام پرنده ها ست. در تنگنای این قفس ناخجسته ام. دست مرا بگیر و ببر پشت ابر ها. تنها به آسمان تو امید بسته ام. چونان غریبه ای که به آبادی شما. بعد از غروب آمده بسیار خسته ام. من آن کتاب کهنه ی اجدادی تو ام. آهسته تر ورق بزن از هم گسسته ام. از من مگیر بافه گیسوی خویش را. با چتر گیسوان تو از بند رسته ام. تنگ غروب شهر برایم جهنم است. در گیر و دار این«چمدان نبسته ام».

ادامه مطلب ...
از خود بی شکیبم ...

از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته امدلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم آوخ . کزین حصار دل آزار خسته امبیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته اماز او که گفت یار تو هستم ولی نبود تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام.

ادامه مطلب ...
با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام

با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام. چون بغض های کهنه ی در خود شکسته ام. رفتند صبح زود مرا جا گذاشتند. تنها به جرم این که پرو بال بسته ام. پرواز آرزوی تمام پرنده ها ست. در تنگنای این قفس ناخجسته ام. دست مرا بگیر و ببر پشت ابر ها. تنها به آسمان تو امید بسته ام. چونان غریبه ای که به آبادی شما. بعد از غروب آمده بسیار خسته ام. من آن کتاب کهنه ی اجدادی تو ام. آهسته تر ورق بزن از هم گسسته ام. از من مگیر بافه گیسوی خویش را. با چتر گیسوان تو از بند رسته ام. تنگ غروب شهر برایم جهنم است. در گیر و دار این«چمدان نبسته ام».

ادامه مطلب ...
خسته ام3

جسمم خسته بود چشمانش خستگی را بر من رهانیدو حال که او نیستوحال که تمام خستگی از ان وجودم است و تو نیستی با چه رها شومنه آنکه رهایی بر من حرام شدهولی اما حال وجود خسته ام را بی تو چه کنمکاش تمام خستگی دنیا را داشتم و خستگی وجود بی تو را نه . اکا افسوس که باید تا ابد این خستگی را ثبت کنم بر وجود بی چیزمکه دیگر نمیایینمیایینمیایی.

ادامه مطلب ...
وقتی دلم خسته می شود...

وقتی دلم خسته می شود. گرد و غبارش را با اشک می‌گیرم و از شادی که در راه است، می‌گویم. وقتی دلم خسته می‌شود،برایش از فردایی روشن می‌خوانمبه‌یادش می‌آورم که چه دل‌هایی را از خستگی به درآورده! وقی دلم خسته می‌شود،می‌نشینم و برایش آرام نجوا می‌کنمگرد و غبارش را با اشک می‌گیرمو از شادی که در راه است، می‌گویم. وقتی دلم خسته می‌شود،دوست را صدا می‌زنمو به خدایی که بزرگ است، می‌سپارم‌اش.

ادامه مطلب ...
خسته ام

خسته ام از قصه های شومتانخسته از همدردی مسمومتان. اینهمه خنجر دل کس خون نشداین همه لیلی کسی مجنون نشد. بس کن ای دل نابه سامانی بس است. کافرم دیگرمسلمانی بس استدر میان خلق سردر گم شدمعاقبت بازیچه مردم شدمبعد از این با بی کسی خو میکنمهرچه در دل داشتم رو میکنمنیستم از مردم خنجربه دستبت پرستم بت پرستم بت پرست‬.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه