یارب چه خوش اتفاق باشد

(لیلی و مجنون/ بخش دوازدهم)

در بخش قبلی داستان تا به آنجا پیش رفت که لیلی نامه ای به مجنون می نویسد و آن را توسط واسطه ای به مجنون می رساند. مجنون که با دیدن نامه لیلی از خود بی خود شده بود و قرار و آرام نداشت، پس از مدتی شروع به خواندن نامه او کرد، درد دل لیلی را شنید و در جواب لیلی نامه ای نوشت.

آسیه بیاتانی - بخش ادبیات تبیان
 
لیلی ومجنون

مجنون به رسم ادب و به رسم عشق و بندگی، نامه را با نام خدا و اینچنین آغاز می کند:

بود اول آن خجسته پرگار نام ملکی که نیستش یار

دانای نهان و آشکارا کو داد گهر به سنگ خارا

دارای سپهر و اخترانش دارنده نعش و دخترانش

بینا کن دل به آشنائی روز آور شب به روشنائی

سیراب کن بهار خندان فریادرس نیازمندان

مجنون نامه را با نام و یاد خداوند، همان ملکی که همتا ندارد، همان دانایی که آشکارا و پنهان می داند، همان پادشاهی که تمامی جهان زیر سلطه اوست و همان کسی که تنها فریاد رس نیازمندان است آغاز می کند.

سپس شکوه های عاشقانه خود را اینچنین آغاز می کند:

کاین نامه زمن که بی‌قرارم نزدیک تو ای قرار کارم

من خاک توام بدین خرابی تو آب کیی که روشن آیی

من در قدم تو می‌شوم پست تو در کمر که می‌زنی دست

من درد ستان تو نهانی تو درد دل که می‌ستانی

من غاشیه تو بسته بر دوش تو حلقه کی نهاده در گوش

ای کعبه من جمال رویت محراب من آستان کویت

ای مرهم صد هزار سینه درد من و می در آبگینه

ای تاج ولی نه بر سر من تاراج تو لیک در بر من

ای گنج ولی به دست اغیار زان گنج به دست دوستان مار

ای باغ ارم به بی کلیدی فردوس فلک به ناپدیدی

ای بند مرا مفتح از تو سودای مرا مفرح از تو

منِ بی قرار این نامه را برای تو می فرستم ای کسی که آرام و قرار من هستی. من خاک زیر پای تو هستم، تو آب روشن کننده چه کسی هستی؟ من در پیش پای تو پست و ناچیز می شوم، تو دست در کمر چه کسی می آوری؟تمام درد پنهانی من از توست، تو درد دل چه کسی را آرام می کنی؟ من غاشیه پوش تو هستم، تو تحت امر و فرمان چه کسی هستی؟ ای کسی که زیبایی چهره ات کعبه و محراب من است، ای کسی که تاج هستی ولی نه بر سر من، ای کسی که گنج گرانبهایی هستی ولی نه در دستان من، ای کسی که باغ ارمی اما بدون کلید و راه داشتن تو معلوم نیست.

و ضمن این شکوه های عاشقانه اشاره ای هم به ابن اسلام می کند:

گر من شدم از چراغ تو دور پروانه تو مباد بی‌نور

گر کشت مرام غم ملامت باد ابن‌سلام را سلامت

ای نیک و بد مزاجم از تو دردم ز تو و علاجم از تو

هرچند حصارت آهنین است لولوی ترت صدف نشین است

وز حلقه زلف پر شکنجت در دامن اژدهاست گنجت

اگر من از چراغ تو دور شدم، اما امیدوارم که هیچگاه پروانه ت�� بی نور نباشد. اگر غم دوری تو مرا گشت اما ابن السلام سالم و سلامت باشد. ای کسی که هم درد منی و هم درمانم، اگر چه اطراف تو حصاری آهنین کشیده شده است تا کسی به تو دسترسی نداشته باشد. و گیسوان تابدار و پر شکن تو محافظ و پاسدار توست.

و یکبار دیگر به شرح پریشانی خویش می پردازد:

شوریده ترم از آنچه دیدی مجنون تر از آن که می شنیدی

با تو خودیِ من از میان رفت این راه به بیخودی توان رفت

عشقی که دل اینچنین نورزد در مذهب عشق جو نیرزد

یک روز سلیم، خال مجنون به دیدنش آمد و برای او لباس و غذا آورد. مجنون غذا را در بین جانوران اطرافش تقسیم کرد، مجنون در جواب خال حیرت زده خود گفت: من با این حال و روزم نیازی به غذا ندارم. از طرفی مادر مجنون نالان و گریان به دیدنش آمد و از او خواست که به قبیله برگردد و جای خالی پدر را پر کند. مجنون به حرف مادر گوش نکرد و زن ماتم زده بازگشت و از غم فرزند به تلخی جان داد و بار دیگر مجنون را داغدار کرد.

جوان شیدا شیون کنان به زیارت گور مادر آمد و خویشان چون خروش او را شنیدند به سراغش آمدند تا مگر به خانه برندش، اما مجنون از قبیله و مردم گریزان بود.

مجنون ز رحیل مادر خویش زد دست دریغ بر سر خویش

نالید چنانکه در سحر چنگ افتاد چنانکه شیشه در سنگ

می‌کرد ز مادر و پدر یاد شد بر سر خاکشان به فریاد

بر تربت هر دو زار نالید در مشهد هر دو روی مالید

گه روی در این و گه در آن سود دارو پس مرگ کی کند سود

لیلی همچنان زندانی حصار حرمسرا بود. روزی که ابن السلام در خانه نبود، به کوچه آمد و از آشنای پیری جویای حال مجنون شد و با بخشیدن زر و زیور خویش پیرمرد را راضی کرد که به سراغ مجنون رود و او را از دامن دشت به نخلستانی در حوالی فبیله بیاورد، تا لیلی از حالش باخبر شود. پیرمرد پذیرفت و به سراغ مجنون رفت و او را وعده دیدار لیلی، با خود به نخلستان آورد:

با او ددگان به عهد همراه چون لشگر نیک عهد با شاه

اقبال مطیع و بخت منقاد آمد به قرار گاه میعاد

بنشست به زیر نخل منظور آماجگهی ددان از او دور

حیوانات اهلی و وحشی طبق عهدی که با مجنون بسته بودند، مثل لشکری که شاه خود را همراهی می کند، همراه او آمدند. آمد و به زیر نخل مورد نظر رسید و حیوانات به اندازه کمی با او فاصله داشتند.

از طرفی پیرمرد به سراغ لیلی رفت و او را به وعده گاهش آورد. لیلی پنهان از چشم مجنون، از ترس بدگویان در فاصله ای از او نشست و از پیر خواست که مجنون را به غزلسرایی وا دارد.مجنون که حضور لیلی را در اطراف خود حس کرده بود، شروع به غزلسرایی کرد.

آیا تو کجا و ما کجائیم تو زان که‌ای و ما ترائیم

مائیم و نوای بی‌نوائی بسم‌الله اگر حریف مائی

از بندگی زمانه آزاد غم شاد به ما و ما به غم شاد

تشنه جگر و غریق آبیم شب کور و ندیم آفتابیم

گمراه و سخن زره نمائی در ده نه و لاف دهخدائی

ده راند و دهخدای نامیم چون ماه به نیمه تمامیم

بی‌مهره و دیده حقه بازیم بی‌پا و رکیب رخش تازیم

جز در غم تو قدم نداریم غم‌دار توئیم و غم نداریم

سپس شور و شوقش بالا می گیرد، در عالم خیال لحظات وصال لیلی را مجسم می کند و به شرح آرزوهای برباد رفته خود می پردازد.

یارب چه خوش اتفاق باشد گر با منت اشتیاق باشد

مهتاب شبی چو روز روشن تنها من و تو میان گلشن

من با تو نشسته گوش در گوش با من تو کشیده نوش در نوش

در بر کشمت چو رود در چنگ پنهان کنمت چو لعل در سنگ

گردم ز خمار نرگست مست مستانه کشم به سنبلت دست

برهم شکنم شکنج گیسوت تاگوش کشم کمان ابروت

در اوج این خیال پردازی ها به یاد درد فراق و کوتاهی عمر می افتد. بار دیگر جنون و شیدایی به سرش می زند و دیوانه وار سر به صحرا می نهد.


منابع:
لیلی و مجنون، نظامی گنجوی، تصحیح دستگردی
سیمای دو زن، سعیدی سیرجانی

 

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه