اشعار طنزی از مجید رحمانی، عباس احمدی و مهدی تمیزی.

کار هست! (طنز)


اشعار طنزی از مجید رحمانی، عباس احمدی و مهدی تمیزی.

 در نکوهش بدی !

(مجید رحمانی صانع از برگزیدگان هفتمین جشنواره طنز مکتوب)

کار هست!(طنز)

صدبار بدی کردی و دیدی ثمرش را

نیکی چه بدی داشت ...! که دیدی ثمرش را !

هر کس به تو بد کرد، نیاور تو به رویش

در فرصت مطلوب درآور پدرش را

آنگاه اگر کینه تو کم نشد از او

بعد از پدرش‌، گیر سراغِ پسرش را

خوب است که آدم به کسی بد ننماید

خوب است بپاید همه ‌دور برش را

یا اینکه اگر کار بدی کرد، بداند

باید به طریقی بکند پاک اثرش را

آنکس که خرش می‌رود آنجا که نباید

حتماً نگرفته جلوی کار خرش را

آن یار که ارقامِ حسابش شده میلیارد

باید که نگیرند جلوی سفرش را

برعکس، بگویند هنر کرد که دررفت

در گینس هم ثبت کنند این هنرش را

در راه اگر رد شده باشند ز ...

باید بپذیرند تمامِ خطرش را

دادیم پر و بالش و حالا نگرانیم

دیگر نتوانیم بچینیم پرش را

گفتند که خوب است ببخشیم بدی را

بخشیدم و هر مرتبه دیدم بَتَرش را

شلوارِ لیِ گل پسرش بس که می‌افتد

مردم همه دیدند دو ثلث کمرش را

بسیار از این جنس مسائل همه جا هست

بگذار نگوییم از این بیشترش را

خالق سرِ خلقت، نظر از خلق نپرسید

خوب است بپرسند از آدم نظرش را

هشدار! شب شعر درش باز نماند

این بهتر از آنست که بندند درش را

****

کار هست!

عباس احمدی

هی مگویید ای جوانان جعلّق: کار نیست

کار هست اما برای مردم بیکار نیست!

آن مدیر چند شغله زحمتش را می کشد

پس مشو پاپیچ کار و فکر کن انگار نیست

راز الافی ز مسئولی وزین، جویا شدم

گفت: این جز فتنه عمّال استکبار نیست

گفت: شغلت چیست؟ بی خود هی چرا نق می زنی؟

گفتمش غیر از فروش تخمه و سیگار نیست

گفت: داری شغل  والایی خدا را شکر کن

مثل سعدی در نظامیّه تو را ادرار نیست!

وضع ما در شغل از خیلی ممالک بهتر است

تو برو تا گینه، می بینی همین مقدار نیست

هرکسی بیکار باشد عارف و آزاده است

نزد سالک، شاغل و بیکار، خود معیار نیست

نیم ساعت کار هم یک شغل می گردد حساب

اشتغال آقا نماز جعفر طیّار نیست

گفتمش: بر طبق آمارت تماما" شاغلیم

گفت: البته، نمی خواهی برو اجبار نیست

دیدم انگاری سرم را شیره می مالد به حرف

ظاهرا" بیکار بودن زشت و ناهنجار نیست

گفتمش: از سر کلاهم را چرا برداشتی؟

"گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست"!1

-------------

1- مصراع از پروین اعتصامی است.

****

روباه و زاغ

مهدی تمیزی

روبهی در راه سختی می‌گذشت

ناگهان از فرطِ پیری درگذشت

زاغکی هم با پنیرش بر درخت

گفت: لعنت بر دکانِ حال و بخت

بارِ اول، او پنیرم را ربود

خر تر از من گو در این عالم نبود

آخر ای زاغک چرا منتر شدی

با تملق‌های ساده، خر شدی

در همین هنگام روباهی دگر

گفت: جانم ای مسما، ای جگر

ای سیه چشم و سیه ابرو، سلام

ای سیه خال و سیه گیسو، سلام

ای لب و منقارِ تو، قند و نبات

بر منِ مسکین، لبالب کن زکات

گونه‌هایت از حیا گل کرده است

دست و پای بنده را شل کرده است

ای به قربان کت و کول و کمر

دیده‌ام هر شب تو را من در قمر

لیک دستم کوته و رویت سراب

هی پر و خالی شود چشمم ز آب

زاغک ساده به خود گفتا چنین:

روبهِ اول نگفتا این چنین

خاک بر گورِ تو زاغِ بی کلاس

جمله‌ای گو تا نگردی آس و پاس

زاغک و آن قیل و قال و قارقار

می‌شود تکرار در این روزگار

 

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: دفتر طنز حوزه هنری ،لوح، وبلاگ عباس احمدی

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه