چوب حراج زده ام به رویاهایم

 چوب حراج زده ام به رویاهایم

اشعاری از شاعران معاصر

فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان
طبیعت

جلیل صفر بیگی:

خودم را به فروش گذاشته ام

چوب حراج زده ام به رویاهایم

کسی بیاید مرا بخرد

برنگرداند ...

 

رودخانه ای درسرم دارم

پر از قزل آلای دیوانه

خواب هایی

که خواب شان را حتی کسی ندیده ...

 

درخت انگوری درسینه دارم

مست ...

سر از شانه هایم درآورده

دختران همسایه از انگورهایش می چینند ...

 

چند تا کلمه دارم

که بیشترشان دوستت دارم است

چند شعر

که هنوز جایی نخوانده ام ...

 

و چتری که هیچ بارانی بغلش نکرده

در سرم رویاهای زیادی دارم

اتاقی کوچک

و یک تنهایی بزرگ

آنقدر بزرگ

که همه ی اینها را درخود گم کرده است ...

 


 *

سیدمهدی موسوی:

بدون ساک بدون بلیط در ترنم

نشسته غربت تاریخ در خطوط تنم

 

«قبای ژنده خود را کجا بیاویزم؟!»

به گریه پسرم یا به دست‌های زنم

 

چقدر بوسه که پشت لبان دوخته است

چقدر بغض که در حال منفجر شدنم

 

که عاشقانه‌ترین شعر روزگار تویی!

که گریه‌دارترین مرد این قبیله منم!

 

منی که قفل‌شده دست‌هام در زنجیر

چگونه دست به تصمیم بهتری بزنم؟!

 

هزار راز نگفته‌ست در میان سرم

هزار ردِ کبودی نشسته بر بدنم

 

مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده!

که از سیاهی پایان قصه مطمئنم

 

که سایه‌ها ته کوچه چنان مرا بکشند

نه قبر می‌ماند! نه جنازه! نه کفنم

 

نه می‌شود که در این اضطراب سر بُکُنم

نه می‌‌شود که از این آب و خاک دل بِکَنم

 

که گریه می‌کنمت مثل بچه‌های طلاق

که فکر می‌کنمت… تلخ می‌شود دهنم!

 

نه شوق رفتن و نه انتظار برگشتن

خرابه‌ای‌ست به جا از غرورم و وطنم

 

*

رویا باقری:
 


من ابر پربارانم اما وقت بارش نیست

بغضم! ولی ترجیح دادم درگلو باشم

ترسیده ام یک عمر از رویای بعد ازتو

باید ولی باترس هایم روبرو باشم

 

ازرفتنت ترسیدم و فصل زمستان شد

من از تمام روزهای گرم، دلسردم

ترسیدم و دل کندم ازاین عشق ، قبل از تو

تابوده من از ترس مردن خودکشی کردم

 

من گفته بودم کوهم اما کوه ها را هم

یک بغض گاهی می شود از هم بپاشاند

دنیا برای عشق جای کوچکی بوده

بارفتنت شاید به من این را بفهماند

 

من خسته ام ازاینکه دستان شفابخشت

تنها برایم دست های بسته ای بودند

حالا نه اما می رسد روزی که می فهمی

مرداب ها یک روز رودخسته ای بودند

 

بازخم هایت برتنم می میرم اما باز

ازتو کسی این ظلم را باور نخواهد کرد

درمن پس ازتو جا برای زخم خوردن نیست

حال مرا چیزی ازاین بدتر نخواهد کرد

 

صیادمن! دارد به آخر می رسد قصه

دیگر عقاب سرکش خود را نخواهی دید

غم هست باران هست یادت هست زخمت هست

دیگر تو این دیوانه را تنها نخواهی دید

 

آنقدر ماندن را برایش تلخ کردی که

رفتن شده حالا دلیل شادی اش امروز

یک روز دلتنگ قفس جان می دهد اما

هرکس که خوشحال است از آزادی اش امروز

 


*
 
احمدرضا احمدی:

در کمین اندوه هستم
 بانو !
مرا دریاب
 به خانه ببر
 گلی را فراموش کرده ام
 که بر چهره ام نمی تابید
زخم های من دهان گشوده اند
 همه ی روزگار پر از اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
 در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
 مرا از این خانه
به باغ ببر
 سرنوشت من
 به بدگمانی
 به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
 بر صورت من است
 هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
 بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
 که عشق چگونه فرو می ریزد
و قلب در اوج رها می شود
 و بر کف باغچه می ریزد
 بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم




منبع:
وبلاگهای ادبی



 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه