دوباره دلم هوای انتظار کرده است.

دوباره دلم هوای انتظار کرده است.

 

هوس منجی و رهایی را کرده است

 

جهانیان مجبورم می کنند که انکار کنم

 

 او ندیده عاشق  کرده مرا  چه کنم؟

 

دنیا پی انکار تو من در اوج نیاز منتظر دیدار تو

 

ز انتظارت سخن ها راندم

 

ز فراقت بس شکوه ها کردم

 

گه با قلم به شعر پناه بردم

 

شعر درک نکرد نیازم را

 

باید به خدا پناه برم

 

زبان قاصر است ز وصف فراقت

 

ز وصف زجر من در نبودت

 

بدان هر روز بمیرم در این حسرت

 

که شاید بینم لحظه ای رویت

 

کی شاید نصیبم شود وصال

 

رهایی از این رنج و انتظار

 

بس حسرت کشیدم در این انتظار

 

ز حسرت سوختم بر سر دار

 

دارم کشند یا که صلیبم کشند

 

به زنجیرها ببندند و در بیابان رهایم کنند

 

زین انتظار شیرین هرگز دست نمی کشم

 

گر گیرند ز من یارم را

 

آتش زنند همه دوستانم را

 

به آتش سپارند همه تار و پودم را

 

یا که تکه تکه کنند تمام وجودم را

 

یک لحظه شک نمی کنم به وجودت

 

یا به این انتظار شیرنت

 

می دانم که شبی گرلایق باشم من

 

بینم تو را گر صادق باشم من

 

می دانم پشت این ظلم روزی خواهد شکست

 

آفتاب محبت روزی طلوع خواهد کرد

 

می دانم که گریه هایم

 

که روان شده به درگاه خدایم

 

بی جواب نخواهد ماند این اشک

 

 گر واقعا ریخته باشم

 

ای ستاره محبت شبی گذر به کوی ما کن

 

به این مانده در حسرت  نظری کن

 

شبها به انتظار نشسته ام

 

شاید بشنوم که آمده است

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه