دوباره دلم هوای انتظار کرده است. هوس منجی و رهایی را کرده است جهانیان مجبورم می کنند که انکار کنم

  
دوباره دلم هوای انتظار کرده است.
 
هوس منجی و رهایی را کرده است
 
جهانیان مجبورم می کنند که انکار کنم
 
 او ندیده عاشق  کرده مرا  چه کنم؟
 
دنیا پی انکار تو من در اوج نیاز منتظر دیدار تو
 
ز انتظارت سخن ها راندم
 
ز فراقت بس شکوه ها کردم
 
گه با قلم به شعر پناه بردم
 
شعر درک نکرد نیازم را
 
باید به خدا پناه برم
 
زبان قاصر است ز وصف فراقت
 
ز وصف زجر من در نبودت
 
بدان هر روز بمیرم در این حسرت
 
که شاید بینم لحظه ای رویت
 
کی شاید نصیبم شود وصال
 
رهایی از این رنج و انتظار
 
بس حسرت کشیدم در این انتظار
 
ز حسرت سوختم بر سر دار
 
دارم کشند یا که صلیبم کشند
 
به زنجیرها ببندند و در بیابان رهایم کنند
 
زین انتظار شیرین هرگز دست نمی کشم
 
گر گیرند ز من یارم را
 
آتش زنند همه دوستانم را
 
به آتش سپارند همه تار و پودم را
 
یا که تکه تکه کنند تمام وجودم را
 
یک لحظه شک نمی کنم به وجودت
 
یا به این انتظار شیرنت
 
می دانم که شبی گرلایق باشم من
 
بینم تو را گر صادق باشم من
 
می دانم پشت این ظلم روزی خواهد شکست
 
آفتاب مح��ت روزی طلوع خواهد کرد
 
می دانم که گریه هایم
 
که روان شده به درگاه خدایم
 
بی جواب نخواهد ماند این اشک
 
 گر واقعا ریخته باشم
 
ای ستاره محبت شبی گذر به کوی ما کن
 
به این مانده در حسرت  نظری کن
 
شبها به انتظار نشسته ام
 
شاید بشنوم که آمده است
 
 
بغض کن اما نبار
بغض كن اما نبار
 
خشك شو اما نريز
 
دل نبار از پا نيوفت
 
سر بلندي كن عزيز
 
كم نشو بي حوصله
 
گم نشو بي ردپا
 
رد شود اين حال بد
 
شاید دير شود اما می آید 
 
از حياط بدرقه تا سنگراي بي ريا
 
از دعاي مادرا تا لمس لبخند خدا
 
يادگار قصه اي آبروي اين ديار
 
صاحب افسانه ي اشك و سيم خاردار
 
از حياط بدرقه تا سنگراي بي ريا
 
از دعاي مادرا تا لمس لبخند خدا
 
يادگار قصه اي آبروي اين ديار
 
صاحب افسانه ي عشق و خون و افتخار
 
بغض كن اما نبار
 
خشك شو اما نريز
 
دل نبار از پا نيوفت
 
سر بلندي كن عزيز
 
كم نشو بي حوصله
 
گم نشو بي ردپا
 
رد شود اين حال بد
 
شاید دير شود اما می آید
 
یا صاحب الزمان
سر مي نهم به پاي تو يا صاحب الزمان

جان مي كنم فداي تو يا صاحب الزمان

تقديم ميكنم سرو جان را ز فرط شوق

گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان

صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي

از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان

آري صفاي مجمع سوته دلان همه

مي باشد از صفاي تو يا صاحب الزمان

والله بر تمام سلاطين روزگار

دارد شرف گداي تو يا صاحب الزمان

بيگانه است با همه بيگانگان تو

شد هر كه آشناي تو يا صاحب الزمان
 
مشمول لطف حق نشود آن كسي كه نيست

مشمول او دعاي تو يا صاحب الزمان


چه پریشانی لذت بخشیست ،
 
دلتنگ تو بودن! يا صاحب الزمان
 
با تشکر از دوست عزیز پریسا
________________________________________
منتظر
 
و من تشنه ی دیدارت منتظر شنیدن صدایت
 
 بی قرار به انتظار نشسته ام
 
بی قرار چشم به راه که شاید اقبال بر من رو کند
 
شاید بشنوم صدای قدمهایت را
 
شاید خدا ببیند اشکهای مرا
 
 که فدای یک لحظه دیدار تو می شوند
 
که فدای صدای قدمهایت می شوند
 
اگر ببینم لحظه ای تو را
 
از شوق دیدار به آسمان پرواز خواهم کرد
 
لحظه ای به تاب بر من زیر رو کن مرا
 
سوی خود بخوان مرا
 
رویاها ساخته ام برای دیدارت
 
رویاهایی بس زیبا
 
کاش لایق دیدارت بودم
 
کاش لایق بودم لحظه منجی ام را در آغوش بکشم
 
بگویم از حسرتهای دلم
 
بگویم که خاکستر شدم از دوریش
 
منجی من سالهاست که نوای آمدنت
 
 مرا مشتاق زندگی کرده
 
کاش لایق بودم
 
لحظه اي منجی ام را به آغوش می کشیدم
 
داغ دلم را پیش او می گفتم
 
منجی من موعود من
 
 بیا که جهان در حسرت توست
 
 
خوشا آنان که در سر هوای تو دارند
خوشا آن سر كه سـوداى تـو دارد

خوشا آن دل كه غوغاى تو دارد

ملَـك غـیـرت بـرد افـلاك حـسـرت

جـنـونى را كه شیـداى تـو دارد

دلــم در سـر تــمــنـاى وصــالــت

سـرم در دل تـمـاشـاى تو دارد

فـرود آیـد بـه جز وصل تو هیــهات

سـر شـوریـده سوداى تـو دارد

دلـم كـى بـازمـانـد چون به پــرواز

هـواى قـاف عـنـقـاى تــو دارد

چو ماهى مى‌تپم بر ساحل‌هجر

كه جانم عشق در پاى تو دارد

دل و جـان را كـنـم مـأواى آن كـو


دل و جـان بـهـر مـأواى تو دارد

نـهـم در پـاى آن شـوریـده سر كو

سـر شـوریـده در پـاى تـو دارد

فــدایـت چـون كـنـم بـپـذیـر جـانـا

چـرا كایـن سر تمـنـاى تو دارد

چگـونـه تـن زنـد از گـفـت و گـویت


چو در سر فیض هیهاى تو دارد


علامه ملا محسن فیض كاشانی
اعتراف
مهدی منجی  نام تو تنها اعتراف من
 
 زیر شکنجه های بی امان منکران است
 
منجی امید به ظهورت تنها راه از این زندان است
 
منجی من بارها زیر شکنجه سوی گناه رفته ام
 
تا از بند آزاد شوم
 
اما امروز با تمام وجود
 
اعتراف می کنم  شکنجه با امید به ظهور تو
 
بسی شیرینتر از آن آزادی ساختگی است
 
بسی دلچسب تر از آن خیالهای شاد و پوچ است
 
با تمام وجود این شکنجه ها را به جان می خرم
 
و در زیر  شکنجه ها به ظهورت امیدوارتر می شوم
 
و با قاطعیت فریاد می زنم
 
منجی من خواهد آمد
 
و بند از دستان من خواهی گشود
 
منجی من  خواهد آمد و منکران تو دست به دهان خواهند ماند
 
منجی من عدالت را از نابودی نجات خواهد داد
 
منجی من مهدی ظهور کن
 
 
 دیار عشق
اهل ديار عشقم 

روزگارم تلخ است 

تكه قلبي دارم، سرزميني از يخ، و دل تنهايي 

آشنايي دارم ، بهتر از آنچه كه هست 

اشكهايي ، بهتر از خنده مست 

و خدايي كه هميشه با من است 

آشنايم آن دل است 

و خدايم آشناست 

من مسلمان دلم 

قبله ام اشك روان 

جانمازم پاكي چشم زلال 

شيشه تنهايي ها ، سجاده من 

من وضو را با تپش دل مي گيرم 

در نمازم با خدا رازونيازي مي كنم 

آرزوها مي كنم ،شايد او داند كه
اهل ديار عشقم 

روزگارم تلخ است 

تكه قلبي دارم، سرزميني از يخ، و دل تنهايي 

آشنايي دارم ، بهتر از آنچه كه هست 

اشكهايي ، بهتر از خنده مست 

و خدايي كه هميشه با من است 

آشنايم آن دل است 

و خدايم آشناست 

من مسلمان دلم 

قبله ام اشك روان 

جانمازم پاكي چشم زلال 

شيشه تنهايي ها ، سجاده من 

من وضو را با تپش دل مي گيرم 

در نمازم با خدا رازونيازي مي كنم 

آرزوها مي كنم ،شايد او داند كه تنهاي خسته ام
 
 
 
 
 
 
گریه کن آسمان
پشت پنجره نشسته ام
زانوی غم بغل کرده ام
آسمان بارانی شده
باران نيست اشک دل من است
آسمان به نيابت از من می ريزد اشک
من ناپاک و نالايق بودم به اشک
اشک پاک و من پست و خوار
من لياقت اشک ندارم
پيش آسمان گفتم درد دلم را
 
به آسمان گفتم كه من لايق اين حسرت نيستم
 
من لايق انتظار نيستم
 
لايق نيستم كه هر چه گويم عبث است
 
التماسم بر باد است
 
آسمان تو لايق اين انتظاري
 
من صبوري نكردم در انتظار
 
شايد كه لايق باشد اشك هاي آسمان
 
لايق التماس باشد لايق ديدار تو باشد
 
نصيب ما نشد ديدار دوست
 
كاش نصيب آسمان شود ديدار دوست
 
او بيند و مژده آورد بر ما
 
زين غم برهاند ما را
 
زين غم و حسرت
 
زين فراق و ظلم برهاند ما را
 
آسمان ببار چه زيباست صداي گريه هايت
 
هواي بارانيت زيباست
 
گويي الماس ز چشمانت مي ريزد
 
شايد خدا بشنود صداي گريه تو را
 
گريه هاي ما دروغين بود
 
آسمان گريه كن كه صداقت ز چشمان تو مي بارد
 
كه عشق با اشكهاي تو احسان مي شود بر ما
 
گريه كن شايد خدا به خاطر اشك هاي تو
 
 ببخشد گناه ما را
 
ببخشد اين گناه را كه صبوري نكرديم در انتظار
 
خدايا اين آسمان است كه التماس مي كند
 
من لايق التماس نيستم
 
تو مي داني پاك است اشكهاي آسمان
 
گريه كن آسمان گريه كن
 
شايد كه روزي دستي زند بر شانه ي تو
 
كه آمدم آمدم گريه بس است آمدم
 
آمدم گوهر محبت آورده ام
 
گريه غم بس است
 
آمدم نوبت گريه ي وصال است
 
آمدم نوبت عشق و خوشي است
 
ظلم را مي كشم
 
آمدم گريه بس است   
                                
آسمان گريه كن گريه كن
 
شايد كه روزي دستي زند
 
بر شانه ي تو كه آمدم
 
آسمان گريه كن شايد به احترام اشك تو بيايد
  
 




مهدی بیا
رفته اى جانا دلم خون شد بيا    بى تو چشمانم چو جيحون شد بيا

مانده ام تنها در اين وادى بيا      اى تمام هستى ام مهدى بيا

از فراقت جان به لب آمد بيا       دل ز غم در تاب و تب آمد بيا

من به چشمان تو دل بستم بيا      عهد با غير از تو بگستم بيا

بى تو هر لحظه بود سالى بيا       بى تو هر جمعى بود خالى بيا

بى تو هر اشكى شود دريا بيا          بى تو هر جانى كند غوغا بيا

بى تو هر چشمى شود پر خون بيا    بى تو هر ليلى شود مجنون بيا

بى تو مى بارد ز چشمم خون بيا      بى تو باغ دل شود محزون بيا

بى تو هر چشمى شود گريان بيا       بى تو هر قلبى شود نالان بيا

بى تو اشكم مى شود ريزان بيا         بى تو مى ميرم بيا جانان بيا

بى تو من چون اشك افشانم بيا         بى تو من سر در گريبانم بيا

بى تو من چون شمع سوزانم بيا       بى تو من نالان و گريانم بيا

بى تو دارم ناله هجران بيا             بى تو غم باشد به دل پنهان بيا

بى تو من چون رعد مى نالم بيا       بى تو من چون ابر بى بارم بيا

بى تو من هر دم هراسانم بيا           بى تو دلخون و پريشانم بيا

بى تو من دارم دلى تنها بيا             بى تو من دلخسته ام مولا بيا

بى تو من چون شام ظلمانم بيا         بى تو از عالم هراسانم بيا

بى تو هر دم خسته ام جانم بيا          بى تو هيچم ماه كنعانم بيا

بى تو من در سينه غم دارم بيا         بى تو شكوه از ستم دارم بيا

بى تو من تنهاى تنهايم بيا               مهدى اى پايان غمهايم بيا
 

 
 
 
 





منجي
 
تا به کی به اميد ديدارت ای منجی
 
 با غم نشينم به کنجی؟
 
از غمت ز شادی پيوند گسستم
 
سيل اشک را هر آن ز ديده روان می کنم
 
از فراقت شکوه ها  می کنم
 
من التماس می کنم به وصال منجی
 
ندانم که من لايق نيستم به منجی
 
منجی من موعود من تنها اميد حيات من
 
همه شب زنم نوای غم
 
که شايد بشنوم مژده وصالت را
 
شايد که بشنوم مردی نزول کرده ازآسمان
 
قدم نهاده بر زمين محبت هديه آورده بر زمين
 
ظلم را ز ريشه بر کنده
 
بذر محبت را به سينه ها عطا کرده
 
رويایی است بس شيرين ديدار تو
 
من لايق نيستم به رويای تو
 
من آنم که سوزم در حسرت
 
من آنم که خاکستر شوم ز دوريت
 
شب ها ز فراقت سوزم
 
خورشيد درونم سوزان است روزها
 
در آتش فراق تو می سوزد روزها
 
خورشيد آتش فراق توهست
 
نشان سوختن من در فراق است
 
منجی بيا که عالم در فراق است
 


دستان قائم
ای ماه با تو شب چه زيباست
 
با تو اين ديو چو پرياست
 
ماه عصمت شبهاست
 
در حضورش شب چه فريباست
 
ماه را رها بايد ز شب کرد
 
رها ز زندان و بند کرد
 
نشايد که سياوش درآتش بسوزد
 
ماه معصوم از چه محبوس باشد؟
 
نشايد که ماه تنها در ميدان شب بجنگد
 
نشايد که غفلت ، دولت شب را تثبيت کند
 
بايد که صاعقه ای زند بر ما
 
برقی سهمگين زند بر ما
 
بايد که در شيپورها بانگ بيداری افکند
 
اين در ناز خفتگان را تکانی دهند
 
خواهم زين شب رهايی.خواهم با روز آشنايی
 
حيرتم ماه به اين پاکی نصيب 
 
شبی شده به اين تاريکی
حيرتم که ماه بسوزد
 زخاکسترش خورشيد نمايان شود
 
خواهم ز خدايم  گشايد بند از دستان ماه
 
نصيب ماه کند روز وصال
 
نمايان کند دستان قائم را
 
پایان دهد شب ظالم را
  
شب ظالم
شب ظلم می کنی می خندی
 
آرام زير لب رجز می خوانی
 
می کشی غنچه ها را.اسير می کنی ماه را
 
ز تقدير خود بی خبری ؟

از فرجام خود نمی ترسی؟
 
تو را ترديدی آشکار فراگرفته است.
 
اجلت همين امروز  و فرداست
 
شب ستارگان را شکنجه می کنی.
 
ماه را می سوزانی
 
بدان خاکستر ماه تو را رسوا خواهد کرد
 
ای  ماه ای سياوش شب های تار
 
ای سوخته در حسرت يار
 
صدای التماست را
 
 که در ميان آتش فرياد می زنی بيا‌‌‌‌‌‌  می شنوم
 
صدای گريه هايت  شانه های شب را می لرزاند
 
کجاييد ای دستانی که شب را دفن خواهيد کرد؟
 
ای دستانی که ماه را شاد خواهيد کرد
 
ای چشمانی که نور اميد را هديه خواهيد کرد
 
در آغوش گيريد ماه را  حقيقت دهيد بر بشارت ها
 
 
 
 
 

دوباره دلم هوای انتظار کرده است.

هوس منجی و رهایی را کرده است

جهانیان مجبورم می کنند که انکار کنم

 او ندیده عاشق  کرده مرا  چه کنم؟

دنیا پی انکار تو من در اوج نیاز منتظر دیدار تو

ز انتظارت سخن ها راندم

ز فراقت بس شکوه ها کردم

گه با قلم به شعر پناه بردم

شعر درک نکرد نیازم را

باید به خدا پناه برم

زبان قاصر است ز وصف فراقت

ز وصف زجر من در نبودت

بدان هر روز بمیرم در این حسرت

که شاید بینم لحظه ای رویت

کی شاید نصیبم شود وصال

رهایی از این رنج و انتظار

بس حسرت کشیدم در این انتظار

ز حسرت سوختم بر سر دار

دارم کشند یا که صلیبم کشند

به زنجیرها ببندند و در بیابان رهایم کنند

زین انتظار شیرین هرگز دست نمی کشم

گر گیرند ز من یارم را

آتش زنند همه دوستانم را

به آتش سپارند همه تار و پودم را

یا که تکه تکه کنند تمام وجودم را

یک لحظه شک نمی کنم به وجودت

یا به این انتظار شیرنت

می دانم که شبی گرلایق باشم من

بینم تو را گر صادق باشم من

می دانم پشت این ظلم روزی خواهد شکست

آفتاب محبت روزی طلوع خواهد کرد

می دانم که گریه هایم

که روان شده به درگاه خدایم

بی جواب نخواهد ماند این اشک

 گر واقعا ریخته باشم

ای ستاره محبت شبی گذر به کوی ما کن

به این مانده در حسرت  نظری کن

شبها به انتظار نشسته ام

شاید بشنوم که آمده است


بغض کن اما نبار

بغض كن اما نبار

خشك شو اما نريز

دل نبار از پا نيوفت

سر بلندي كن عزيز

كم نشو بي حوصله

گم نشو بي ردپا

رد شود اين حال بد

شاید دير شود اما می آید 

از حياط بدرقه تا سنگراي بي ريا

از دعاي مادرا تا لمس لبخند خدا

يادگار قصه اي آبروي اين ديار

صاحب افسانه ي اشك و سيم خاردار

از حياط بدرقه تا سنگراي بي ريا

از دعاي مادرا تا لمس لبخند خدا

يادگار قصه اي آبروي اين ديار

صاحب افسانه ي عشق و خون و افتخار

بغض كن اما نبار

خشك شو اما نريز

دل نبار از پا نيوفت

سر بلندي كن عزيز

كم نشو بي حوصله

گم نشو بي ردپا

رد شود اين حال بد

شاید دير شود اما می آید

یا صاحب الزمان
سر مي نهم به پاي تو يا صاحب الزمان

جان مي كنم فداي تو يا صاحب الزمان

تقديم ميكنم سرو جان را ز فرط شوق

گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان

صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي

از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان

آري صفاي مجمع سوته دلان همه

مي باشد از صفاي تو يا صاحب الزمان

والله بر تمام سلاطين روزگار

دارد شرف گداي تو يا صاحب الزمان

بيگانه است با همه بيگانگان تو

شد هر كه آشناي تو يا صاحب الزمان

مشمول لطف حق نشود آن كسي كه نيست

مشمول او دعاي تو يا صاحب الزمان


چه پریشانی لذت بخشیست ،

دلتنگ تو بودن! يا صاحب الزمان

با تشکر از دوست عزیز پریسا

منتظر

و من تشنه ی دیدارت منتظر شنیدن صدایت

 بی قرار به انتظار نشسته ام

بی قرار چشم به راه که شاید اقبال بر من رو کند

شاید بشنوم صدای قدمهایت را

شاید خدا ببیند اشکهای مرا

 که فدای یک لحظه دیدار تو می شوند

که فدای صدای قدمهایت می شوند

اگر ببینم لحظه ای تو را

از شوق دیدار به آسمان پرواز خواهم کرد

لحظه ای به تاب بر من زیر رو کن مرا

سوی خود بخوان مرا

رویاها ساخته ام برای دیدارت

رویاهایی بس زیبا

کاش لایق دیدارت بودم

کاش لایق بودم لحظه منجی ام را در آغوش بکشم

بگویم از حسرتهای دلم

بگویم که خاکستر شدم از دوریش

منجی من سالهاست که نوای آمدنت

 مرا مشتاق زندگی کرده

کاش لایق بودم

لحظه اي منجی ام را به آغوش می کشیدم

داغ دلم را پیش او می گفتم

منجی من موعود من

 بیا که جهان در حسرت توست


خوشا آنان که در سر هوای تو دارند

خوشا آن سر كه سـوداى تـو دارد

خوشا آن دل كه غوغاى تو دارد

ملَـك غـیـرت بـرد افـلاك حـسـرت

جـنـونى را كه شیـداى تـو دارد

دلــم در سـر تــمــنـاى وصــالــت

سـرم در دل تـمـاشـاى تو دارد

فـرود آیـد بـه جز وصل تو هیــهات

سـر شـوریـده سوداى تـو دارد

دلـم كـى بـازمـانـد چون به پــرواز

هـواى قـاف عـنـقـاى تــو دارد

چو ماهى مى‌تپم بر ساحل‌هجر

كه جانم عشق در پاى تو دارد

دل و جـان را كـنـم مـأواى آن كـو


دل و جـان بـهـر مـأواى تو دارد

نـهـم در پـاى آن شـوریـده سر كو

سـر شـوریـده در پـاى تـو دارد

فــدایـت چـون كـنـم بـپـذیـر جـانـا

چـرا كایـن سر تمـنـاى تو دارد

چگـونـه تـن زنـد از گـفـت و گـویت


چو در سر فیض هیهاى تو دارد


علامه ملا محسن فیض كاشانی
اعتراف
مهدی منجی  نام تو تنها اعتراف من

 زیر شکنجه های بی امان منکران است

منجی امید به ظهورت تنها راه از این زندان است

منجی من بارها زیر شکنجه سوی گناه رفته ام

تا از بند آزاد شوم

اما امروز با تمام وجود

اعتراف می کنم  شکنجه با امید به ظهور تو

بسی شیرینتر از آن آزادی ساختگی است

بسی دلچسب تر از آن خیالهای شاد و پوچ است

با تمام وجود این شکنجه ها را به جان می خرم

و در زیر  شکنجه ها به ظهورت امیدوارتر می شوم

و با قاطعیت فریاد می زنم

منجی من خواهد آمد

و بند از دستان من خواهی گشود

منجی من  خواهد آمد و منکران تو دست به دهان خواهند ماند

منجی من عدالت را از نابودی نجات خواهد داد

منجی من مهدی ظهور کن


 دیار عشق
اهل ديار عشقم 

روزگارم تلخ است 

تكه قلبي دارم، سرزميني از يخ، و دل تنهايي 

آشنايي دارم ، بهتر از آنچه كه هست 

اشكهايي ، بهتر از خنده مست 

و خدايي كه هميشه با من است 

آشنايم آن دل است 

و خدايم آشناست 

من مسلمان دلم 

قبله ام اشك روان 

جانمازم پاكي چشم زلال 

شيشه تنهايي ها ، سجاده من 

من وضو را با تپش دل مي گيرم 

در نمازم با خدا رازونيازي مي كنم 

آرزوها مي كنم ،شايد او داند كه
اهل ديار عشقم 

روزگارم تلخ است 

تكه قلبي دارم، سرزميني از يخ، و دل تنهايي 

آشنايي دارم ، بهتر از آنچه كه هست 

اشكهايي ، بهتر از خنده مست 

و خدايي كه هميشه با من است 

آشنايم آن دل است 

و خدايم آشناست 

من مسلمان دلم 

قبله ام اشك روان 

جانمازم پاكي چشم زلال 

شيشه تنهايي ها ، سجاده من 

من وضو را با تپش دل مي گيرم 

در نمازم با خدا رازونيازي مي كنم 

آرزوها مي كنم ،شايد او داند كه تنهاي خسته ام

گریه کن آسمان

پشت پنجره نشسته ام

زانوی غم بغل کرده ام

آسمان بارانی شده

باران نيست اشک دل من است

آسمان به نيابت از من می ريزد اشک

من ناپاک و نالايق بودم به اشک

اشک پاک و من پست و خوار

من لياقت اشک ندارم

پيش آسمان گفتم درد دلم را

به آسمان گفتم كه من لايق اين حسرت نيستم

من لايق انتظار نيستم

لايق نيستم كه هر چه گويم عبث است

التماسم بر باد است

آسمان تو لايق اين انتظاري

من صبوري نكردم در انتظار

شايد كه لايق باشد اشك هاي آسمان

لايق التماس باشد لايق ديدار تو باشد

نصيب ما نشد ديدار دوست

كاش نصيب آسمان شود ديدار دوست

او بيند و مژده آورد بر ما

زين غم برهاند ما را

زين غم و حسرت

زين فراق و ظلم برهاند ما را

آسمان ببار چه زيباست صداي گريه هايت

هواي بارانيت زيباست

گويي الماس ز چشمانت مي ريزد

شايد خدا بشنود صداي گريه تو را

گريه هاي ما دروغين بود

آسمان گريه كن كه صداقت ز چشمان تو مي بارد

كه عشق با اشكهاي تو احسان مي شود بر ما

گريه كن شايد خدا به خاطر اشك هاي تو

 ببخشد گناه ما را

ببخشد اين گناه را كه صبوري نكرديم در انتظار

خدايا اين آسمان است كه التماس مي كند

من لايق التماس نيستم

تو مي داني پاك است اشكهاي آسمان

گريه كن آسمان گريه كن

شايد كه روزي دستي زند بر شانه ي تو

كه آمدم آمدم گريه بس است آمدم

آمدم گوهر محبت آورده ام

گريه غم بس است

آمدم نوبت گريه ي وصال است

آمدم نوبت عشق و خوشي است

ظلم را مي كشم

آمدم گريه بس است   

آسمان گريه كن گريه كن

شايد كه روزي دستي زند

بر شانه ي تو كه آمدم

آسمان گريه كن شايد به احترام اشك تو بيايد

مهدی بیا

رفته اى جانا دلم خون شد بيا    بى تو چشمانم چو جيحون شد بيا

مانده ام تنها در اين وادى بيا      اى تمام هستى ام مهدى بيا

از فراقت جان به لب آمد بيا       دل ز غم در تاب و تب آمد بيا

من به چشمان تو دل بستم بيا      عهد با غير از تو بگستم بيا

بى تو هر لحظه بود سالى بيا       بى تو هر جمعى بود خالى بيا

بى تو هر اشكى شود دريا بيا          بى تو هر جانى كند غوغا بيا

بى تو هر چشمى شود پر خون بيا    بى تو هر ليلى شود مجنون بيا

بى تو مى بارد ز چشمم خون بيا      بى تو باغ دل شود محزون بيا

بى تو هر چشمى شود گريان بيا       بى تو هر قلبى شود نالان بيا

بى تو اشكم مى شود ريزان بيا         بى تو مى ميرم بيا جانان بيا

بى تو من چون اشك افشانم بيا         بى تو من سر در گريبانم بيا

بى تو من چون شمع سوزانم بيا       بى تو من نالان و گريانم بيا

بى تو دارم ناله هجران بيا             بى تو غم باشد به دل پنهان بيا

بى تو من چون رعد مى نالم بيا       بى تو من چون ابر بى بارم بيا

بى تو من هر دم هراسانم بيا           بى تو دلخون و پريشانم بيا

بى تو من دارم دلى تنها بيا             بى تو من دلخسته ام مولا بيا

بى تو من چون شام ظلمانم بيا         بى تو از عالم هراسانم بيا

بى تو هر دم خسته ام جانم بيا          بى تو هيچم ماه كنعانم بيا

بى تو من در سينه غم دارم بيا         بى تو شكوه از ستم دارم بيا

بى تو من تنهاى تنهايم بيا               مهدى اى پايان غمهايم بيا

منجي

تا به کی به اميد ديدارت ای منجی

 با غم نشينم به کنجی؟

از غمت ز شادی پيوند گسستم

سيل اشک را هر آن ز ديده روان می کنم

از فراقت شکوه ها  می کنم

من التماس می کنم به وصال منجی

ندانم که من لايق نيستم به منجی

منجی من موعود من تنها اميد حيات من

همه شب زنم نوای غم

که شايد بشنوم مژده وصالت را

شايد که بشنوم مردی نزول کرده ازآسمان

قدم نهاده بر زمين محبت هديه آورده بر زمين

ظلم را ز ريشه بر کنده

بذر محبت را به سينه ها عطا کرده

رويایی است بس شيرين ديدار تو

من لايق نيستم به رويای تو

من آنم که سوزم در حسرت

من آنم که خاکستر شوم ز دوريت

شب ها ز فراقت سوزم

خورشيد درونم سوزان است روزها

در آتش فراق تو می سوزد روزها

خورشيد آتش فراق توهست

نشان سوختن من در فراق است

منجی بيا که عالم در فراق است

دستان قائم

ای ماه با تو شب چه زيباست

با تو اين ديو چو پرياست

ماه عصمت شبهاست

در حضورش شب چه فريباست

ماه را رها بايد ز شب کرد

رها ز زندان و بند کرد

نشايد که سياوش درآتش بسوزد

ماه معصوم از چه محبوس باشد؟

نشايد که ماه تنها در ميدان شب بجنگد

نشايد که غفلت ، دولت شب را تثبيت کند

بايد که صاعقه ای زند بر ما

برقی سهمگين زند بر ما

بايد که در شيپورها بانگ بيداری افکند

اين در ناز خفتگان را تکانی دهند

خواهم زين شب رهايی.خواهم با روز آشنايی

حيرتم ماه به اين پاکی نصيب 

شبی شده به اين تاريکی

حيرتم که ماه بسوزد

 زخاکسترش خورشيد نمايان شود

خواهم ز خدايم  گشايد بند از دستان ماه

نصيب ماه کند روز وصال

نمايان کند دستان قائم را

پایان دهد شب ظالم را

شب ظالم
شب ظلم می کنی می خندی

آرام زير لب رجز می خوانی

می کشی غنچه ها را.اسير می کنی ماه را

ز تقدير خود بی خبری ؟

از فرجام خود نمی ترسی؟

تو را ترديدی آشکار فراگرفته است.

اجلت همين امروز  و فرداست

شب ستارگان را شکنجه می کنی.

ماه را می سوزانی

بدان خاکستر ماه تو را رسوا خواهد کرد

ای  ماه ای سياوش شب های تار

ای سوخته در حسرت يار

صدای التماست را

 که در ميان آتش فرياد می زنی بيا‌‌‌‌‌‌  می شنوم

صدای گريه هايت  شانه های شب را می لرزاند

کجاييد ای دستانی که شب را دفن خواهيد کرد؟

ای دستانی که ماه را شاد خواهيد کرد

ای چشمانی که نور اميد را هديه خواهيد کرد

در آغوش گيريد ماه را  حقيقت دهيد بر بشارت ها

 او ندیده عاشق  کرده مرا  چه کنم؟

دنیا پی انکار تو من در اوج نیاز منتظر دیدار تو

ز انتظارت سخن ها راندم

ز فراقت بس شکوه ها کردم

گه با قلم به شعر پناه بردم

شعر درک نکرد نیازم را

باید به خدا پناه برم

زبان قاصر است ز وصف فراقت

ز وصف زجر من در نبودت

بدان هر روز بمیرم در این حسرت

که شاید بینم لحظه ای رویت

کی شاید نصیبم شود وصال

رهایی از این رنج و انتظار

بس حسرت کشیدم در این انتظار

ز حسرت سوختم بر سر دار

دارم کشند یا که صلیبم کشند

به زنجیرها ببندند و در بیابان رهایم کنند

زین انتظار شیرین هرگز دست نمی کشم

گر گیرند ز من یارم را

آتش زنند همه دوستانم را

به آتش سپارند همه تار و پودم را

یا که تکه تکه کنند تمام وجودم را

یک لحظه شک نمی کنم به وجودت

یا به این انتظار شیرنت

می دانم که شبی گرلایق باشم من

بینم تو را گر صادق باشم من

می دانم پشت این ظلم روزی خواهد شکست

آفتاب محبت روزی طلوع خواهد کرد

می دانم که گریه هایم

که روان شده به درگاه خدایم

بی جواب نخواهد ماند این اشک

 گر واقعا ریخته باشم

ای ستاره محبت شبی گذر به کوی ما کن

به این مانده در حسرت  نظری کن

شبها به انتظار نشسته ام

شاید بشنوم که آمده است


بغض کن اما نبار

بغض كن اما نبار

خشك شو اما نريز

دل نبار از پا نيوفت

سر بلندي كن عزيز

كم نشو بي حوصله

گم نشو بي ردپا

رد شود اين حال بد

شاید دير شود اما می آید 

از حياط بدرقه تا سنگراي بي ريا

از دعاي مادرا تا لمس لبخند خدا

يادگار قصه اي آبروي اين ديار

صاحب افسانه ي اشك و سيم خاردار

از حياط بدرقه تا سنگراي بي ريا

از دعاي مادرا تا لمس لبخند خدا

يادگار قصه اي آبروي اين ديار

صاحب افسانه ي عشق و خون و افتخار

بغض كن اما نبار

خشك شو اما نريز

دل نبار از پا نيوفت

سر بلندي كن عزيز

كم نشو بي حوصله

گم نشو بي ردپا

رد شود اين حال بد

شاید دير شود اما می آید

یا صاحب الزمان

سر مي نهم به پاي تو يا صاحب الزمان

جان مي كنم فداي تو يا صاحب الزمان

تقديم ميكنم سرو جان را ز فرط شوق

گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان

صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي

از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان

آري صفاي مجمع سوته دلان همه

مي باشد از صفاي تو يا صاحب الزمان

والله بر تمام سلاطين روزگار

دارد شرف گداي تو يا صاحب الزمان

بيگانه است با همه بيگانگان تو

شد هر كه آشناي تو يا صاحب الزمان

مشمول لطف حق نشود آن كسي كه نيست

مشمول او دعاي تو يا صاحب الزمان

چه پریشانی لذت بخشیست ،

دلتنگ تو بودن! يا صاحب الزمان

با تشکر از دوست عزیز پریسا

منتظر

و من تشنه ی دیدارت منتظر شنیدن صدایت

 بی قرار به انتظار نشسته ام

بی قرار چشم به راه که شاید اقبال بر من رو کند

شاید بشنوم صدای قدمهایت را

شاید خدا ببیند اشکهای مرا

 که فدای یک لحظه دیدار تو می شوند

که فدای صدای قدمهایت می شوند

اگر ببینم لحظه ای تو را

از شوق دیدار به آسمان پرواز خواهم کرد

لحظه ای به تاب بر من زیر رو کن مرا

سوی خود بخوان مرا

رویاها ساخته ام برای دیدارت

رویاهایی بس زیبا

کاش لایق دیدارت بودم

کاش لایق بودم لحظه منجی ام را در آغوش بکشم

بگویم از حسرتهای دلم

بگویم که خاکستر شدم از دوریش

منجی من سالهاست که نوای آمدنت

 مرا مشتاق زندگی کرده

کاش لایق بودم

لحظه اي منجی ام را به آغوش می کشیدم

داغ دلم را پیش او می گفتم

منجی من موعود من

 بیا که جهان در حسرت توست


خوشا آنان که در سر هوای تو دارند
خوشا آن سر كه سـوداى تـو دارد

خوشا آن دل كه غوغاى تو دارد

ملَـك غـیـرت بـرد افـلاك حـسـرت

جـنـونى را كه شیـداى تـو دارد

دلــم در سـر تــمــنـاى وصــالــت

سـرم در دل تـمـاشـاى تو دارد

فـرود آیـد بـه جز وصل تو هیــهات

سـر شـوریـده سوداى تـو دارد

دلـم كـى بـازمـانـد چون به پــرواز

هـواى قـاف عـنـقـاى تــو دارد

چو ماهى مى‌تپم بر ساحل‌هجر

كه جانم عشق در پاى تو دارد

دل و جـان را كـنـم مـأواى آن كـو


دل و جـان بـهـر مـأواى تو دارد

نـهـم در پـاى آن شـوریـده سر كو

سـر شـوریـده در پـاى تـو دارد

فــدایـت چـون كـنـم بـپـذیـر جـانـا

چـرا كایـن سر تمـنـاى تو دارد

چگـونـه تـن زنـد از گـفـت و گـویت


چو در سر فیض هیهاى تو دارد


علامه ملا محسن فیض كاشانی
اعتراف

مهدی منجی  نام تو تنها اعتراف من

 زیر شکنجه های بی امان منکران است

منجی امید به ظهورت تنها راه از این زندان است

منجی من بارها زیر شکنجه سوی گناه رفته ام

تا از بند آزاد شوم

اما امروز با تمام وجود

اعتراف می کنم  شکنجه با امید به ظهور تو

بسی شیرینتر از آن آزادی ساختگی است

بسی دلچسب تر از آن خیالهای شاد و پوچ است

با تمام وجود این شکنجه ها را به جان می خرم

و در زیر  شکنجه ها به ظهورت امیدوارتر می شوم

و با قاطعیت فریاد می زنم

منجی من خواهد آمد

و بند از دستان من خواهی گشود

منجی من  خواهد آمد و منکران تو دست به دهان خواهند ماند

منجی من عدالت را از نابودی نجات خواهد داد

منجی من مهدی ظهور کن

 دیار عشق

اهل ديار عشقم 

روزگارم تلخ است 

تكه قلبي دارم، سرزميني از يخ، و دل تنهايي 

آشنايي دارم ، بهتر از آنچه كه هست 

اشكهايي ، بهتر از خنده مست 

و خدايي كه هميشه با من است 

آشنايم آن دل است 

و خدايم آشناست 

من مسلمان دلم 

قبله ام اشك روان 

جانمازم پاكي چشم زلال 

شيشه تنهايي ها ، سجاده من 

من وضو را با تپش دل مي گيرم 

در نمازم با خدا رازونيازي مي كنم 

آرزوها مي كنم ،شايد او داند كه

اهل ديار عشقم 

روزگارم تلخ است 

تكه قلبي دارم، سرزميني از يخ، و دل تنهايي 

آشنايي دارم ، بهتر از آنچه كه هست 

اشكهايي ، بهتر از خنده مست 

و خدايي كه هميشه با من است 

آشنايم آن دل است 

و خدايم آشناست 

من مسلمان دلم 

قبله ام اشك روان 

جانمازم پاكي چشم زلال 

شيشه تنهايي ها ، سجاده من 

من وضو را با تپش دل مي گيرم 

در نمازم با خدا رازونيازي مي كنم 

آرزوها مي كنم ،شايد او داند كه تنهاي خسته ام


گریه کن آسمان

پشت پنجره نشسته ام

زانوی غم بغل کرده ام

آسمان بارانی شده

باران نيست اشک دل من است

آسمان به نيابت از من می ريزد اشک

من ناپاک و نالايق بودم به اشک

اشک پاک و من پست و خوار

من لياقت اشک ندارم

پيش آسمان گفتم درد دلم را

به آسمان گفتم كه من لايق اين حسرت نيستم

من لايق انتظار نيستم

لايق نيستم كه هر چه گويم عبث است

التماسم بر باد است

آسمان تو لايق اين انتظاري

من صبوري نكردم در انتظار

شايد كه لايق باشد اشك هاي آسمان

لايق التماس باشد لايق ديدار تو باشد

نصيب ما نشد ديدار دوست

كاش نصيب آسمان شود ديدار دوست

او بيند و مژده آورد بر ما

زين غم برهاند ما را

زين غم و حسرت

زين فراق و ظلم برهاند ما را

آسمان ببار چه زيباست صداي گريه هايت

هواي بارانيت زيباست

گويي الماس ز چشمانت مي ريزد

شايد خدا بشنود صداي گريه تو را

گريه هاي ما دروغين بود

آسمان گريه كن كه صداقت ز چشمان تو مي بارد

كه عشق با اشكهاي تو احسان مي شود بر ما

گريه كن شايد خدا به خاطر اشك هاي تو

 ببخشد گناه ما را

ببخشد اين گناه را كه صبوري نكرديم در انتظار

خدايا اين آسمان است كه التماس مي كند

من لايق التماس نيستم

تو مي داني پاك است اشكهاي آسمان

گريه كن آسمان گريه كن

شايد كه روزي دستي زند بر شانه ي تو

كه آمدم آمدم گريه بس است آمدم

آمدم گوهر محبت آورده ام

گريه غم بس است

آمدم نوبت گريه ي وصال است

آمدم نوبت عشق و خوشي است

ظلم را مي كشم

آمدم گريه بس است   

آسمان گريه كن گريه كن

شايد كه روزي دستي زند

بر شانه ي تو كه آمدم

آسمان گريه كن شايد به احترام اشك تو بيايد

مهدی بیا
رفته اى جانا دلم خون شد بيا    بى تو چشمانم چو جيحون شد بيا

مانده ام تنها در اين وادى بيا      اى تمام هستى ام مهدى بيا

از فراقت جان به لب آمد بيا       دل ز غم در تاب و تب آمد بيا

من به چشمان تو دل بستم بيا      عهد با غير از تو بگستم بيا

بى تو هر لحظه بود سالى بيا       بى تو هر جمعى بود خالى بيا

بى تو هر اشكى شود دريا بيا          بى تو هر جانى كند غوغا بيا

بى تو هر چشمى شود پر خون بيا    بى تو هر ليلى شود مجنون بيا

بى تو مى بارد ز چشمم خون بيا      بى تو باغ دل شود محزون بيا

بى تو هر چشمى شود گريان بيا       بى تو هر قلبى شود نالان بيا

بى تو اشكم مى شود ريزان بيا         بى تو مى ميرم بيا جانان بيا

بى تو من چون اشك افشانم بيا         بى تو من سر در گريبانم بيا

بى تو من چون شمع سوزانم بيا       بى تو من نالان و گريانم بيا

بى تو دارم ناله هجران بيا             بى تو غم باشد به دل پنهان بيا

بى تو من چون رعد مى نالم بيا       بى تو من چون ابر بى بارم بيا

بى تو من هر دم هراسانم بيا           بى تو دلخون و پريشانم بيا

بى تو من دارم دلى تنها بيا             بى تو من دلخسته ام مولا بيا

بى تو من چون شام ظلمانم بيا         بى تو از عالم هراسانم بيا

بى تو هر دم خسته ام جانم بيا          بى تو هيچم ماه كنعانم بيا

بى تو من در سينه غم دارم بيا         بى تو شكوه از ستم دارم بيا

بى تو من تنهاى تنهايم بيا               مهدى اى پايان غمهايم بيا

منجي

تا به کی به اميد ديدارت ای منجی

 با غم نشينم به کنجی؟

از غمت ز شادی پيوند گسستم

سيل اشک را هر آن ز ديده روان می کنم

از فراقت شکوه ها  می کنم

من التماس می کنم به وصال منجی

ندانم که من لايق نيستم به منجی

منجی من موعود من تنها اميد حيات من

همه شب زنم نوای غم

که شايد بشنوم مژده وصالت را

شايد که بشنوم مردی نزول کرده ازآسمان

قدم نهاده بر زمين محبت هديه آورده بر زمين

ظلم را ز ريشه بر کنده

بذر محبت را به سينه ها عطا کرده

رويایی است بس شيرين ديدار تو

من لايق نيستم به رويای تو

من آنم که سوزم در حسرت

من آنم که خاکستر شوم ز دوريت

شب ها ز فراقت سوزم

خورشيد درونم سوزان است روزها

در آتش فراق تو می سوزد روزها

خورشيد آتش فراق توهست

نشان سوختن من در فراق است

منجی بيا که عالم در فراق است

دستان قائم

ای ماه با تو شب چه زيباست

با تو اين ديو چو پرياست

ماه عصمت شبهاست

در حضورش شب چه فريباست

ماه را رها بايد ز شب کرد

رها ز زندان و بند کرد

نشايد که سياوش درآتش بسوزد

ماه معصوم از چه محبوس باشد؟

نشايد که ماه تنها در ميدان شب بجنگد

نشايد که غفلت ، دولت شب را تثبيت کند

بايد که صاعقه ای زند بر ما

برقی سهمگين زند بر ما

بايد که در شيپورها بانگ بيداری افکند

اين در ناز خفتگان را تکانی دهند

خواهم زين شب رهايی.خواهم با روز آشنايی

حيرتم ماه به اين پاکی نصيب 

شبی شده به اين تاريکی
حيرتم که ماه بسوزد
 زخاکسترش خورشيد نمايان شود

خواهم ز خدايم  گشايد بند از دستان ماه

نصيب ماه کند روز وصال

نمايان کند دستان قائم را

پایان دهد شب ظالم را

شب ظالم
شب ظلم می کنی می خندی

آرام زير لب رجز می خوانی

می کشی غنچه ها را.اسير می کنی ماه را

ز تقدير خود بی خبری ؟

از فرجام خود نمی ترسی؟

تو را ترديدی آشکار فراگرفته است.

اجلت همين امروز  و فرداست

شب ستارگان را شکنجه می کنی.

ماه را می سوزانی

بدان خاکستر ماه تو را رسوا خواهد کرد

ای  ماه ای سياوش شب های تار

ای سوخته در حسرت يار

صدای التماست را

 که در ميان آتش فرياد می زنی بيا‌‌‌‌‌‌  می شنوم

صدای گريه هايت  شانه های شب را می لرزاند

کجاييد ای دستانی که شب را دفن خواهيد کرد؟

ای دستانی که ماه را شاد خواهيد کرد

ای چشمانی که نور اميد را هديه خواهيد کرد

در آغوش گيريد ماه را  حقيقت دهيد بر بشارت ها





                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه