من از آفتاب خرسندم وليکن از وهم اندودِ خوشه هاي گندم زارت نويد اين نور عجيب و آبي رنگ که به گمانم به قهرانم تابيده است ،هراسانم

من از سياهه ظلمات مه آلود شبهايت که مهتابي نيست در آن ،هراسانم
من از آفتاب خرسندم وليکن از وهم اندودِ خوشه هاي گندم زارت نويد اين نور عجيب و آبي رنگ که به گمانم به قهرانم تابيده است ،هراسانم
من از ني ني چشمان مات سياه رنگت که گويي ستوقي هرگز به روانم ارزاني نداشته ،هراسانم
رفيق نا رفيق بي گمان من در اين زمستلن انسان کش نميميرم گرمم کن به لبخندي که من سخت محتاج لبخندم ولي شايد من از لبخند سردت که هيچگاه حتي لحظه اي نشکفته است در اندک بهار جان بي روحم،هراسانم
من از اين وحشت مبهم که افتاده است در کالبد مرگموزندگي را در اين مطلقکده سخت تار مي بينم ،هراسانم
عزيز من ، نا گريز جاده، من پاهايم رابه دوش کشيده ام با قلبم به سوي تو مي آيم من از محو شدنتدر پيچ و تابِ اين مسير مه آلود ،هراسانم
کندو دارد مي سوزدولي تقصير من چيست هوا تب دار و سوزان است من از پياپي نيش هايت که به تنم يک به يک مي نشيند و تنها زجه هايم را گلهاي پر شهدت که مرا فرا گرفته شنيده اند ،هراسانم
من از ضخامتريسمانهايي که امروز مي توانم به گردن بياويزم و خود را حرامم کنم،خوفي ندارم من از طنابي که از جنس موههاي توست واکنون طناب دارم شده است، هراسانم
من از پيکر پيچيده عمرت و شايد عمق روحت که گوييبا من نيست ، هراسانم
من از شوق ديدنت اي بانوي سپيد پوش صبح، از دگرگوني مژگانت ،هراسانم
تو اقيانوس نگاهي من از خشکي برهوت،من از نگراني هايي که به آن نظر نمي افکني،هراسانم
من قلب يخ زده ا ،عشق من سرد و تو خاليست من از دوزخ آتشين لبهايت، هراسانم
گرچه من سنگ خارايمولي تو برگ نازِ گلي من از انحناي ابروي تو هراسانم
نيم نگاهي انداز شب منجمد من منتظر است ثانيه ها در گذرند. تيک تاک،ثانيه ها در گذرند تيک تاک نيم نگاهي انداز، من از آن شراره عشقت که مي سوزاندم ، هراسانم
من در اعماق اين برکه عميق که همه ماهي هايش جان داده اند و مردار گشته اند،اسير هيچم،دست نوازشي باش صياد من،من از غرق ��دن باکي ندارم من از سردي دستان تو،هراسانم
من از آن صبح صادق و سپيد که شفق ، گلگونش کرده باشد ولي تو خورشيد نباشي هراسانم
دستانم بسته است،قلبي براي تپيدن نمانده ،خوني در شريان نيست در رگ زندگي،پلک هايم از ترس بر هم نمي مانند من از خستگي که در صورتت هست،هراسانم
نوميدي در من خزيده،يأس بسترم شده،هيچ چيز سحرم نمي کند و من از اميدي که هرگز به من ندادي ،هراسانم
من از سيلاب تنت که سوگند خورده اند درخت بي جان هستي ام را ريشه کن کنند،هراسانم
من از درياي بي کران تو که ساحلي ندارد که به تماشايش بنشينم،هراسانم
من از بلنداي درخت به فلک کشيده ات که دست روحم به ميوه هايش نمي رسد،هراسانم
نيمه ي پر ليواني بودم، مرا نوشيدي،کبوترم ققنوس شد،من از آتشي که بر پرهايم نشسته هراسانم
من از کاخ پر شکوه آرزوهايت که پاي عميق ترين روياهايم ناي رسيدن به آنها را ندارد،هراسانم
ريشه هايم خشکيد، همه رودها از تو سر آغاز مي گيرند،تو دريايشيريني باور کن تو درياي شيريني،من از امواج سهمگين موجهايت هراسانم
رهگذري با خود مي گفت : باران بيشرمانه در حال آمدن است شايد فردا سيلي همه جا را بگيرد ولي من که تنها لاله اين دشتم از سيل اشکهاي تو هراسانم
تو سراسر موجي اي سرشار از خود،رنگين کمان باور من،من سرتا سر دريايي بي آب و صدف و ماهي،من از فرداي بي تو بودنم هراسانم
من از غروب عاطفه ام که در وسعت حکومت توست بر قلبم، هراسانم
برج هاي خالي از سکنه چه بيهوده رشد کرده اند در اين شهر خراب ،شهرمن در دل توست،من از کشش گام هايت بر سنگفرش دلم هراسانم
غرورت،غرورم را صد تکه کرده است ولي من از جراحيتکرار به هم پيوستن هراسانم

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه