نیزه ها و قلم!

نیزه ها و قلم!


 و شگفتا از این برهه تاریخ که پروانه های بی پروا را، به پیرامون چراغ روشن حادثه می کشاند، و نجوای رازناک قرنها را پژواکی هزاران باره می بخشاید، و نای نینوا هر سال بر فراز قلعه های یادها می برد، و اوج مقاومت و دلیری را از پشت پنجره نگاه خاکیان تا ورای مرتفع ترین سازه های افلاکیان به پرواز می خواند!


نیزه

جواد نعیمی:

واژه های خواب آلوده، از های های قلم بر بستر کاغذ نشستند و فریاد کردند. زخمه درد بر تار و پود نوشته دست کشید، و اشک جمله ها بر سپیدای اندیشه ما راه یافت. اینک تویی و دامن دامن نگاهی که سیاه پوشیده، از حادثه ای تلخ ترنم دارد. اینک تویی و پرده ای از ابر اشک که چشمانت را به تبرک کوثر می خواند، و دستهایی که مصیبت وار فرامی روند و فرود می آیند و بر تپشگاه عشق، بر سینه سوزناک تو سر می کوبند!

اینک تویی و قافله ای از غمان به خون نشسته ای که در این روزهای سیاه، عزادار و شبهای پر از درخشش خون خورشید، تو را به سالیان دورتری می برند که در سرزمین حماسه، آفتاب ایمان غوغا می کرد و مردانگی، عطش را می نوشید و گرما را مچاله می کرد، و نماز داغ صحابیان قله نورد نور، سلامی به بلندای ابدیت را نثار عاشقان خروشناک و ستم ستیز می نمود. و تو، امروز با دیدگان دلت، چشم انداز نگاه آن عزیزان را کتیبه می زنی و با جاروی مژگانت، راه رفته آنها را چونان آهویی گمگشته که در صحرا، دامان مادر را می جوید، پی می گیری، و زبان به تربت متبرک آن ایستادگان شهامت پیشه نرم می کنی و کام خویش به گرد گامهای آنان می آرایی، و دستهای با ایمانت را در مصیبت عظمای تاریخ، بر سینه ستبر و گشاده ات آشنا می کنی، که فرودگاه عشق است و میداندار ایمان.

و شگفتا از این برهه تاریخ که پروانه های بی پروا را، به پیرامون چراغ روشن حادثه می کشاند، و نجوای رازناک قرنها را پژواکی هزاران باره می بخشاید، و نای نینوا هر سال بر فراز قلعه های یادها می برد، و اوج مقاومت و دلیری را از پشت پنجره نگاه خاکیان تا ورای مرتفع ترین سازه های افلاکیان به پرواز می خواند!

 و شگفتا که این توفنده طوفان، ریشه در اعماق جانها جاودانه کرده و نگاه روشن کربلا، در هیچ روزگاری جز به سوی عاشقان صادق و صادقان عاشق نبوده است.

و شگفتا که این توفنده طوفان، ریشه در اعماق جانها جاودانه کرده و نگاه روشن کربلا، در هیچ روزگاری جز به سوی عاشقان صادق و صادقان عاشق نبوده است.

و من می خواستم آدم را ببینم که وارثش حسین (ع) را نمایاندند! و زان پس که غرقه در خونبارش مصیبت او بودم، نوح را دیدم که نوحه می کند و ابراهیم را که به دلداری دلدادگان آمده است، و «موسی» را که ید بیضای خویشتن بر علم سپاه عاشوراییان تبرک می کند، و «عیسی» را که از آسمان فرود آمده و در تکیه عزا زنجیر مصیبت می کوبد! و من فرشته سانان را دیدم که بیرق تعزیه دارند و کتل عزا حمل می کنند! و دسته هایی از عزاداران آسمانی را ملاقات کردم که در حسینیه زمان، به شهادت شورانگیزترین حماسه بی مرگ روزگاران ایستاده اند...

و واژگانم دوباره غوغا کردند !بستر کاغذ از اشکابه های تلخ سرشار شد. نوای غربت در گ��ش کلمات پیچید، و جمله ها بی تاب شدند. حضرت عشق آمد بر سرجنازه های جمله های پرپر! آفتاب ایمان دوباره تابید بر رخوت قلم! سرم را به حریر قلم سپردم و تا بارگاه بارقه هایی که از سمت عاشورا می آمد به بدرقه رفتم!

کربلا غوغا بود! وقتی قلم سربلند کرد، نیزه هایی را دید، که سرهای سربلندترین شهیدان عالم را از پنجه های پلید زمینیان بازستانده اند و به آسمانیان می نمایانند! ... و دیگر، اشک سرخ دلم، مجالی برای نوشتن به قلم نداد!...

بخش ادبیات تبیان


منبع: روزنامه قدس

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه