مهربانترین زخمهای بی نظیرم تو بودی!

اشعاری از شاعران معاصر کشورمان، شاعرانی چون: حمیدرضا اکبری، علیرضا سپاهی لائین، رسول یونان، محمدرضا ترکی ، قیصر امین پور، رسول پیره، رویا شاه حسین زاده و صادق رحمانی.

فرآوری: مهسا رضایی -بخش ادبیات تبیان
طبیعت

رختخواب همین تکان خوردن نیست- حمید رضا اکبری

اذان را نمی شنوم

صبح صدایش را بلعیده شاید !

قامت راست نمی کنیم

می شود نمازی با اذانش مگر خوانده نشود ؟!

اما کودکان اسپند دود کن

بی چار راه هم دود می شوند

احمق شده ایم

نمی بینید !

عکسهایمان را بی لبخند قاب می گیریم

موسیقی را بی گوش می شنویم

برای خوراک هم دوست داریم دهانی نباشد

تا خورده می شویم !

و کسی بیاید رویمان خم می شود

از ترس سزارین می شوی!

اذان که نباشد دوست دارم

سپیده را به تیغ بکشم

صبح ارزشی ندارد

و رختخوابش همین تکان خوردن ها نیست .

باید پیاده هم که شده

با خط شکسته ی نستعلیق

امتدادش را گرفت

و نوشت : آدمی رفتنی ست

همین می ماند

که اذان را بشنوی ...

رویا شاه حسین زاده:

من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما

تو مهربان ترینشان بودی

عمیق ترینشان

عزیزترین شان

بعد از تو آدم ها

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم

که هیچ کدامشان

به پای تو نرسیدند

به قلبم نرسیدند

بعد از تو آدم ها

تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند

تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی

و هر بار

عزیزتر از پیش

هر بار عمیق تر .

شادی- محمدرضا ترکی:

سرچشمه های باران با آن همه زلالی

خشکید و رفت برکت از دشت های شالی

پژمرد باغ هامان، گل کرد داغ هامان

نشکفت غنچه حتّی بر دارهای قالی

هر لحظه حسّ غربت، هر روز روز عسرت

هر ماه آه و حسرت، هر سال خشکسالی

مردان مرد رفتند با بال های زخمی

این شهر خسته ماند و مردان لاابالی

ما پر شدیم از شب...یک ظلمت لبالب

با آنکه می درخشید خورشید پرتقالی

شادی خیال کردیم یک غفلت زلال است

یک خلسه عمیق است در بهتِ بی خیالی

قدر وجود ما شد موجودیی که هر قدر

پر می شود تو گویی همواره هست خالی

وقتی که عشق و ایمان کمیاب شد در این شهر

طفلی به نام شادی گم شد در این حوالی...

سعید بیابانکی:

با من چه کرده است ببین بی ارادگی

افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی

جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام

این است راز و رمز دل از دست دادگی

ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها

افتادگی شنیده ام و ایستادگی

روحی زلال دارم و جانی زلال تر

آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند

شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....

چند شعر کوتاه از صادق رحمانی:

1

در روشنای عصر

تاریک می نوازد از آن گونه ناشکیب

این طرقه ...

این طرقه ی غریب

2

آبی روشن، آبی خاموش

دلفریب است

جنگل سنگِ رو به روی اتاق

3

عشق مثل کبریت

مثل یک ناگاه

وقتی آهسته می رسد از راه

4

صدای نقره فام برف پاییز

به نرمی روی اندوه کلاغی

چه آرام است این عصر غم انگیز

5

پاییز، ستاره های زر، رفته به باد

اندوه سیاه روی انبوه درخت

بر دهکده سایه سپیدی افتاد

آرزو- قیصر امین پور:

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در «تو»

خلاصه کردم:

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی!

تکرار...

برای بودن گلها.... گردوها – علیرضا سپاهی لائین:

اگر چه مردن گلها پُر است از بوها

ولی نیامده هرگز به روی پُرروها

به هر طرف که بچرخند راهشان باز است

حقیقتاً چه بلند است بخت گردوها

نگو کج است در این کوچه‌ها کلاه فلان

که راست نیست در این روستا ترازوها

عجب تحمل نابی که هیچ‌گاه اینجا

«چرا» نمی‌شنویم از زبان ترسوها

چه خاک پرهنری، آی مرز پرگهرم

تو را مگر بسپارم به دست جاروها!

به من بگو که به لب‌تشنگان چه خواهد داد

خیال آب زلالی که نیست در جوها

خدای من، چقدر می‌شود تحمل کرد

که بشکند دل عاشق به زور بازوها؟

**

پلنگ زخمی پیرم به سادگی پرسید:

ندیده آهوی ما را کسی در این سوها؟

صدای خرس جوانی به طعنه پاسخ داد:

فقط بچسب به زنبورها و کندوها

کمان کشیده چه می‌خواهی ای کمند به دوش

شکارچی که تویی، خوش به حال آهوها.....؟!

قایق- رسول یونان:

از خودش دور افتاد تنها شد

مثل مردی که

از ده به شهر آمده باشد

ببین

چقدر راحت می شکند در توفان

درختی که به قایق بدل شده است.

رسول پیره:

او هم مثل من

دلش برای زیارت لك زده

غم مرا درخت گردویی می فهمد

كه بعد از نوسازی معابر شهری

از حیاط امامزاده بیرون افتاده است


منبع: وبلاگهای ادبی

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه