مرغکی دیدم سراپا گشته بود از داد و قال عالمی را جار می زد بی هوا با هر دو بال

مرغکی دیدم سراپا گشته بود از داد و قال
عالمی را جار می زد بی هوا با هر دو بال

لحظه ای بگذشت و تخم خود به عالم رو نمود
من ندانم قیل و قالش بهر تخمش داشت سود

مرغ را در تخم کردت شبه ای با آدم است
آدمی در کوس رسوایی نشان عالم است

آدمی خواهد که چون هر مشکلش لحظه بود
زان حکایت هر کسی را آن زمان مزه بود

پس چو مرغان می کند او قیل و قال
بهر مشکل از همه پرسد ز آرامش سوال

ای عزیزان مشکل انسان ز بهر خود بود
داد و فریادش در عالم هرزه و بیخود بود

آن کسانی را که نامش دوست خوانی آن زمان
شایدت خنجر زند از پشت در دیگر زمان

پس ز سرت هیچ کس را محرم و مادر نبین
سر تو بهر خودت باشد ، بشو آن را امین

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه