محو می باید نه نحو اینجا، بدان

محو می باید نه نحو اینجا، بدان

یکی دیگر از داستان های کوتاه و شیرین مولانا که در دل داستان "خلیفه دست و دل باز" آمده، داستان پیرمرد عالمی است که علم نحو می داند و به علم خود بسیار مغرور است. ماخذ این داستان حکایتی است که در "لطایف عبید زاکانی" که مولانا با زبانی شیرین و شیوا آن را بیان کرده است.

آسیه بیاتانی- بخش ادبیات تبیان
حضرت مولانا

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خود پرست
گفت: هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا
گفت: نیم عمر تو شد در فنا
دلشکسته گشت کشتی بان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب

عالمی نحو شناس در یک کشتی سوار شد و به هنگام گفتگو با مرد کشتیبان با غرور و خودپرستی گفت: ای کشتی بان آیا از علم نحو چیزی خوانده ای؟ کشتی بان گفت: خیر چیزی نخوانده ام. مرد عالم گفت: پس نیمی از زندگانیت بر فنا رفته است.
اگر چه کشتی بان با این سخن خودخواهانه بسیار رنجید، ولی خاموش شد و چیزی نگفت.

باد، کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتی بان بدان نحوی، بلند
هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو
گفت: نی، ای خوش جواب خوبرو
گفت: کل عمرت ای نحوی فناست
زآنکه کشتی، غرق این گردابهاست

تا اینکه به امر الهی، باد، کشتی را به کام گردابی مهیب انداخت، کشتی بان با صدای بلند به ان نحوی گفت: بگو بدانم آیا شناگری آموخته ای یا نه؟ نحوی گفت: ای خوش سخن چیزی نمی دانم.
کشتی بان گفت: ای نحوی بدان که همه زندگی ات بر فنا ست. زیرا که این کشتی می رود که در این گردابها غرق شود.

از این بیت به بعد مولانا به دنبال نتیجه گیری از این داستان است:
محو می باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی خطر در آب ران
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر

حکایت کشتی بان و مرد نحوی فرصتی می دهد تا مولانا به غرور و خودبینی عالمان ظاهر بین بتازد، و از آن میان نحویان مغرور را مثال می آورد که اینان به دانش مقدماتی نحو می بالند و می لافند. در حالی که زبان تنها کلیدی است که ما را آماده می سازد تا با علوم و معارف آشنا شویم، و فی نفسه نمی تواند علم به معنی حقیقی کلمه باشد.


ای انسان بدان که اینجا باید علم م��و آموخت نه نحو. اگر تو اهل محو هستی، بی بیم و هراس به درون آب بیا. *
دریا، مرده را بر روی آب می آوردو تا وقتی که زنده باشد کی از دریا نجات پیدا می کند؟ خودبینان نیز در دریای هستی هلاک و دچار بعد از حق می شوند. اما محویان دریای حق به حقیقت می پیوندند.
هر گاه تو از اوصاف بشری و جسمانی ات رها شوی و بمیری ( از مادیات رهایی یابی)، آنوقت است که دریای اسرار الهی تو را بر سرش می گذارد و واقف به حقایق و اسرار نهفته الهی می شوی و به مراتب عالی خواهی رسید.

ای که خلقان را تو خر می خوانده ای
این زمان چون خر، برین یخ مانده ای
گر تو علامه زمانی در جهان
نک، فنای این جهان بین و زمان
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم

ای کسی که مردم را خر و نادان می دانی، یعنی چنان دچار عجب و غرور بودی که همه مردم را نادان فرض می کردی، اینک تو خود، مانند خر روی یخ وامانده ای و نمی توانی حرکت کنی.

"خطاب مولانا در اینجا به عالمان ظاهری است که با آموختن مقداری الفاظ خود را دانا و دیگران را نادان خطاب می کنند."
اگر تو در این جهان علامه دهر هستی، اکنون فنای این جهان و این دهر را ببین. ما این داستان را به این دلیل برای شما آوردیم تا قاعده و شیوه محو و فنا را به شما یاد دهیم.

حکایت کشتی بان و مرد نحوی فرصتی می دهد تا مولانا به غرور و خودبینی عالمان ظاهر بین بتازد، و از آن میان نحویان مغرور را مثال می آورد که اینان به دانش مقدماتی نحو می بالند و می لافند. در حالی که زبان تنها کلیدی است که ما را آماده می سازد تا با علوم و معارف آشنا شویم، و فی نفسه نمی تواند علم به معنی حقیقی کلمه باشد.

*محو در نزد صوفیان عبارت است از زایل کردن وجود بنده که سه درجه دارد: پایین ترین درجه آن، محو صفات ناپسند و کردار ناروا است. دوم، درجه میانه یعنی، محو مطلق صفات ستوده و نکوهیده و بالاترین درجه محو ذات است.


منابع:
مثنوی معنوی، تصحیح کریم زمانی
مثنوی معنوی، تصحیح گلپینارلی

 


 

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه