لحظه ای که زمان تمام هستی خود را میبرد ، سکوتی به وسعت دشتهای شرق، زمین را به خاموشی میکشاند. هیچ کلامی گفته نشد.

لحظه ای که زمان تمام هستی خود را میبرد ، 
سکوتی به وسعت دشتهای شرق،
 زمین را به خاموشی میکشاند.
هیچ کلامی گفته نشد. 
فقط چشم مانده بود و چشم. تنها دل بود که از حال دل خبر داشت.
 آسمان گرد جدایی می پاچید.
ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند.
 باد تلاش میکرد دستها را بهم پیوند دهد.... 
اما.....
 ناگاه صدایی آمد...
 خاموش....
 تقدیر است... 
جدایی سرنوشت است...
 ماه هم با زمان قهر کرد. شب تیره و تار بود. قدرت اشک بود که دل را هلاکت  میکشاند. 
خدا حافظ
 و برای همیشه خاموش شد. دیده پر از خون بود.... 
 تنها...
 قدرت اشک بود که مرا زنده نگهداشت...
 تاامروز!!!

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه