قصه ی قتل دختری ساده

قصه ی قتل دختری ساده


سه شعر طنز از سه طنز پرداز؛ راشد انصاری ، نسیم عرب امیری و ابوالفضل زرویی نصرآباد

نویسندگی

چرخ

راشد انصاری:

شــــاید نمـــی دانی که گاهـی چرخ می چرخد

چرخ است خب!خواهی نخواهی چرخ می چرخد

فـــــرقی نــــدارد روی خــــاک ســـرد بنشــینی

یا روی تخــت پادشــــاهی ، چــــرخ مــی چرخد

تا آب مــــی بیند به خــــود گرداب، مــــی گردد

تا مــــی زند در آب ماهـــی چـــرخ، مــی چرخد

گاهی خودت هم خنده ات می گیرد از ایــن که،

با یــک دلیل پوچ و واهــــی چـــرخ مـــی چرخــد

بنـــده دو زن دارم ! یکــــی تهـــران یکــی بنـــدر

با هر سفیدی و سیاهی چرخ مــــــی چرخـــد!

در شهرتان دیدم هزاران خانه ی خالــی ســـت

یخ کردم از بی سر پناهی! چرخ مـــــی چرخــد

ای جان مکن دلخوش به بازی های ایـــن دوران

هر دم به سود یک جناحی ! چرخ می چرخـــد

هـــی چوب کردن لای چـــرخ این و آن ، بعـــدا

خـــــود را زدن بر بی گناهی!چرخ می چرخـــد

مانـــند چـــــــــــرخ اقتـــصاد ٍ دشـــمنان ٍمــــــا

هـــمواره کُنـــد و اشتباهی چرخ می چرخـــد!

در حســــــرت یک لقمه نان یک عمر بیــــهوده

چرخــــیدم و دادم گواهی چرخ مــی چرخـــــد

یارب فضـــــای کشـــــور مـا شــــد غبـــار آلــود

از شـــدت آن گر بکاهـی چرخ مـــــی چرخـــــد

 

حوادث!

نسیم عرب امیری:

می شود چاپ در جرآید روز

عکس و شرح حوادث جان سوز

سوژه هاشان ز بس که تکراری است

مایه ی زجر و مردم آزاری است

غیر بعضی که داغ و پربارند

همه اجزای ثابتی دارند

قاتل و سارق و جنایت کار

تلفات و شکایت و اقرار

همه این واژه ها که خوش فرم اند

پی اخفای ریشه ی جرم اند

شده مانند داستان عملاً

این خبر ها و سوژه ها ،مثلاً:

قصه ی قتل دختری ساده

که به مردی شرور دل داده

روزی از بخت و قرعه ی فالش

آدمی رذل  کرده دنبالش

گفته:«خواهر!اجازه است؟! سلام

بنده هستم غلام تان:شهرام

پسر مرتضی جواهر ساز

سی و یک ساله، بچه ی اهواز

عاشق بی قرارتان هستم

الغرض خواستگارتان هستم

رفته دیگر اراده ام از دست

عشق تان بی اراده ام کرده است

ته بن بست ،کوچه سوّم

آخرین خانه،واحد دوّم،

زنگ یک: خانه ی محقّر ماست

مادرم چشم انتظار شماست!»

بعد از این حرف های افسون ساز

ناگهان نیش دخترک شده باز

رفته با پای خود به دام بلا

داده بر باد جان و مال  و طلا

فقر و تبعیض بس که حاد شده

قصّه هایی چنین زیاد شده

قصه ی خواستگار قلابی

کشت و کشتار داخل لابی

قتل و فحشا و کودک آزاری

اعتیاد و کلاه برداری

بین اخبار بد شدیم پِرِس

بار الها! خودت به داد برس!

 

نامه اداری

ابوالفضل زرویی نصرآباد:

نامه‌ای از من به سوی حضرت عالی

صدر مؤید، وزیر کار، «کمالی»

بعد سلام و دعا و عرض ارادت

بعد تعارف حضور حضرت عالی

گر که بپرسی ز حال بنده ی ناچیز

نیست به جز دوری تو، هیچ ملالی

بنده بی‌کار، شد مصدع اوقات

تا بکند عرض احترامی و حالی

زندگی ما تمام، خواب و خیال است

بس که شنیدیم وعده‌های خیالی

گاه پی کار، رفته‌ام سر جالیز

گاه سوی کشتزار گندم و شالی

پیش مدیر فلان اداره که رفتم

گفت که: «بپا به میز بنده نمالی»

چوب خطم از وفور قرض شده پُر

کیسه‌ام از قرض آن و این شده خالی *

کرد ز جیب کتم معاینه دکتر

گفت شده مبتلا به ضعف ریالی

در صفحات جراید است که دارد

هی رقم اشتغال، رو به تعالی

نامه نوشتم که تا مگر کند از لطف

حضرت والی، عنایتی به موالی

عبد مذنّب مقیم زاویه ، ملّا

"اول اردیبهشت ماه جلالی"

*بعد التحریر:

رفت گرو،دیگ و تاس و چمچه و چنگال

رخت و لباس و لحاف و پشتی و قالی

قاشق و کفگیر و تشت و سیخ و سه پایه

دیزی و بشقاب و کشک ساب سُفالی!

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منبع: وبلاگهای صاحبان شعر

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه