دیروز بود ، سوار بر بال خیال کشت زنان میان توهم بودن و خواب و در میان علفهای بلند آگاهی ذهنم میچرید از رویاهای خام و بی اساس . ناگاه صدایی وزان از دور آمد


دیروز بود ، سوار بر بال خیال کشت زنان میان توهم بودن و خواب و در میان علفهای بلند آگاهی ذهنم میچرید از رویاهای خام و بی اساس . ناگاه صدایی وزان از دور آمد و چنین میسرود: « بر خیز که اینک وقت آن است » و با خود نجوا کنان میگفت و از همه چیز عبور میکرد . صدا رفت ، آنچه ماند از آن غبار بود روشن که چشمانم را به عمق نا پیدا میبرد و مرا در خود رها می کرد ....
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه