وای ؛ باران باران شیشه ی پنجره را بَاران شست. از دل من اما ،

***************شعر باران**************
وای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟


آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست.

«حمید مصدق»

***************شعر باران**************

شعر باران

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

***************شعر باران**************

شعر باران

دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد


چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟


***************شعر باران**************


شعر باران



می توان در قاب خیس پنجره


چک چک آواز باران را شنید


می توان دلتنگی یک ابر را


در بلور قطره ها بر شیشه دید


می توان لبریز شد از قطره ها


مهربان و بی ریا و ساده بود


می توان با واژه های تازه تر


مثل ابری شعر باران را سرود


می توان در زیر باران گام زد


لحظه های تازه ای آغاز کرد


پاک شد در چشمه های آسمان


زیر باران تا خدا پرواز کرد.





***************شعر باران**************



  
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه