در حضور خارها هم ميشود يک ياس بود، در هياهوي مترسکها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها، شيشه هاي مات يک متروکه را الماس بود


در حضور خارها هم ميشود يک ياس بود، در هياهوي مترسکها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها، شيشه هاي مات يک متروکه را الماس بود
دست در دست پرنده، بال در بال، نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه را داس بود
کاش ميشد حرفي از "کاش ميشد" هم نبود، هر چه بود احساس بود و عشق و ياس بود
ღ♥ღ
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي،
در باغ نگاه ياس اميد تويي
در بين هزار پونه آنکس که مرا
چون روح نسيم زود فهميد تويي.
ღ♥ღ
اگر ميتوانستم فراموشت ميکردم اما....
تو در آبي آسمان به من لبخند زدي
تو در خوش آوازترين ترنم آبي آب به قلبم پا گذاشتي
تو در قشنگترين لبخند کودکانه به چشمم نشستي
تو را با نواي قلبم پذيرفتم با آهنگ گوشنواز عشق
تو مرا با مهر خواندي و من....
به مهماني سفره ي محبتت آمدم
اگر ميشد از يادت ميبردم اما...
تو را با جوهر خونم در پنهاني ترين زواياي قلبم با سوزن تيز صبر حکاکي کرده ام
چگونه ميشود نقشي را که حک کرده اي پاک کردو از بين برد
من هرگز نميتوانم و واقعيت اين است که چنين چيزي را نميخواهم
من به تو مي ��نديشم و تو را با هر آنچه که وجود دارد ميپذيرم
مگر عشق، جز اين است...
و نميدانم سرنوشت چه بازي با من ميکند
و من براي تو مثل آب روان رودخانه زلالم
باورم کن و با من مثل من باش 
دوستت دارم بهترينم
ღ♥ღ
خدايا تو را دوست دارم!، خدايا تنها تو را ميپرستم و تنها تو را دوست دارم، خدايا به من قدرتي عطا کن که بتوانم آن باشم که تو ميخواهي، خدايا تو را در بي کسي هايم به چشم دل نظاره گر بوده ام، چگونه بايد تو را بخوانم؟ خود نميدانم . خدايا اين تويي که همه ي وجودم را به تو تقديم مي کنم
ღ♥ღ
پنجره اي نشانم دهيد!، پنجره اي نشانم دهيد تا من براي هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم، پنجره اي نشانم دهيد! من خانه اي دارم با چهار ضلع بلند آجري، روشنايي خورشيد را از ياد برده ام، آسمان پر ستاره را نيز، پنجره اي نشانم دهيد! پنجره اي که پرواز گنجشکان را از پشت بام آن نظاره گر باشم، و خوشبختب مردمان را و گذر فصلها را . در کوچه ي ما خانه ها را بدون پنجره مي سازند.
ღ♥ღ
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم.
ღ♥ღ
مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند.
ღ♥ღ
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم
ღ♥ღ
زير بـاران با ياد تو مي روم
بـه دنبال جاي پـاي تـو
تـو را مـي پرستـم من شـبانـه
بـراي لحـظه هـاي شادمانه
بـراي بـا تو بودن صادقـانـه
مـي آيم من بـه پيشـت عاشقانه
بـه تودل بستـم من شاعرانه
اما افسـوسازدرك زمانه
چه زيباست راز زمانه
اگرزندگي باشد يك ترانه
ღ♥ღ
ديروز خاک ساعاتي گريه مي کرد انگار باز دلتنگ بود
به هنگام شب باران به آرامي در گوش خاک ندا داد :چک چک چک چک !
اين ندا را همه حتي پدرم نيز شنيد ، باران هيچ ترسي ندارد اما ابرها وادارش کرده بودند تا غرورش ريزش کند!
خاک جان گرفت ، باران نيز آرام يافت.
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه