سلامی پوچ بودم اما یک خداحافظی پر شور و حال باوری بودم که هیچ وقت باور نشدم شیشه ای بودم ترک خورده در انتظار یک تلنگر

سلامی پوچ بودم

اما یک خداحافظی پر شور و حال

باوری بودم که هیچ وقت باور نشدم

شیشه ای بودم ترک خورده در انتظار یک تلنگر

که تلنگر را زدند اما با بیرحمی

اکنون زیستن را باور ندارم

در انتظار پایانی ساکتم

خواهم رفت برای همیشه

اما بی خبر ؛هیچ کس از رفتنم با خبر نخواهد شد.

دریاچه ای نیمه خشکم

که دور تا دورم را ترکهای ناشی از خشکیدگی پوشانده

اینک دیگر گنجشکان را بروی شاخه هائی خشک

که روزی سایه شان مرا پوشانده بود نه میبینم نه صدایشان را می شنوم

برگهای پائیزی خبر از رفتن میدهند

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه