دعوی خدایی چگونه می کنی؟!

دعوی خدایی چگونه می کنی؟!


آورده اند که چون کار بقراط حکیم بالا گرفت و حکمت خود در بسیط عالم بسط کرد، عزلت اختیار کرد و در غاری رفت و هم آنجا تنها روزگار میگذاشت تا پادشاه وقت را علتی پدید آمد و طبیبان از معالجت عاجز شدند.پس رسولی به بقراط فرستاده او را استدعا کرد تا ملک را معالجت کند.

دعوی خدایی چگونه می کنی؟!

حکایاتی از جوامع الحکایات عوفی:

فرعون خوشه ‏اى انگور در دست داشت و تناول مى ‏کرد.

ابلیس نزدیک او آمد و گفت: هیچ‏کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید سازد؟

فرعون گفت: نه، ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.

فرعون تعجب کرد و گفت: عجب استاد مردى هستى!

ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى؟!

****

آورده اند که چون کار بقراط حکیم بالا گرفت و حکمت خود در بسیط عالم بسط کرد، عزلت اختیار کرد و در غاری رفت و هم آنجا تنها روزگار میگذاشت تا پادشاه وقت را علتی پدید آمد و طبیبان از معالجت عاجز شدند.

پس رسولی به بقراط فرستاده او را استدعا کرد تا ملک را معالجت کند. بقراط امتناع نمود و نیامد. وزیر، خود برفت تا مگر به قول او بیاید. و چون به نزدیک بقراط رسید او را دید در غاری مقام کرده و لباس خود از گیاه ساخته و غذایی از حشیش پرداخته. وزیر او را به حضرت ملک استدعا کرد. بقراط گفت: من از سر مخالطت مردمان و خدمت پادشاهان برخاسته ام و در این گوشه عزلت اختیار کرده، نیایم بازگرد. و هر چند که وزیر جهد کرد، بقراط به سخن وی التفات نکرد.

ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى؟!

وزیر برنجید و از سر کراهیتی تمام گفت: اگر تو خدمت ملوک توانستی کرد، تو را گیاه نبایستی خورد. بقراط بخندید و گفت: اگر تو گیاه بتوانستی خورد، تو را خدمت ملک نبایستی کرد. و این کلمه جان حکمت و کان موعظت گشت که هر که بر خود پادشاه تواند بود، او را از بندگی کردن همه پادشاهان عار آید.

****

ابن الفرات وزیر جعفر بسطامی بد بود. مادر ابو جعفر را عادتی بود که، در ایام طفولیت او را تا بدان وقت هر شب، یک تا نان که مادر در زیر بالین او نهادی و بامداد صدقه بدادی . روزی ابن الفرات ابو جعفر را گفت: که: «حال آن که نان مادر در زیر بالین تو می نهد چیست و اثر آن هیچ ظاهر نمی شود؟» ابو جعفر گفت: «آن از رسوم عجایز ((ج: عجوز)، پیرزن) و خیالات زالان بود. ابن الفرات گفت: «این چنین مگوی و بدان که من دوش همه شب فکرت برگماشته بودم. تا ترا براندازم  و در حق تو قصدها می اندیشیدم. در خواب شدم و چنان دیدم که شمشیری در دست داشتم و قصد تو می کردم. هر گه که بر تو حمله کردمی، مادر تو یک تا نان سپر ساختی و پ��ش من آمدی و آن حمله بر تو دفع شدی. من دانستم که به برکات آن صدقه مرا بر تو قدرت نبود. پس از وی استعانت طلبیدم و آن خواب و سیلت استحکام قواعد محبت گردید و عهود و مواثیق در میان آمد و آن منازعت به مصادقت بدل شد.»

بخش ادبیات تبیان


منبع: جوامع‏ الحکایات عوفى

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه