داستان شیر و گرگ و روباه

رمز شناسی مولانا

مولانا شاعری حکیم و فیلسوف و نماد آزاد اندیشی است. او بر علوم اسلامی تسلط دارد و در سروده هایش در پی آن است تا خود و دیگران را از قید قوانین خشک و انعطاف ناپذیر دنیوی رها سازد. آثار او به ویژه مثنوی معنوی نمایانگر شخصیت عرفانی اوست. مثنوی کتابی تعلیمی است که حاصل دوران پختگی و صحو اوست.

آسیه بیاتانی -بخش ادبیات تبیان
مقبره مولانا

در این مقاله و در ادامه داستان های مثنوی، یکی دیگر از حکایات دفتر اول مثنوی معنوی را به هم مرور می کنیم.

شیر و گرگ و روبهی بهر شکار/ رفته بودند از طلب در کوهسار

تا به پشت همدگر بر صیدها/ سخت بر بندند بار قیدها

هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف/ صیدها گیرند بسیار و شگرف

گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود/ لیک کرد اکرام و همراهی نمود

شیر و گرگ و روباهی با هم برای شکار به کوهسار می روند تا با کمک یکدیگر دام ها و بندهای شکار را محکم ببندند تا صیدها را گرفتار سازند. شیر نر اگر چه خود را در سطح آنها نمی دید که به همراهشان به شکار برود، اما نسبت به آنها بزرگواری کرد و رفاقت نشان داد.

این چنین شه را ز لشکر زحمتست/ لیک همره شد جماعت رحمتست

این چنین مه را ز اختر ننگهاست/ او میان اختران بهر سخاست

امر شاورهم پیمبر را رسید/ گرچه رایی نیست رایش را ندید

در ترازو جو رفیق زر شدست/ نه از آن که جو چو زر جوهر شدست

روح قالب را کنون همره شدست/ مدتی سگ حارس درگه شدست

برای یک شاه این گروه و جماعت زحمت است، ولی با آنها همراه شد، چرا که از طرفی هم گروه مایه رحمت است. به این شکل ماه از ستارگان عار دارد ولی آن ماه در میان ستارگان بود تا به رفیقان و همراهان خود کرم و بزرگواری کند.

به طور مثال خداوند در آیه 159 سوره آل عمران به پیامبر دستور می دهد که "... در کارها با مسلمانان و اصحاب خود مشورت کن..." اگر چه هیچ رای و نظری نمی تواند با رای و نظر پیامبر برابری و همانندی کند.

یا در ترازو "جو" همراه و طلای گرانقیمت است و این همراهی دلیل بر آن نمی شود که جو ارزشی همانند طلا داشته باشد. ( جو مقیاسی برای فلزات قیمتی مانند طلا و نقره بوده است.)

یا مثال دیگر اینکه، روح همراه کالبد است مانند سگ اصحاب کهف که نگهبان درگاه بود، ولی این همراهی دلیل این نیست که روح مانند جسم است و سگ به مقام اصحاب کهف رسیده باشد.

چونک رفتند این جماعت سوی کوه/ در رکاب شیر با فر و شکوه

گاو کوهی و بز و خرگوش زفت/ یافتند و کار ایشان پیش رفت

هر که باشد در پی شیر حراب/ کم نیاید روز و شب او را کباب

چون ز که در پیشه آوردندشان/ کشته و مجروح و اندر خون کشان

گرگ و روبه را طمع بود اندر آن/ که رود قسمت به عدل خسروان

عکس طمع هر دوشان بر شیر زد/ شیر دانست آن طمع ها را سند

وقتی که این گروه به سمت کوه رفتند، در آنجا گاو کوهی، بز کوهی و خرگوشی درشت پیدا کردند و کارشان به سامان بود. هر کسی که مطیع شیر باشد و از او تبعیت کند روز و شب کبابش قطع نمی شود.

هر کس که شیر اسرار و سالار حقایق نهفته باشد، هر چه در ضمیر دیگران بگذرد، او را واقف می کنند. ای دل اندیشناک آگاه باش و دلت را از اندیشه بد و قبیح در محضر او حفظ کن. او تمام افکار و اندیشه های باطنی تو را می داند، و خر را ساکت و آرام می گرداند. یعنی مماشعات می کند و برای پوشاندن اسرارت حتی به رویت لبخند می زند.

منظور مولانا از این بیت این موضوع است که هر کس که در خدمت و تبعیت شیران بیشه حقیقت و عارفان کامل باشد، از علوم و معارفی که روزی و رزق آسمانی و قوت روحانی است بی نصیب نمی ماند.

گرگ و روباه تا این حد توقع داشتند که شکارها طبق عدالت شاهانه تقسیم شود اما طمع و توقع گرگ و روباه به دل شیر افتاد و حقیقت حال آنها به او معلوم گشت و شیر توانست منشا طمع آنها را بیابد.

هر که باشد شیر اسرار و امیر/ او بداند هر چه اندیشد ضمیر

هین نگه دار ای دل اندیشه‌خو/ دل ز اندیشهء بدی در پیش او

داند و خر را همی‌راند خموش/ در رخت خندد برای روی‌پوش

هر کس که شیر اسرار و سالار حقایق نهفته باشد، هر چه در ضمیر دیگران بگذرد، او را واقف می کنند. ای دل اندیشناک آگاه باش و دلت را از اندیشه بد و قبیح در محضر او حفظ کن. او تمام افکار و اندیشه های باطنی تو را می داند، و خر را ساکت و آرام می گرداند. یعنی مماشعات می کند و برای پوشاندن اسرارت حتی به رویت لبخند می زند.

شیر چون دانست آن وسواسشان/ وا نگفت و داشت آن دم پاسشان

لیک با خود گفت بنمایم سزا/ مر شما را ای خسیسان گدا

مر شما را بس نیامد رای من/ ظنتان اینست در اعطای من

ای عقول و رایتان از رای من/ از عطاهای جهان‌آرای من

شیر با آنکه وسوسه درونی آنها را می دانست چیزی نگفت و رعایت حال ایشان را کرد و حرمت آنها را نگه داشت. اما پیش خود گفت: ای فرومایگان گدا صفت، من سزای شما را به نحوی که شایسته شماست خواهم داد. آیا رای و اندیشه من برای شما کافی نیست؟ آیا اینچنین در مورد من و بخشش من گمان می کنید؟ ای گرگ و روباهی که اندیشه و خرد شما جملگی از رای من ناشی شده و همه آنها بر اثر بخشش جهان گستر من بوجود آمده است.

وا رهانم چرخ را از ننگتان/ تا بماند در جهان این داستان

شیر با این فکر می‌زد خنده فاش/ بر تبسمهای شیر ایمن مباش

مال دنیا شد تبسمهای حق/ کرد ما را مست و مغرور و خلق

جهان را از ننگ شما پاک می کنم تا این حکایت در دنیا باقی ماند و جهانیان از آن عبرت بگیرند. شیر با اینکه این فکرها را می کرد، آشکارا لبخند میزد. اما بدان که نباید از تبسم شیر اسوده خاطر باشی. مال دنیا تبسم و لبخند حق تعالی است و همین مال ما را مست و غافل و پوسیده کرده است.

ادامه دارد ...


منابع:
مثنوی معنوی، تصحیح کریم زمانی
مثنوی معنوی، تصحیح گلپینارلی

 

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه