در بخش دوم داستان پادشاهی فریدون، فریدون جهان را به سه بخش تقسیم و به سه پسرخود بخشید. روم و خاور را به سلم، توران و چین و به تور و بهترین بخش پادشاهی خود یعنی ایران و دشت نیزه وران را به ایرج بخشید. حال به ادامه داستان می پردازیم.

به آغاز گنج است و فرجام رنج

(پادشاهی فریدون/بخش سوم)


در بخش دومداستان پادشاهی فریدون، فریدون جهان را به سه بخش تقسیم و به سه پسرخود بخشید. روم و خاور را به سلم، توران و چین و به تور و بهترین بخش پادشاهی خود یعنی ایران و دشت نیزه وران را به ایرج بخشید. حال به ادامه داستان می پردازیم.


به آغاز گنج است و فرجام رنج

برآمد برین روزگار دراز                   زمانه به دل در همی داشت راز

فریدون فرزانه شد سالخورد           به باغ بهار اندر آورد گرد

روزگاری سپری می گردد و فریدون به سن پیری می رسد و پسران هر کدام در سرزمین هایی که پدر به آنها بخشیده در حال فرمانداری هستند اما این خوشی و ارامش زیاد طول نمی کشد چرا که:

بجنبید مر سلم را دل ز جای               دگرگونه‌تر شد به آیین و رای

دلش گشت غرقه به آزاندرون              به اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر                 که داد او به کهتر پسر تخت زر

به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین        فرسته فرستاد زی شاه چین

فرستاد نزد برادر پیام                           که جاوید زی خرم و شادکام

بدان ای شهنشاه ترکان و چین             گسسته دل روشن از به گزین

ز نیکی زیان کرده گویی پسند               منش پست و بالا چو سرو بلند

کنون بشنو ازمن یکی داستان               کزین گونه نشنیدی از باستان

سه فرزند بودیم زیبای تخت                   یکی کهتر از ما برآمد به بخت

اگر مهترم من به سال و خرد                زمانه به مهر من اندر خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه             نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

سزد گر بمانیم هر دو دژم                    کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو ایران و دشت یلان و یمن                به ایرج دهد روم و خاور به من

سپارد ترا مرز ترکان و چین                 که از تو سپهدار ایران زمین

بدین بخشش اندر مرا پای نیست        به مغز پدر اندرون رای نیست

با گذشت زمان دیو رشک و حسد بر قلب برادر بزرگتر یعنی سلم و فرمانروای روم چیره گشت. سلم ناراحت از اینکه "ایران" سهم کوچکترین برادر گشته و در کوره خشم و حسد می سوخت. نامه ای به برادر دیگر یعنی تور نوشت و به او گفت که پدر در تقسیم ممالک به ما ستم کرده و کشوری چون "ایران" را که سرزمین یلان و پهلوانان است را به کوچکترین فرزند داده است.

تور با رسیدن پیغام سلم در این کینه ورزی با برادر خود همدست شد و به نزد او آمد و تصمیم گرفتند که به پدر پیغام بفرستند و ناخرسندی خود را نشان داده و از او بخواهند که تجدید نظر کند.

سلم موبدی را مامور می کند که پیغام او و تور را به پدر برساند. موبد وقتی به درگاه فریدون می رسد تمام وجودش از مهر او آکنده است اما چاره ای ندارد و باید پیغام فرزندان ناخلف را برساند پس از فریدون پوزش می خواهد و می گوید اگر کلام من تند است تقصیر من نیست بلکه فرستنده پیام به این تندی سخت گفته و من مامورم که پیغام را برسانم.

سلم موبدی را مامور می کند که پیغام او و تور را به پدر برساند. موبد وقتی به درگاه فریدون می رسد تمام وجودش از مهر او آکنده است اما چاره ای ندارد و باید پیغام فرزندان ناخلف را برساند پس از فریدون پوزش می خواهد و می گوید اگر کلام من تند است تقصیر من نیست بلکه فرستنده پیام به این تندی سخت گفته و من مامورم که پیغام را برسانم.

منم بنده‌ای شاه را ناسزا             چنین بر تن خویش ناپارسا

پیامی درشت آوریده به شاه         فرستنده پر خشم و من بیگناه

بگویم چو فرمایدم شهریار             پیام جوانان ناهوشیار

فریدون پیغام پسران را می شنود و در حالی که از کوته بینی و حرص آنان ناخشنود بود، پیغامی به آنان فرستاد.

بگوی آن دو ناپاک بیهوده را            دو اهریمن مغز پالوده را

انوشه که کردید گوهر پدید           درود از شما خود بدین سان سزید

ز پند من ار مغزتان شد تهی        همی از خردتان نبود آگهی

ندارید شرم و نه بیم از خدای      شما را همانا همین‌ست رای

آنگاه فریدون ایرج را خواست و او را از پیام برادران و نیت بدشان آگاه کرد. ایرج قصد کرد که به دیدار برادران رفته و آنها را به مودُت و دوستی و یکدلی بخواند و برای از میان برداشتن کدورت به نفع آن دو از پادشاهی ایران کنار رود. ایرج با پدر صحبت می کند و به او می گوید:

چنین داد پاسخ که ای شهریار             نگه کن بدین گردش روزگار

که چون باد بر ما همی بگذرد                خردمند مردم چرا غم خورد

همی پژمراند رخ ارغوان                       کند تیره دیدار روشن‌روان

به آغاز گنج است و فرجام رنج               پس از رنج رفتن ز جای سپنچ

چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت       درختی چرا باید امروز کشت

چو دستور باشد مرا شهریار                   به بد نگذرانم بد روزگار

نباید مرا تاج و تخت و کلاه                     شوم پیش ایشان دوان بی‌سپاه

بگویم که ای نامداران من                     چنان چون گرامی تن و جان من

به بیهوده از شهریار زمین                     مدارید خشم و مدارید کین

به گیتی مدارید چندین امید                   نگر تا چه بد کرد با جمشید

دل کینه ورشان بدین آورم                      سزاوارتر زانکه کین آورم

پدر به این چرخش روزگار نگاه کن وقتی مثل برق و باد می گذرد انسان دانا و خردمند هیچگاه به خاطرش غم و غصه نمی خورد. اول زندگی خوشی و آخرش رنج و ناخوشی است پس چرا به آن دلخوش کنیم؟ وقتی نهایت زندگی مرگ است دیگر نیازی به این همه حرص و طمع نیست. اگر به من اجازه بدید به نزد برادران می روم و تاج و تخت خود را به آنها می سپارم و از آنها که پاره تن من هستند می خوام که از شما کینه ای به دل نداشته باشند. و همچنین می خواهم که اینهمه حرص و طمع نسبت به دنیا نداشته باشند و آخر و عاقبت جمشید را به آنها یادآوری و دلشان را از کینه پاک می کنم.

ادامه دارد....................

 

آسیه بیاتانی

بخش ادبیات تبیان


منابع:

شاهنامه فردوسی، حکیم ابولاقاسم فردوسی، بر پایه چاپ مسکو

حماسه سرایی در ایران، ذبیح الله صفا

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه