«بزرگامردا!»

«بزرگامردا!»

«بزرگامردا!» بریده ای از تاریخ بیهقی


بستان، در هر کیسه هزار مثقال زر پاره است؛ بونصر را بگوی که زرهاست که پدر ما رضی اللّه عنه از غزو هندوستان آورده است و بتان زرین شکسته و بگداختی و پاره کرده و حلال‎تر مالهاست و در هر سفری ما را ازین بیارند تا صدقه‎ای که خواهیم کرد حلال بی‎شبهت باشد ازین فرماییم

تاریخ بیهقی

. . . [سلطان مسعود گفت‎]: “و چون نامه‎ها گسیل کرده شود تو باز آی که پیغامی است‎ سوی بونصر در بابی تا داده آید. گفتم چنین کنم، و بازگشتم با نامه توقیعی و این حالها را با بونصر بگفتم، و این مرد بزرگ و دبیر کافی رحمه اللّه علیه بنشاط قلم در نهاد، تا نزدیک نماز پیشین ازین مهمّات فارغ شده بود و خیلتاشان و سوار بر گسیل کرده. پس رقعتی نبشت به امیر و هرچه کرده بود باز نمود و مرا داد و ببردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت:  “نیک آمد. ”‌

و آغاجی خادم را گفت کیسه‎ها بیاورد و مرا گفت “بستان، در هر کیسه هزار مثقال زر پاره است؛ بونصر را بگوی که زرهاست که پدر ما رضی اللّه عنه از غزو هندوستان آورده است و بتان زرین شکسته و بگداختی و پاره کرده و حلال‎تر مالهاست و در هر سفری ما را ازین بیارند تا صدقه‎ای که خواهیم کرد حلال بی‎شبهت باشد ازین فرماییم. و می‎شنوم که قاضی بست‎ بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر سخت تنگدست‎اند و از کس چیزی نستانند و اندک مایه‎ ضیعتی دارند، یک کیسه به پدر باید داد و یک کیسه به پسر تا خویشتن را ضیعتکی حلال خرند و فراخ‎تر بتوانند زیست و ما حق این نعمت تندرستی که باز یافتیم لختی گزارده باشیم. ”‌

من کیسه‎ها بستدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال باز گفتم. دعا کرد و گفت “خداوند این سخت نیکو کرد. و شنوده‎ام که بو الحسن و پسرش وقت باشد که به ده درم درمانده‎اند. ”‌ و به خانه بازگشت و کیسه‎ها با وی بردند.

من کیسه‎ها بستدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال باز گفتم. دعا کرد و گفت “خداوند این سخت نیکو کرد. و شنوده‎ام که بو الحسن و پسرش وقت باشد که به ده درم درمانده‎اند. ”‌ و به خانه بازگشت و کیسه‎ها با وی بردند. و پس از نماز کس فرستاد و قاضی بو الحسن و پسرش‎ را بخواند و بیامدند. بونصر پیغام سلطان به قاضی رسانید، بسیار دعا کرد و گفت این صلت‎ فخر است، پذیرفتم و باز دادم، که مرا بکار نیست. و قیامت سخت نزدیک است حساب این‎ نتوانم داد. و نگویم که مرا خست در بایست نیست اما چون بدانچه دارم و اندک است قانعم‎ وزر و بال این چه بکار آید؟ بونصر گفت ای سبحان اللّه! زری که سلطان محمود به غز و از بتخانه‎ها بشمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیر المؤمنین می‎روا دارد ستدن، آن قاضی همی نستاند؟ گفت زندگانی خداوند دراز باد، حال خلیفه دیگر است که او خداوند ولایت است؛ و خواجه با امیر محمود به غزوه‎ها بوده است و من نبوده‎ام و بر من پوشیده‎ است که آن غزوها بر طریق سنت مصطفی هست علیه السلام یا نه. من این نپذیرم و در عهده‎ی این‎ نشوم. گفت اگر تو نپذیری به شاگردان خویش و به مستحقان و درویشان ده. گفت من هیچ‎ مستحق نشناسم در بست که زر بدیشان توان داد. و مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر بّرد و شمار آن به قیامت مرا باید داد؟ به هیچ حال این عهده قبول نکنم. بونصر پسرش را گفت تو از آن خویش بستان. گفت زندگانی خواجه عمید دراز باد، علی ای حال من نیز فرزند این پدرم که‎ این سخن گفت و علم از وی آموخته‎ام؛ و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات وی‎ بدانسته واجب کردی که در مدت عمر پیروی او کردمی، پس چه جای آنکه سالها دیده‎ام. و من هم از آن حساب و توقف و پرسش قیامت بترسم که وی می‎ترسد. و آنچه دارم از اندک مایه‎ حطام دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم. بونصر گفت: “لله‎ درّ کما، بزرگا که شما دو تن‎اید! ”‌ و بگریست و ایشان را باز گردانید و باقی روز اندیشه‎مند بود و ازین یاد می‎کرد؛ و دیگر روز رقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زر باز فرستاد. امیر بتعجب بماند. و چند دفعت شنودم که هر کجا متصوفی را دیدی یا سوهان سبلتی را دام زرق‎ نهاده یا پلاسی پوشیده دل سیاه‎تر از پلاس بخندیدی و بونصر را گفتی “چشم بد دور از بولانیان! ”‌ . . .

بخش ادبیات تبیان


نقل از “تاریخ بیهقی”‌ ابوالفضل بیهقی/ تصحیح زنده یاد دکتر علی اکبر فیاض، دانشگاه مشهد، 1351 صفحات 672-670

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه