با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام

با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام  

چون بغض های کهنه ی در خود شکسته ام 

رفتند صبح زود مرا جا گذاشتند  

تنها به جرم این که پرو بال بسته ام 

پرواز آرزوی تمام پرنده ها ست  

در تنگنای این قفس ناخجسته ام  

دست مرا بگیر و ببر پشت ابر ها 

تنها به آسمان تو امید بسته ام  

چونان غریبه ای که به آبادی شما  

بعد از غروب آمده بسیار خسته ام  

من آن کتاب کهنه ی اجدادی تو ام  

آهسته تر ورق بزن از هم گسسته ام 

از من مگیر بافه گیسوی خویش را  

با چتر گیسوان تو از بند رسته ام  

تنگ غروب شهر برایم جهنم است  

در گیر و دار این«چمدان نبسته ام» 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه