تا به کی به اميد ديدارت ای منجی

تا به کی به اميد ديدارت ای منجی
 
 با غم نشينم به کنجی؟
 
از غمت ز شادی پيوند گسستم
 
سيل اشک را هر آن ز ديده روان می کنم
 
از فراقت شکوه ها  می کنم
 
من التماس می کنم به وصال منجی
 
ندانم که من لايق نيستم به منجی
 
منجی من موعود من تنها اميد حيات من
 
همه شب زنم نوای غم
 
که شايد بشنوم مژده وصالت را
 
شايد که بشنوم مردی نزول کرده ازآسمان
 
قدم نهاده بر زمين محبت هديه آورده بر زمين
 
ظلم را ز ريشه بر کنده
 
بذر محبت را به سينه ها عطا کرده
 
رويایی است بس شيرين ديدار تو
 
من لايق نيستم به رويای تو
 
من آنم که سوزم در حسرت
 
من آنم که خاکستر شوم ز دوريت
 
شب ها ز فراقت سوزم
 
خورشيد درونم سوزان است روزها
 
در آتش فراق تو می سوزد روزها
 
خورشيد آتش فراق توهست
 
نشان سوختن من در فراق است
 
منجی بيا که عالم در فراق است
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه