اشعار زیبای سیف فرغانی. اگر خورشید و مه نبود سعادت با درویش را. وگر مشک سیه نبود همان حکم است مویش را. ز شرق همت عشاق همچون صبح روشن دل. چه مطلعهای روحانیست مر خورشید رویش را. سزد از عبهر قدسی و از ریحان فردوسی. اگر رضوان کند جاروب بهر خاک کویش را. مقیم خاک کوی او بیک جو برنمی گیرد. بهشت هشت شادروان و نقد چار جویش را. کسی کو کم نکرد (دنیا) نیابد در رهش پیشی. کسی کو گم نگشت از خود نشاید جست و جویش را. گروهی کز غمش چون عود می سوزند جان خود. ز هر رنگی که می بینند می جویند بویش را. چو حلاج از شر ...

اگر خورشید و مه نبود (سیف فرغانی)



غزلیات سیف فرغانی , اشعار عاشقانه سیف فرغانی

اشعار زیبای سیف فرغانی

 

اگر خورشید و مه نبود سعادت با درویش را

وگر مشک سیه نبود همان حکم است مویش را

ز شرق همت عشاق همچون صبح روشن دل

چه مطلعهای روحانیست مر خورشید رویش را

سزد از عبهر قدسی و از ریحان فردوسی

اگر رضوان کند جاروب بهر خاک کویش را

مقیم خاک کوی او بیک جو برنمی گیرد

بهشت هشت شادروان و نقد چار جویش را

کسی کو کم نکرد (دنیا) نیابد در رهش پیشی

کسی کو گم نگشت از خود نشاید جست و جویش را

گروهی کز غمش چون عود می سوزند جان خود

ز هر رنگی که می بینند می جویند بویش را

چو حلاج از شراب عشق او ش�� مست لایعقل

نمی کردند هشیاران تحمل های (و) هویش را

چو در میدان عشق او نه مرد جست و جو بودم

بمن کردند درویشان حوالت گفت و گویش را

ز صدر سینه هر ساعت توان دلرا برون کردن

ولی نتوان برون کردن ز دل مرآرزویش را

ز خون دل روان کردست جویی سیف فرغانی

ندانم تا چو سیل این جو چه سنگ آرد سبویش را

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه