وقتی که چراغ های باران روشن شد بیگشانه شنید آواز عروج را : قدم های سبک از پله ی فرش پوش بالا آمد



وقتی که چراغ های باران روشن شد 
بیگشانه شنید 
آواز عروج را : قدم های سبک
از پله ی فرش پوش بالا آمد 
تا خانه ی میعاد ، ملاقات غروب 
با شمع 
شراب 
دود 
افسانه 
با قصه ی اتفاق های روزانه 
هر قصه قرا بود 
با نقطه ی بوسه ای به پایان برسد 
بیرون ، شب در کرانه ها می لغزید 
میدان « آلزیا » تا کوی گلاسی یر 
محمور چراغ های شان در باران 
در نور شبانه ، خواب می دیدند 
زن ، غرق نوازش ، به چه می اندیشید ؟
تا عشق آمد گرشته از یادش رفته 
در بین دو بوسه ، ناگهان مکثی کرد 
در بین دو آه 
ناگاه فراموشی آمد 
عشق از یادش رفت 
این کیست ؟ به هیچ کس نمی مانست 
این مرد کجایی است ؟ نمی دانست 
یک مرتبه ایستاد باران به همان هوس که می بارید 
بیگانه دوباره مثل خود می شد 
زن گفت که اشتباه برمی گردد
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه