از بودن و سرودن

صبح آمده ست برخیز 
بانگ خروس گوید 
وینخواب و خستگی را 
در شط شب رها کن 
مستان نیم شب را 
رندان تشنه لب را 
بار دگر به فریاد 
در کوچه‌ها صدا کن 
خواب دریچه‌ها را 
با نعره ی سنگ بشکن 
بار دگر به شادی 
دروازه های شب را 
رو بر سپیده 
وا کن 
بانگ خروس گوید 
فریاد شوق بفکن 
زندان واژه‌ها را دیوار و باره بشکن 
و آواز 
عاشقان را 
مهمان کوچه‌ها کن 
زین بر نسیم بگذار 
تا بگذری از این بحر 
وز آن دو روزن صبح 
در کوچه باغ مستی 
باران صبحدم را 
بر شاخه ی اقاقی 
آیینه ی خدا کن 
بنگر جوانه‌ها را آن ارجمند‌ها را 
کان تار و پود چرکین 
باغ عقیم دیروز 
اینک جوانه 
آورد 
بنگر به نسترن ها 
بر شانه های دیوار 
خواب بنفشگان را 
با نغمه ای در آمیز 
و اشراق صبحدم را 
در شعر جویباران 
از بودن و سرودن

محمدرضا شفیعی کدکنی 


کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه