"آفتاب پنهانی"

"آفتاب پنهانی"
آفتاب پنهانی

صبح

 

دعایی است که هر روز می خوانی.

آمینی که مستجاب نمی شود این قوم شب زده را

که برای آمدنت لحظه شماری میکنند بدون آنکه دلیلش را در اعماق دلهایشان نفس بکشند.

تردید بین تو واینهمه روزمره گی، جاده های نبودنت را به درازا می کشد

تا خمیده قامتان طفلی انتظارشان را مویه کنند.

 

 

ظهر

 

زمین عطشان ِ لبهایی است که هنوز از پی سالها نور می تراوند وبه خورشید اقتدا کرده اند.

رودها هنوز جانب دستهایی هلهله می جوشند که لب تشنگی را وفاداری آموخت وبرادری را ادب.

آینه ها تکثیر می شوند در رویش روشن ِ تکه هایی که از بهشت ِ تن ِ آفتاب به ارث برده اند

وحنجره ها را داغی سه شعبه می سوزاند که بادهای سراسیمه عطر گیسویش سه ساله را کل می کشند تا مادران جهان تو را رود رود گریه سر دهند.

 

 

عصرها

 

هر سنگی را که برداری زمین بوی خون می گیرد

 که زمان را فراموشی سم ِ اسبان وگلاب گیری لاله ها میسر نیست.

هنوز از پی سالها فریاد زنی به گوش می رسد که رسول خورشید است وکاروان سالار ِ شقایق ها

وسجاده ها،تلخی تبی را زمزمه می کنند که زنجیر بر زخمش خون گریست تا چله نشینی عشق از خم چهارم بتراود

هیچکس اسارت را تا این اندازه در وضو وعشق وستاره تکثیر نکرده

که آسمان با هر زبانی سجده کند دلتنگ است.

تا جهان زمانش را به وقت ظهور تو تنظیم کند.

 

 

غروب

 

تاریخ به جمعه نمی رسد که برگی از تقویم غائب است

سالهاست جمعه که نمی شود! غروب از فراز هیچ منظره ای زیبا نیست

وبادها عطر پیراهنی را تازه می کنند

که قصد آمدن ندارد

تا چشمهای کنعانی دنیا نیامدنت را سفید تر گریه کند وزوزه ی گرگها استخوانهای برادریمان را عمیق تر بلرزاند.

تا چشمهای جهانیان ندبه را به اشک بشوید وانتظار را به خون گریه کند.

و ماه پنج انگشتش را از روی حضورت بردارد

که بشر تشنه ی یک آینه توست.

 

 

شب ها

 

غروب بی تو آنقدر کش می آید که استخوانهای مظلومیتمان فریاد رس می طلبد در انتظار بانگ جرسی که از کعبه سر می دهی.

بیداری شبهای انتظارمان را عطر یاس سرشار می کند.

چه بهشت روشنی از گلوی ابرها می بارد

که بعد از دریا تنها تو می دانی ضریح بی نشانش را

مهتاب که بریزد نسیم شانه می زند پریشانی گیسویت را

که رستاخیز زمین نزدیک تر شود.

مرا به سیاهی شب ها چه کار

که هیچ ظلمتی ذره ای از قامت آفتابیت نخواهد کاست.

قسم به نام روشن خورشید وقتی که خیبر را به تحیر وا داشت

وبه فرق شق القمر شده ی عشق وقتی به فزت ربی متوسل شد

از راهی که تو در کوله داری باز نخواهم گشت

حتی اگر تمام جاده ها گام های مسافرت را فراموش کنند

که هر وقت تو به آینه بنگری صبح می شود

 

مریم حقیقت

تهیه و تنظیم : بخش ادبیات تبیان

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه