چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند

که تورا میبرد این گونه بر ژرف خیال؟


چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت 

مات و مبهوت به آن مینگری؟


- نه به ابر،

نه به آب، نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند 

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

من به این جمله نمی اندیشم

*
من، مناجات درختان را، هنگاه سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه،

همه را می شنوم،

هم را میبینم،

من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم 

همه جا، همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان اینرا تنها تو بدان 

تو بیا

تو بمان با من 

تنها تو بمان


*
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند 

این این من که به پای تو در افتادن باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

*
تو بخواه

پاسخ چلچه ها را تو بگو

قصه ابر هوا را ،تو بخوان 

تو بمان با من 

تنها تو بمان 

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس را از جرعه جانم باقی ست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


" فریدون مشیری"

 
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه